اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و چهارم :
- حیف که الان باید برم مطب وگرنه با هم میرفتیم میخوابیدیم نازبانو...
همان وقت گوشی همراه ایرج روی میز ویبره رفت و نگاه ایرج را سمت خود کشید. با انگشت اشاره علامت سکوت داد و گوشی را کنار گوشش گذاشت:
- جانم؟
باران بود که عینک کائوچویی قرمزش را روی بینی گذاشت و سعی داشت اضطراب صدایش را پشت خط مخفی کند:
- سلام ایرج خوبی؟ ... ام... ممیگم ... کجایی الان؟
چینی میان ابرواÙ

لطفا صبر کنید...

شادان
0اووف چقد این ادمای رو مخ زیادن.. خودشون مقصرن بعد زور میگن 🤐🤐