اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و نهم :
عاقبت صفحهای با عکس و مشخصات دانش آموز بهار محمدی درست مقابل چشمانش باز شد. آن لحظه هیچ یک از حواس پنجگانه ی بدنش کار نمیکرد. انگار کور شده بود. بیش از ده بار صفحه را بالا و پایین کرد اما توان خواندن حروف و شمارش اعداد را نداشت. ناهید با نگرانی زیر لب پرسید:
- چی شد جون به لبم کردی؟...
- مامان نمیتونم بخونم میشه تو ببینی؟
وقتی از روی صندلی بلند میشد صدایش کم جان و مرتعش بود و پ
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
