لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 141
- من اولش عصبانی بودم، چون زن صراف شده بود. بهم گفتن خودش خواسته. بعدش که منتظرش بودم. چرا از من فرار کرد؟ اونی که همه چیو بهت گفته، نگفته چقدر زور زدم نگهش دارم؟ عطا پوزخند خستهای زد. جانش را نداشت که این بار هم بلند شود و بعد از عباد، یقهی سردار را بچسبد. لباس افروز را روی زانو و سرش را ر...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 142
بهمن خواست لیوان آب را به لبهای سردار نزدیک کند. سردار با پشت دست، به آرامی دست او را پس زد. به عطا خیره شد و اشک از گوشهی چشم سیاه و درشتش پایین چکید. - او ایتی اولدورمسم، افروز منی باغیشداماز. منی آپاریرسان افروزون یانینا؟ (اگه اون سگو نکشم، افروز منو نمیبخشه. منو میبری پیش افروز؟) لح...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 143
* تنش از خستگی درد میکرد و سردش بود. سردرد شدیدی داشت. انگار کسی استخوانهای سر و پیشانیاش را لای منگنه گذاشته بود و با تمام قدرت فشار میداد. سر و صدا و شلوغی بیپایان بیست متری به سردردش دامن میزد. دلش میخواست فریاد بکشد و از مردم بخواهد زودتر خیابانها را خلوت کنند. اما انگار این خیابان ق...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 144
با همین تک کلمهی بهمن، آقا توحید دستمال کثیف را داخل سطل پرت کرد و نزدیک بهمن ایستاد. - کس دیگهای پاشو گذاشته تو این خونه که ما جای داماد گذاشته باشیمش؟ نامحرم دیگهای اومده اینجا که ما نشونده باشیمش سر سفره؟ با غیض پشت دستش را در سینهی بهمن کوبید و صدایش کمی بالا رفت. - همهی چیزایی که...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 145
- چی کار کردم با آیندهی ترانه؟ من گفتم قایمکی برن و بیان و تریپ عشق و عاشقی بردارن؟ یا نه، گیرم من گفتم. اصلا مگه بد کسی رو آوردم تو زندگی این دختر؟ توحید دوباره سمت شیلنگ آب رفت. حساسیت بهمن را روی این مدل ماشین شستن میدانست، اما حوصلهی کنار آمدن با حساسیتهای او به اسراف را نداشت. کف روی ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 146
نیمچه لبخندی زد. به همین هم باید شکر میکرد؛ همین که ترانه جوابش را داد خوب بود. - اینقدر مرد هستی که واس خاطر حرفای چند ساعت پیشم، بگم غلط کردم و بگذری؟ یا اینجور وقتا دختر میشی و میری تو فاز قهر و ناز کردن؟ فرانک صدایی که امروز فراموش کرده بود در گلو بیاندازد را دوباره بم کرد. - آهان! را ک...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 147
* حال هر دو خراب بود. عطا هنوز درست و حسابی به خودش نیامده بود؛ از مرگ افروز به بعد، هر بار که به یاد آن صبح غمانگیز میافتاد که افروز را صدا زد و پاسخی نشنید، تا آخر روز را با این حال بد میگذراند. داغش هنوز تازه بود. صدیقه اصرار داشت حقیقت را به بقیه بگویند و برای افروز مراسم ختم بگیرند. میگ...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 148
دلش برای مادربزرگش میسوخت. از اولین باری که او را دید و جرئت نکرد جلو برود، بارها به این فکر کرده بود که بعضی از زندگیها بدنامی و از مرگ بدتر است. اشتهایی نداشت اما خودش را مشغول نشان داد. - چرا نیاوردیش؟ قرار بود با خودت بیاریش تهران. فکر میکردم اگه بیاد خونهی افروزو ببینه، شاید حالش بهتر ...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 149
سردار منظورش را فهمید. با حرص قاشقش را از غذا پر کرد و به دهان برد. با یک قاشق کارش راه نیفتاد. همینطور پشت سر سه چهار قاشق دیگر خورد و بدون جویدن فقط بلعید. خیلی زود کم آورد. لیوان نیم خوردهی آب را از جلوی عطا برداشت و باقی آب را سر کشید. - اگه دوستش داری برو دنبالش. ولی دیدی دوستت نداره، ی...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 150
قلب سردار از این تصور تیر کشید. زمانی عاشق سیاهی آن موها بود که کنار سفیدی پوستش، صورت او را شبیه ماه میکرد. احساس کرد معدهاش در حال مچاله شدن و پس دادن غذاییست که خورده. نفسی عمیق کشید که جلوی این رفلاکس را بگیرد. جان کند تا یک جمله را سر هم کند. - خودش بهت گفت چی شده؟ روسری را دوباره پایی...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 151
