پارت نوزده :

در با صدای ناهنجاری از لولا کَنده و باز شد. انگار صد نفر از پشت داشتند سمت او فشارش می‌دادند بس که آهن‌هایش زنگ زده و روی هم سوار بود. به همان صورت که بازش کرد، ماند! دیگه نه به عقب برگشت نه جلوتر رفت. لولاها عین چوب خشک بودند. برخی‌شان نیز مانند شمشیری تیز بیرون زده بودند. جلوتر می‌رفت و آهن بهش می‌گرفت، تکه‌ پاره‌اش می‌کرد. در را همانطور نیمه‌باز رها کرد و داخل رفت. بوی کهنه‌گی زیر د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    کاش زودتر داستان پردیس معلوم می شد،چی شد که نیست؟ 🤔

    ۷ ماه پیش
کپی شد!