اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و دوم :
- من... از اقوامشون هستم... یعنی... خانم ایشون خاله ی من هستن. شب نامزدی دخترخالهم شما رو خونه دکتر دیدم. و از حرفاتون متوجه شدم آدم موفق و کاردرستی هستید. بعد... توی ... گوگل آدرس شرکت رو پیدا کردم و.... الانم ... خدمت شمام.
همایون برای چند ثانیه در سکوت به او خیره شد.
این جوان دقیقا گذشته ی خودش را پیش چشمش زنده میکرد. شبهای زمستانی سیاهی که برف تا صبح متصل میبارید و او برای بستن روزنه

لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد برای سامان خوشحال شدم .. واقعا حقش نبود با اون رتبه خوب و تلاشش فقط انلاین شاپ روسری داشته باشه..