لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 81
* روی توالت فرنگی نشسته بود. یک دستش بند گردنبندی بود که نام سحر را به انگلیسی یدک میکشید و دست دیگرش بی بی چک دو خط را مقابل چشمانش نگه داشته بود. انتظارش را نداشت؛ اما با حالت تهوعی که از دیروز به سراغش آمده بود، تازه یادش افتاد که باید حداقل ده روز پیش پریود میشد. با عجله به داروخانه رفته...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 82
زیبا بود، زیباتر شده بود. با رستورانی که اشتراک داشتند تماس گرفت و دو پرس غذای مورد علاقهی علی، چلو ماهیچه سفارش داد. تا علی برسد میز را هم به شکل زیبایی تزیین کرد. مدام به خودش تلقین میکرد این بار علی از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد و امشب این خبر را جشن خواهند گرفت. سعی کرد سیاست زنانه به ...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 83
- فردا صبح حمیدو میفرستم دنبالت. برو پیش همون که دو سال پیش کارتو راه انداخت. خرجشم هر چی شد بگو بزنم به کارتت. سحر بیاراده شروع به گریه کرد. از روی صندلی بلند شد و نزدیک علی آمد. جلوی پایش زانو زد. گریه حرفزدن را برایش سختتر کرده بود. - علی نکن این کارو با من! ما که قراره عروسی کنیم، خوب...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 84
روبروی هم نشسته بودند. اولین باری بود که بیش از دو ساعت، بدون مزاحم کنار هم بودند اما حرفی میانشان رد و بدل نشده بود. نه ارهای داده و نه تیشهای تحویل گرفته بودند. نه عطا برای عباد شاخ و شانه کشیده بود و نه عباد سعی در تهدید کردن او داشت. حقیقتی که برای یکی مسجل بود و دیگری حدسش را میزد، حال...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 85
سرش را بالا گرفت و نگاهی به تسبیحی که داشت در دستان عباد چرخ میخورد انداخت. صدای ریز به هم خوردن مهرههای تسبیح، مثل سابیده شدن دو تکه آهن در سرش صدا میداد و اعصابش را تحلیل میبرد. دلش میخواست سر عباد فریاد بزند و بگوید دست از تکان دادن تسبیح بردارد. اما حتی انرژی زبانش هم به کمک مغزش رفته بو...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 86
عباد تسبیحش را دوباره از روی میز برداشت و شروع به چرخاندن دانههایش کرد. شاید هم دانههای تسبیح، برایش حکم مهرههای چرتکه را داشتند؛ داشت حساب و کتاب میکرد ببیند چقدر در کیسه را شل کند، کارش راه میافتد. - یعنی باید یه چیزی بهت بدم که سرتو بندازی پایین، یه گوشه زندگیتو بکنی؟! قبوله! عطا منتظ...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 87
از لوکیشن این رستوران خوشش آمده بود. در زندگی دونفرهشان با افروز مدام مجبور به حساب کتاب یک قران دو زار بودند تا بتوانند زندگی را بچرخانند و لنگ نمانند. همیشه باید فکر فردا، فکر قسط، فکر وام و هزار چیز دیگر را میکردند. هرگز فرصتش را پیدا نکرده بودند مادر و پسر روی یکی از این تختها بنشینند و از...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 88
- دیگه لنگ کارگری تو اون کارخونه نیستم خاله. لنگ چندرغاز حقوقشم نیستم. گفته بودم یکی به افروز بدهکاره، حالا قراره خورد خورد طلبشو پس بده. از این به بعد دیگه چپم پره. تو فکرم یه کاسبی واسه خودم راه بندازم. آقا توحید دود غلیظ قلیان را از سینه بیرون فرستاد و شلنگ را به سمت بهمن گرفت. - چه کار ...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 89
در همین افکار داشت به خانه نزدیک میشد که صدای زنگ گوشیاش را شنید. با دیدن نام فرانک، یادش افتاد که میشود یک آیفون شبیه مال علی هم برای او باشد. تماس را وصل کرد و گوشی را نزدیک گوشش برد. - سلام. چی شده این وقت شب... فرانک با شتاب میان حرفش پرید. صدایش گرفته و پر بغض بود. - یه امشبو جا داری...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 90
بهار آمده بود. سر درختان سیب، شکوفههای سفید رنگی باز شده و برگهای ریز سبزرنگ، آذین شاخ و برگهای خشکیده شده بودند. اما بخت افروز و عالمه، به ذغالهای خاموش درون تنور طعنه میزدند. سرخی گونههای افروز جایی در این دو ماه گم شده بود. انگار شادیشان جلو جلو در آتش چهارشنبه سوری افتاده و خاکستر ش...
