نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت سیزده :
وارد کارخانه که شد، همهمهای به گوشش خورد. از در مدیریت داخل رفت اما کسی توی اتاق نبود. از همانجا وارد محوطه شد. همایونفر روی جایگاهش ایستاده بود و از طریق نوبخت دستوراتی صادر میکرد. صدای خودش جان نداشت تا فرامینش به گوش کارگرها برسد. پاهایش را هم عصا میکشید:
-سلام. چی شده؟
سمت چپ خود چرخید و آرش را دید. در چشمهایش برقی افتاد. انگار فرشتهی نجاتش را دیده است:
-سلام پسرم. ن
لطفا صبر کنید...
