پارت سی و دوم :

- من... از اقوامشون هستم... یعنی... خانم ایشون خاله ی من هستن. شب نامزدی دخترخاله‌م شما رو خونه دکتر دیدم. و از حرفاتون متوجه شدم آدم موفق و کاردرستی هستید. بعد... توی ... گوگل آدرس شرکت رو پیدا کردم و.... الانم ... خدمت شمام.

همایون برای چند ثانیه در سکوت به او خیره شد.
این جوان دقیقا گذشته ی خودش را پیش چشمش زنده میکرد. شبهای زمستانی سیاهی که برف تا صبح متصل میبارید و او برای بستن روزنه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت بهار در رمان اگر باران ببارد بهار
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چقد برای سامان خوشحال شدم .. واقعا حقش نبود با اون رتبه خوب و تلاشش فقط انلاین شاپ روسری داشته باشه..

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    الان متاسفانه خیلی از جوانهای مستعد و باهوش ما چاره ای جز این کارها ندارن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️