اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و ششم :
دوباره ذهنش عقب رفت. آن شب صدای مهمانان همسایه از زیر زمین خانه به گوش میرسید. ماهرخ و نسرین با همراهی ثریا به زیارت شاهچراغ رفته بودند و ناهید توی اتاقش روی کاغذ الگو و پارچه ای که به آن سنجاق کرده بود خم شده بود و تلاش میکرد تا الگوی دامنی که بریده درست و دقیق کوک بزند.
کمرش از بی حرکت ماندن به ذقذق افتاده بود. کش و قوسی به تنش داده و از اتاقش بیرون آمده بود. صدای خنده ی بهمن را که اØ
لطفا صبر کنید...
