پارت سی و چهارم :

- حیف که الان باید برم مطب وگرنه با هم میرفتیم میخوابیدیم نازبانو...

همان وقت گوشی همراه ایرج روی میز ویبره رفت و نگاه ایرج را سمت خود کشید. با انگشت اشاره علامت سکوت داد و گوشی را کنار گوشش گذاشت:

- جانم؟
باران بود که عینک کائوچویی قرمزش را روی بینی گذاشت و سعی داشت اضطراب صدایش را پشت خط مخفی کند:

- سلام ایرج خوبی؟ ... ام... ممیگم ... کجایی الان؟
چینی میان ابرواÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت بهار در رمان اگر باران ببارد بهار
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    اووف چقد این ادمای رو مخ زیادن.. خودشون مقصرن بعد زور میگن 🤐🤐

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دقیقاً

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️