نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت دوم :
از آشپزخانه بیرون آمد و راه سمت سرویس بهداشتی کج کرد. نصف تنش را بیرون داده و از راهروی منتهی به اتاق خوابها سمت پذیرایی آویزان بود. تا چشمش به پدرش خورد، خودش را تو کشید و در را بست. با استخوان پشت دستش به در حمام زد:
-چرا وایسادی لا در؟
معلوم بود نفس به در چسبیده است:
-جواب نمیدادی خب؟ فک کردم رفتی بیرون.
-صد دفعه نگفتم جمعه آب کمه نچپ تو حموم؟
-واجب بود خب.
دندانهایش را به هم چسباند:
-غسل میت به گردنت بود؟
-میت چیه؟
-لمس بابای گور به گور شدهات.
-وا، بابا. چرا اعصاب نداری؟
دوباره به در زد:
-حولهاتو بپیچ به خودت برم پایین ببینم چهخبره.
-کفیام.
با انتهای دست مشتشدهاش به در کوبید:
-پا قبر من بشینی نفس.
-بابا...
صدای جیغ نفس را همراه خود کشید و برد. کلید را از آویز برداشت و در را باز کرد. سردی خشکی به صورتش زد و موهای دستش صاف ایستاد. اما برنگشت کاپشن تنش کند. نفس توی حمام داشت میلرزید. دگمهی آسانسور را زد و چشم به نمایشگرش دوخت. روی عدد ۴ مانده بود و چشمک میزد. نزدیک راهپله شد و سرش را پایین داد:
-ولکن در آسانسورو کوهیار. باز توپتو گذاشتی لای در بری تو پارکینگ!
-بستم دایی.
دگمهی آسانسور که ثابت ماند، صدای کیومرث شوهرخواهرش را شنید:
-میری سراغ پمپ؟
-مگه پمپ خرابه؟
-آب کم بود، آرزو رفت پایین حموم. مامانت میگه از دیروزه پمپ زوزه میکشه.
توی آسانسور رفت و غرید:
-گرگی که زوزه میکشه تویی افتادی رو آبجی ما.
آسانسور توی طبقهی چهارم ایستاد و کیومرث و کوهیار داخل آمدند. مثل همیشه توپ فوتبال کوهیار زیر بغلش بود و لپهای از شدت تحرک، گلی. زیر چانهاش زد:
-کم رو سر مامان انسی بدو. روانشو به چوخ دادی.
سرش را طبق عادت جلو داد و گوشهای از پس کلهاش بیرون زد:
-داشتیم گیم بازی میکردیم دایی. از بابام بُردم.
-بُردی که بابات کرده تو حموم مامان انسی یخمک شد.
کیومرث خندید و پشت آرش از آسانسور بیرون رفت. کوهیار متوجهی منظورشان نشد. شانهاش را بالا داد اما رفت دنبال بازیاش. دو مرد سراغ پمپ رفتند. آرش در آلومینیومی را باز کرد و با صدای پمپ سمت آسانسور برگشت. بلافاصله کیومرث پرسید:
-کجا؟
در آسانسور را باز کرد و داخلش چپید.
-بکشش تا نسوخته.
-آرزو تو حموم مونده.
صدایش خفه به گوش کیومرث رسید:
-دارم میرم منبع آتشنشانی رو وصل کنم.
نگاهی به پمپ انداخت و سری طرفینش کشید. برعکس او که اصلا فنی نبود، آرش خوب سر از دل و رودهی سیمها درمیآورد. با احتیاط دوشاخهی پمپ را کشید و بیرون آمد. سوار آسانسور شد تا روی پشتبام و کمک آرش برود. به در خرپشته که رسید، سینه به سینهی آرش شد:
-چرا اومدی بالا؟ به آرزو بگو زود بیاد بیرون منبع آتشنشانی محدوده.
-وصله الان؟
-آره. برم نفسو بکشم از حموم بیرون.
-در حال پایین آمدن از پلهها و رسیدن به آسانسور، آرام گفت:
-زود راش بنداز. ملکی رو که میشناسی. ببینه آب قطعه فوری اعتراض میکنه.
ابروهایش تا به تا نشست توی صورتش:
-مرتیکه یه بار دیگه قمپوز در کنه تمدیدش نمیکنم امسال.
کیومرث لبش را دندان زد و صدایش را پایین کشید. در حالیکه مطمئن بود صدایش از پاگرد طبقه فوقانی به گوش مستاجر طبقهی ۱ نمیرسد:
-آدم خوبیه بابا. چند ساله اینجاست حاشیه نداره. میخوای جوابش کنی کی رو بیاری؟ شاید پسر عزب اوقلی اومد تو ساختمون. دختر تو سن بلوغ داری.
در آسانسور را باز کرد و دوتایی داخل رفتند:
-زیاد قدقد میکنه. رو حساب سن و سالش چیزی نمیگم. والا اون داره مدام دستور میده. میترسم دو سال دیگه بشینه ما رو بیرون کنه.
-اخلاقش نظامی طوره. قدیمیه دیگه. تو که باید پمپو درست کنی، زودتر!
آسانسور که طبقهی پنجم متوقف شد، به هوای نفس بیرون رفت. والا ملکی رو بیشتر مقابل کیومرث آب میکشید.
وارد واحدش که شد، بوی شامی سوخته زیر دماغش زد. پوفی کرد و با پرت کردن دستش، سمت سرویس بهداشتی رفت. صدای شرشر آب میآمد. به در زد و رسا گفت:
-زود بیا بیرون نفس. منبع اضطراریه. الان قطع میشه.
صدای "باشه"ی نفس قانعش کرد و سمت آشپزخانه رفت. شامیها را برنگردانده، معلوم بود جزغاله شدهاند. اولین بار بود شامی میسوزاند. غذای مورد علاقهشان بود. اما یاد پردیس میافتاد، خودش هم جزغاله میشد، چه رسد به گوشت و سیبزمینی!
تکههای نیمسوخته را از ماهیتابه بیرون کشید و با باقی مواد مشغول شد. در همانحال چشمش روی ساعت بالا و پایین میرفت. داشت ناهار را زودتر آماده میکرد تا سر وقت از خانه بیرون بزند. برای رسیدن به استادیوم باید چند ساعت زودتر حرکت میکردند. نفهمید پردیس یکهو از کجا توی مغزش سبز شد که نسخهی شامی و پمپ و ملکی را با هم پیچید.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
داستان رو که بخونید متوجه میشید
۱۱ ماه پیشرها
1خیلی رمان قشنگیه
۱۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
خوشحالم که نفسهایم رو دوست داری رها جان
۱۱ ماه پیشرها
1خیلی قلم قشنگی داری دمت گرممم
۱۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم. متشکرم
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
1کاش اول شخصیت ها ونسبتشو ن باهم دیگه را معرفی میکردید، الان هیچی نفهمیدم از داستانت