اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و سوم :
نفسش تنگ شده بود. به دنبال همایون سمت پنجره رفت و کنار او ایستاد. هوای تازه را به درون ریه هایش فرستاد و با لحنی که کمی نگران به نظر میرسید گفت:
- یادم نرفته مهندس. حواسم هست
- اما ظاهرا حواست نیست!
اشاره اش به حال بد و رنگ سفید چهره اش بود و فریبا را از آنچه بود معذب تر کرد. از پنجره دور شد و فنجان چای را از روی میز برداشت . جرعه ای نوشید و گفت:
- تو هنوز در مورد کاری که از
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
