اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و پنجم :
ناهید دل به دلش داده و گفته بود« غصه نخور دورت بگردم. خدامون بزرگه ماهی جون» اما ماهرخ عاشق یونس بود و جای خالیاش آزارش میداد. میترسید از تنهایی و بی کسیِ روزهای نه چندان دوری که برایش روشن نبود. باز لب برچیده و گفته بود« کاشکی لا اقلا یه همساده ای داشتیم که شو و نصف شو یه بلویی سرمون اومد یکی بیاد سرمون بزنه»
همین شد که کمی بعد ماهرخ زیر زمین خانه را به خانواده ای سه نفره اجاره دØ
لطفا صبر کنید...
