اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و سوم :
*******
این روزها چیزی توی دلش جان گرفته بود و حضور موجودی ظریف و بی گناه وسط بلبشوی زندگی اش افکارش را از همیشه آشفته تر میکرد.
آن روز مرخصی گرفته بود که با ایرج حرف بزند. کلی طرح توی سرش بافته بود و کلی دودوتا چهارتا کرده بود. ساعت ده صبح به سختی از رختخواب دل کند و تا غذا آماده شود بیش از ده بار حالش بهم خورد. اما وقتی ایرج رسید انگار لال شده بود.
از گفتنش هراس داشت. میترسید ا
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
