اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و دوم :
وارد پیجش شد و پیام مشتری را خواند. یک شال نخی صورتی خواسته بود. برگشت و به انبوه شالهای رنگی پشت سرش نگاه کرد. یک بسته ی صورتی رنگ از لابلای حجمی از پارچه های رنگارنگ بیرون کشید و برای مشتری نوشت« سفارش شما ثبت شد» گوشی را کنار گذاشت و دوباره به صفحه ی لپتاپ و اطلاعات مربوط به هولدینگ هما خیره شد. نگاهش به متن بلند بالای سایت بود اما افکارش شلوغ و آشفته. کل سودی که در فروشگاه اینترنتیاش ا
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نفس
0عالیه رمان خوبیه