نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت نوزده :
در با صدای ناهنجاری از لولا کَنده و باز شد. انگار صد نفر از پشت داشتند سمت او فشارش میدادند بس که آهنهایش زنگ زده و روی هم سوار بود. به همان صورت که بازش کرد، ماند! دیگه نه به عقب برگشت نه جلوتر رفت. لولاها عین چوب خشک بودند. برخیشان نیز مانند شمشیری تیز بیرون زده بودند. جلوتر میرفت و آهن بهش میگرفت، تکه پارهاش میکرد. در را همانطور نیمهباز رها کرد و داخل رفت. بوی کهنهگی زیر د
لطفا صبر کنید...

م
1کاش زودتر داستان پردیس معلوم می شد،چی شد که نیست؟ 🤔