پارت سی و سوم :

*******

این روزها چیزی توی دلش جان گرفته بود و حضور موجودی ظریف و بی گناه وسط بلبشوی زندگی اش افکارش را از همیشه آشفته تر میکرد.
آن روز مرخصی گرفته بود که با ایرج حرف بزند. کلی طرح توی سرش بافته بود و کلی دودوتا چهارتا کرده بود. ساعت ده صبح به سختی از رختخواب دل کند و تا غذا آماده شود بیش از ده بار حالش بهم خورد. اما وقتی ایرج رسید انگار لال شده بود.
از گفتنش هراس داشت. میترسید ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت بهار در رمان اگر باران ببارد بهار
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!