پارت هشتاد و نهم :

در همین افکار داشت به خانه نزدیک می‌شد که صدای زنگ گوشی‌اش را شنید. با دیدن نام فرانک، یادش افتاد که می‌شود یک آیفون شبیه مال علی هم برای او باشد. تماس را وصل کرد و گوشی را نزدیک گوشش برد.
- سلام. چی شده این وقت شب...
فرانک با شتاب میان حرفش پرید. صدایش گرفته و پر بغض بود.
- یه امشبو جا داری بیام پیشت؟
سرجایش ایستاد و ابرو در هم کشید.
- پیش من؟ خیر باشه!
نفس نفس زدن‌های

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    3

    امان از دل صراف🥺🥺🥺

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔💔😢

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    عالی خسته نباشی نویسنده خوشقلم 😘❤️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزدلمی❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    2

    به نظرم بعد از اون اتفاق وحشتناکی که برای افروز افتاد صراف میتونست مرهمی برای درداش باشه و زندگی آرومی رو بگذرونن اما حیف که نموند... خدا قوت نویسنده عزیز ❤️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. خوبی‌های صراف می‌تونست مرهمی واسه زخم‌های افروز باشه.

    ۱ سال پیش
  • وفا

    1

    صراف چطور شدع که مرده؟ اگه سردار باعث مرگش شده به خاطر قضیه افروز، و همچنان سردار نمیدونه جریان واقعی چی بوده، شاید بخاطر همین عطا از سردار هم کینه داره، هرچند صراف پدر واقعی عطا نبوده اما آدم خوبه داستانه و عطا هم طرف حقه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    توی دو سه قسمت بعدی همه چیز رو میشه❤️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    صراف چقدر مرد بوده مطمئنا اگه سردار این چیزا رو بفهمه خیلی افسرده تر میشه🥲 ممنون فاطمه جان 🌟💜🌟💜

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صراف خیلی دوست داشتنی بوده. اگه می‌موند چه بسا می‌تونست دل افروز رو به دست بیاره.

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    صراف چه مرد خوبی بوده ،ای کاش نمی مرد

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اگه می‌موند شاید می‌تونست حتی افروزو عاشق خودش کنه.❤️

    ۱ سال پیش
  • سوینا

    0

    وای وای وای چقدر دلم خنک شد فرانک حرص علی و درمیاره

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️😁

    ۱ سال پیش
  • سوینا

    0

    عالی محشر 👌پر قدرت ادامه بده💪

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه گرمتون💋

    ۱ سال پیش
  • فروغ

    5

    دم صراف گرم که همه جوره مرد بود حمایت کرد این پارتم قشنگ و عالی بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون فروغ جان.🌺

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    واقعا صراف مرد ماندم این بچها به چی رفتن مریم وشکورکه بویی ازانسانیت نبردن سردارباعث مرگ صراف شده؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. این بچه... کارای شکور باعث شد مریم هم حسادتش شکوفا بشه و عیار خودشو از دست بده.

    ۱ سال پیش
  • هدی

    1

    صرااااااااف چقد مردی😭😭😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزه این پسر. عزیز، مرد.❤️🌺💔

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    واقعا هزار بار کمه امثال عباد لعنت وصراف دمشون گرم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍👍

    ۱ سال پیش
  • راز

    3

    مردونگی صراف رو باید در کتابا نوشت

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صراف خیلی دوست داشتنیه.❤️

    ۱ سال پیش
  • مریم

    3

    خیلی قشنگ بود ممنونم ، دلم برا افروز سوخت برای بار هزارم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگاهتون قشنگه❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️