اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و هشتم :
لحظه ای مکث کرد و قبل از اینکه ایرج مکالمه را تمام کند اضافه کرد:
- امشب خورشت کرفس پخته بودم.
ایرج بی ربط جواب داد:
- یه مدت با خواهرت برو شیراز یه سری به خونه اجدادیت بزن . برای روحیه ی خودتم خوبه . تو خونه کسل شدی.
سکوت ناهید طولانی شد. از این رابطه ی سرد و بی روح خسته بود اما حس مسئولیتی که در برابر دخترانش داشت انقدر قوی بود که مجالی برای فرار از این اوضاع کسالت
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
