پارت یک :

به نام عشق
فصل‌اول
عطر شامی توی شامه‌اش پُر بود و حواسش بویی را کشید که یوسف ۱۴ ساله شده بود! هجمه‌ی ذهنش مثل صاعقه روشن و خاموش می‌شد. گاهی تند می‌شد و گاهی اسلو. نگاتیوهای مغزش سامان نمی‌گرفت. رج به رج روی هم می‌زد و رد می‌شد‌. به آن صحنه که رسید، قفل کرد. حواسش روی ریپید گذاشت. حادثه‌ای که بعدش ارمغان خوبی نیاورد، تکرار شد! تکرار شد و تکرار! مانند چراغ چشمک‌زن قرمز که چون فلاشر توی چشمش می‌زد و طاقت نداشت. عین قل‌قل کردن روغن مایع زیر شامی‌های در حال برشته شدن. کفیر زیر شامی انداخت و برش‌گرداند. مثل فرمانی که دور میدان داد و ماشین را از مسیر اصلی برگرداند. پا روی پدال گذاشت. زیر گاز را هم تند کرد. چراغ قرمز را رد کرد. مثل حوصله‌اش که از جلز و ولز و سرخ شدن آرام شامی‌ها سر رفت. صدای بوق‌های ممتد و پشت سرش حواله‌های فحش ردیف شد. روغن‌ها با شتاب قل می‌زدند. ماشینی که بغل به بغلش چسبیده بود، پشت چراغ ماند و راهش بسته شد. یک تکه‌ی دیگر نیز از مواد شامی توی ماهی‌تابه جا داد. جا شد. دلش خنک شد! تنها چیزی که روی اعصابش بود، صدای جیغ‌های او بود. مثل صدای " نفس" بهش آرامش نداد:
"دیوونگی نکن آرش. دست پژمان بهمون برسه تیکه بزرگمون گوشمونه."
حرصش گرفت. شامی را برداشت و کوبید کف ماهی‌تابه. شدت دستش اینقدر زیاد بود که روغن‌ها روی گاز پاشید و مواد وا رفت! پووفی کرد، بی‌آنکه تلاشی برای شامی شرحه‌شرحه کند. مثل قلبش! بهش جوابی نداد. پرسرعت‌تر به راهش ادامه داد. راه به راه از چراغ‌ها می‌گذاشت و پلاکش کادر دوربین‌ها می‌شد:
"لالم شدی؟"
صدایش با هرم داغِ ماهی‌تابه که به دستش گرفت، بالا رفت:
"دارم گوش می‌دم به اراجیفی که پشت هم ردیف می‌کنی. آخه پژمان آدمه که واسه من شاخ شه؟"
"واسه تو شاید. ولی منو که تو خونه گیر میاره."
توی کوچه‌ی آشنایی پیچید. زیر شعله را پایین کشید. باید جنگ را توی خاکریز نرم می‌کشید:
"یه کاری کنم نتونه زر بزنه."
"چی تو سرته؟"
مقابل آپارتمان‌شان ایستاد و ریموت زد. دگمه‌ی هود را هم زد. در حال رفتن توی پارکینگ، بازوی آرش را چسبید:
"اومدی خونه چیکار؟"
توجهی نکرد. تا ماشین را پارک کند، بازویش را توی دست خود چلاند. بی‌توجه به عجز و لابه‌ی او، دستش را گرفت. پیچی به بازویش داد و توی آسانسور کشیدش. تا به طبقه‌ی ۵ و واحدشان برسند، توی آسانسور زد و خورد کردند. حریف آن لحظه‌اش مواد شامی شد. تخم‌مرغی تویش انداخت و مشت کوبید به دل گوشت و سیب‌زمینی‌ها. در آسانسور که باز شد، دست دور تنش انداخت و تا فکش بالا کشید. انگار او را زیر بغلش جمع کرده بود. دست و پایش روی هوا مانده بود و بال می‌زد. آب سیب‌زمینی، پیاز زیر دستش شُره کرد. کلید انداخت و در همان‌حال داخل ساختمان شد. این‌بار تکه‌ای ماهرانه‌تر از مواد توی ماهی‌تابه انداخت. صدای مادرش می‌آمد. صدای جیغ دخترک توی گوشش پیچید. صدای آواز خواندن نفس هم! مادرش در حال صحبت کردن با تلفن بود. تا آرش و عروسش را بدان حال دید، گوشی را بدون خداحافظی بست:
