اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و هفتم :
همینطور که به پشتی نرم کاناپه لم داده بود با لبخندی جذاب گفت:
- مثلا چه جور اتفاقی نازبانو؟
بزاق دهانش را بی صدا فرو برد و دل به دریا زد و گفت:
- یه بچه میبینم. یه بچه ی خیلی کوچولو و خوشگل و خوش قدم.
عضلات صورت ایرج با خنده ای واضح از هم باز شد :
- حتما قراره به زودی پدربزرگ بشم. یه کمی زود نیست به نظرت؟ واسه بابابزرگ شدن زیادی جوون نیستم؟
نازی به صدایش اضافه

لطفا صبر کنید...

شادان
0واای این فریبا هم اتش کشیده به زندگی خودش .. بیچاره اون بچه ..