اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و نهم :
ابروان مرد بالا پرید و با پوزخندی که گوشه ی لبش را نرم بالا میکشید پرسید:
- وقت قبلی دارید با ایشون؟
- اممم... نه. یعنی ... از آشناهاشون هستم.
- خب اسمتون رو بفرمایید من بهشون اطلاع بدم.
- نه.. ایشون منو به اسم نمیشناسن. یعنی ...
کلافه و مستاصل نفسش صدادار بیرون پرید و گفت:
- ببینید آقا ... من برای استخدام اومدم. آدم به درد بخوری ام . رشتهم کامپیوتره. رتبه کنکورم د

لطفا صبر کنید...

شادان
0کاش یه فرصتی به این بیچاره بدن.. خیلی سخته این مصاحبه های شغلی استرس خالصن..