"وا! این چه وضعیه؟"
بی‌آنکه دختر را زمین بگذارد، موادی دیگر کف ماهی‌تابه انداخت و به مادرش نهیب زد:
"بساطتو جمع کن برو مامان. می‌خوام تنها باشم."
جوابی نداده بود که صدای جیغ دخترک بالا رفت:
"نری انسی‌جون. خر شده می‌خواد روی پژمان‌و کم کنه"
اخم کرد و زیر دگمه‌ی تندتر هود زد. ذهنش داد زد:
"خفه شو. یه بار دیگه اسم اونو آوردی، خودتو خفه می‌کنم."
انسی از عصبانیت آرش ترسید. معلوم بود. در حالی‌که سعی داشت نامزدش را از دستش بگیرد، اخم‌آلود بهش تشر زد:
"بزارش پایین ببینم چه‌خبره؟"
برخلاف مادرش چرخید و دستش را محکم دور دهان و فک دخترک فشار داد تا صدایش را خفه کند. شامی را نیز زیر و رو کرد. هنوز خام بود و دوباره تاپی توی ماهی‌تابه انداختش:
"برو مامان. رو اعصاب من نباش. به زر زرا اینم نگا نکن."
از عصبانیت آرش عقب رانده شد. همیشه زود مقابل او کوتاه می‌آمد:
"بلایی سرش نیاری. پژمان شر می‌کنه‌ها."
داد کشید:
"برو مامان"
پشت سرش صدای دخترک توی گوشش پیچید.‌ صدای نفس مخلوطش شد.
-بابا آب کم شد.
نشنید صدای نفس را. شامی‌ها را اسیر خود کرده بود و زیر و رو، مثل دخترکی که توی تخت می‌چرخاند. با هر چرخش نیز یک تکه از لباسش را می‌کَند و گوشه‌ای پرت می‌کرد.
تکه‌تکه مواد شامی را هم با حرص برمی‌داشت و گوله می‌کرد گوشه‌ای از کاسه! دوباره صدای نفس بلند شد:
-بابا یخ کردم.
اما صدای نفس‌هایی که توی گوشش پیچیده بود و بوی شامی، بلندتر بود. با وجود دست و پای کوتاهتر از خود، حریفش نبود. اما بالاخره چفتش کرد به تخت! رویش چنبره زد و نفس داد توی صورتش!
"وحشی‌بازی نکن پردیس. دو ساله من زیر دستت دست و پا زدم اون داداش نفهمت زیر گوشم. حالا تو باید جواب‌گوی همه‌اش یه جا باشی."
آرامش آرش وحشی‌ترش کرد. فکش را دندان گرفت و کشید. دندان‌های آرش چفت هم شد و تنش مماس تنِ برهنه‌ی پردیس! صدای جیغ نفس، درد فک و بوی شامی و عجز پردیس را خنثی کرد:
-بابا! آلاسکا شدم.
درد توی تنش پیچید و یخ کرد. کفکیر را توی سینی کنار گاز انداخت و پردیس را هُل داد به شبی که آشوب کرد‌...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Bahar6525

    1

    بله. چون واقعا ارزشش رو داره بقیه هم بخونن این داستان هارو..

    ۱۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون عزیزم

    ۱۱ ماه پیش
  • بنیامین

    1

    بله خوشم اومد

    ۱۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوست دارید

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!