اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل :
کلام ناهید از میان صداهای مختلفی که توی سرش میچرخید قابل فهم نبود. بغضی شکیبانه راه نفسش را بسته بود و داشت خفه اش میکرد. مستاصل و نومید گفت:
- میشه بهش بگی تا قبل از اینکه بابا برسه، بیاد خونه؟
تمام نگرانی اش واکنش تند و غیر اخلاقی ایرج بود و ناهید این را خوب میدانست. دلش برای اینهمه معصومیت و تنهایی دخترش گرفت. زبانش برای گفتن هر حرفی الکن شده بود. سری به نشانه ی تایید تکان داد

لطفا صبر کنید...

شادان
0قلبم برای پارسا خیلی درد میکنه گناه داره عاشق این باران شده که تکلیفش با خودش مشخص نیس..