اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و هشتم :
فصل سوم***
با یک دنیا اضطراب و هیجان به در خانه کلید انداخت و صدای بسته شدن در آهنی پشت سرش بلند شد. طول حیاط را تا پله های سنگی ایوان یک نفس دوید. پله ها را بالا رفت و وارد خانه شد. ناهید در آشپزخانه مشغول پخت و پز بود و عطر دانه های برنجی که داخل قابلمه میجوشید فضای خانه را پر کرده بود. صدای قدمهای تند و نفسهای بریده بریده اش ناهید را با تعجب در حالیکه کفگیر به دست داشت از آش

لطفا صبر کنید...

شادان
0کی بشه خانواده ها اینقد با رشته های هنری مخالف نباشن.. بخدا مملکت به هنرمندم نیاز داره