بروزرسانی در : ۳۲۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 91
دست مریم را رها کرد و به ضرب به سمت افروز چرخید. - افروز مامام نه دیر؟ شوخلوخ ائلیر دای؟ (افروز مامانم چی میگه؟ داره شوخی میکنه دیگه؟) افروز سرش را پایین انداخت. چقدر دوست داشت فریاد بزند و بگوید وقتی نبود تا حواسش به او باشد، دستی غریبه او را از شاخه چیده و پرپر کرده بود. دوست داشت بگوید ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 92
تهران- دی 1396 همه چیز داشت خوب پیش میرفت. طوری میان خانوادهی عباد برخورده بود که تقریبا هر هفته یا او یک شب مهمان خانهی عباد بود یا آنها را از جیب عباد به رستورانهای بالای شهر دعوت میکرد. در این مدت کار خاصی به کار عباد نداشت؛ به جز همان کنایههای گاه و بیگاهی که نثارش میکرد و کارتی که...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 93
تخت شکور نزدیک پنجره بود. به نظر میرسید خودش چندان به هوش نیست. گاهی صدایی هزیان مانند و ضعیف از گلوی شکور خارج میشد و تمام. از همان دم در چشمش به مریم خورد که روی صندلی کنار تخت نشسته و در همان حال خوابش برده بود. دست راستش با شش النگوی نسبتا پهن پر شده بود و در دست چپش زنجیری کلفت خودنمایی ...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 94
حقیقت را میدانست اما جواب دیگری داد. - انگار دلخور بوده. اینکه چه اتفاقایی تو گذشته افتاده رو شما بهتر از من میدونی. ولی من دو ماهی هست خودم اومدم دنبال بقیه. حتی آقا شکور هم در جریانه. منتظر وقت مناسب بود به شما... سردار پوزخندی زد. شک نداشت پدرش در این دو ماه دارد چیزی را از او پنهان می...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 95
اردبیل- خرداد 1369 تهوعی نبود که نیاز باشد یواشکی و پشت تپهی کرمه از شر هر آنچه خورده خلاص شود. اما شکمی که زود بالا آمده بود را نمیتوانست از دید سردار پنهان کند. گونههای برجستهی افروز و شکمی که موقع نشستن از پشت دامن چیندارش مشخص میشد، خاری در چشم سردار بود که زهر درونش را آزاد میکرد. ...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 96
چند دقیقهی بعد، همین که سفره را پهن کرد، افروز و افسانه و فریدون هم رسیدند. وسایلشان را کنار تراکتور رها کردند. افسانه و افروز به طرف شیر آب رفتند اما فریدون همانطوری سر سفره دوید. اول برای خودش یک لیوان بزرگ دوغ ریخت و آن را یک نفس سر کشید. افسانه هم کمی بعد به آنها ملحق شد. ولی افروز بیسر...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 97
تهران- دی ماه 1396 چندمین قرار میان بهمن و فرانک بود؛ جایی بیرون از پیست. خیلی طول کشید تا فرانک را برای اولین قرار قانع کنند. سرکشتر و لجبازتر از چیزی بود که فکرش را میکردند؛ شاید هم به قول بهمن، محتاطتر. اما قرارهای بعدی را خودش، آن هم با فاصلههای نزدیک هماهنگ کرده بود. این بار هم مثل سری...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 98
نگاه فرانک سفت و سخت شد. با مشت ضربهای نه چندان آرام به کتف بهمن زد که ضرب سشتش را نشان میداد. دست دخترک سنگین بود! - طرح رفاقتو عمهت ریخته با این و اون! بعدشم من بیخودی به کسی شک ندارم، رفیقته که مشکوکه. با صدایی که به یک باره ولومش افت کرد ادامه داد: - معلوم نیست سر و سرش با حاج بابا ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 99
* با صدیقه تماس گرفته بود تا از الان آماده باشند. قصد داشت همین که مراسم خواستگاری سر گرفت، بلافاصله عقد و عروسی را هم برگزار کند. نمیخواست برای رسیدن به ترانه بیشتر از این صبر کند. اما صدیقه گفته بود امروز و فرداست که عزادار شکور شوند. به جز تماس با عمهاش، این دو هفته را در نهایت سکوت گذران...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 100
شانه به شانهی هم به سمت خانه به راه افتادند. مردی جوان، همسن و سال خود عطا هم دم در آمد. لبخندی متین روی صورتش داشت. سردار شانهی عطا را به سمت خودش کشید. - سعید باجون اوغلودیا. ددیم عطا تاپیلیب. (سعید این پسر خواهرته ها. گفته بودم عطا پیدا شده.) سعید دو پلهی دم در را پایین آمد و وسط حیاط به...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
