پارت سیزده :

وارد کارخانه که شد، همهمه‌ای به گوشش خورد. از در مدیریت داخل رفت اما کسی توی اتاق نبود. از همانجا وارد محوطه شد. همایونفر روی جایگاهش ایستاده بود و از طریق نوبخت دستوراتی صادر می‌کرد. صدای خودش جان نداشت تا فرامینش به گوش کارگرها برسد.‌ پاهایش را هم عصا می‌کشید:
-سلام. چی شده؟
سمت چپ خود چرخید و آرش را دید. در چشم‌هایش برقی افتاد. انگار فرشته‌ی نجاتش را دیده است:
-سلام پسرم. ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!