اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و هفتم :
همینطور که به پشتی نرم کاناپه لم داده بود با لبخندی جذاب گفت:
- مثلا چه جور اتفاقی نازبانو؟
بزاق دهانش را بی صدا فرو برد و دل به دریا زد و گفت:
- یه بچه میبینم. یه بچه ی خیلی کوچولو و خوشگل و خوش قدم.
عضلات صورت ایرج با خنده ای واضح از هم باز شد :
- حتما قراره به زودی پدربزرگ بشم. یه کمی زود نیست به نظرت؟ واسه بابابزرگ شدن زیادی جوون نیستم؟
نازی به صدایش اضافه
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