* حالا دیگر ماری زخم خورده بود و عباد در برابر این مار، دو راه بیشتر نداشت. یا با همهی اوامر او کنار بیاید، یا خودش تیشه به ریشهاش بزند و حقیقت را برملا کند. سوگواری کافی بود. سردار را به اردبیل فرستاده بود تا در زمان لازم کاری را که خواسته بود، برایش انجام بدهد. دیگر ارتش تک نفره نبود؛ حالا م...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 152
عطا بیتوجه به شوخی او، در گوشی دنبال چیزی میگشت. انگار پیدایش کرد که لبخند محوی زد. - این عکسو تلگرام کردم برات، بپر تو شهر ببین کجا عکاسی پیدا میکنی. اینو بده چاپش کنن، بزرگ بزنن رو شاسی. جلدی برگردیا. بهمن تلگرامش را باز کرد. عکسی از عطا و افروز بود. عکس را در آتلیه انداخته بودند. افروز...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 153
با پیاده شدن بقیه صدایش را کمی بالا برد. - چه باغ قشنگی داری. الان اینجوری باشه، خدا میدونه تو بهار چه شکلیه. آدم تو همین تاریکی هم نگاش میکنه، دلش وا میشه. لبخندش وسعت گرفت. - قابل شما رو نداره. پیشکش! فرانک پشت سر فرحناز ایستاده بود. با کنار رفتن فرحناز، قدمی جلو آمد و دستش را به سمت ع...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 154
منتظر جواب عباد نماند. فقط خواست نگاه او را از گل قالیچهی کوچکی که در فضای بین مبلها پهن شده بود بگیرد و متوجه خودش کند. رو به مهدی ادامه داد. - مادر یه باغی داشت تو روستاشون. هفتهی پیش فروختم اینجا رو خریدم. یه ملک دیگه هم سمت ساوهست، گذاشتم واسه فروش. به امید خدا با پول اونم خونه ...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 155
سینی را به فرحناز نداد. از او خواست تا بنشیند. اولین چایی را به عباد تعارف کرد. - بردار حاجی. تازه دمه. خون خرگوشه. از اون خرگوش نوجوونا. عباد استکانی را که به دستش نزدیکتر بود با دستی لرزان برداشت و روی عسلی گذاشت. عطا به بقیه هم چایی تعارف کرد و دو چایی مانده در سینی را برای دخترها نگه داشت...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 156
از این کنایه، دانههای درشت عرق روی پیشانی عباد نشست. رودست خورده بود. خودش بد بازیای را شروع کرده و او را هار کرده بود. همیشه از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد میترسید و حالا با عطایی طرف بود که ترمز بریده و چیزی برای از دست دادن نداشت. احساس میکرد روی لبهی تیغ قرار گرفته است. هر حرکت که...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 157
عباد به راهروی پشت سر عطا نگاه کوتاهی کرد تا مطمئن شود علی برنگشته است. صدایش ضعیف بود و ترسیده. قشنگ معلوم بود در مناظرهی میان این دو مرد، کدام یکی در موضع ضعف است و کدام در موضع قدرت. - میدم. پولی که خواسته بودی رو میدم. بیشترشم میدم. فقط تموم کن این بازیو. به فرانک چه ربطی داره؟ دستهای...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 158
تلخی الکل تا ته حلقش را سوزاند. احساس کرد حرارتی ضعیف خیلی سریع به مغزش رسید. به تقلید از علی، او هم یک تکه پرتقال برداشت و خورد تا این مزه را از دهانش ببرد. علی یک بار دیگر استکانها را تا نیمه پر کرد. این بار در نوشیدن تعلل کرد. همین دور کافی بود تا تنها نوشیدن علی شروع شود. علی خیلی سریع از بح...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 159
* سرد بود و تمام نیمکتهای پارک بعد از دو سه قطره بارانی که زمین را گلی کرد، خیس شده بودند. فرانک موتور را کنار خیابان روی جک زد و پیاده شدند. حسابی در موتورسواری خبره شده بود. اما هنوز هم آنقدری اعتماد به نفس نداشت که به تنهایی سوار شود. میترسید اگر اتفاقی افتاد، بفهمند دختر است و موضوع برایش ...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 160
این دختر منصفتر و آدم حسابیتر از آن بود که به ناحق جانبداری پدرش را بکند. بهمن یک آن دلش خواست دست بیاندازد دور شانهی فرانک و به او بچسبد تا گرمش کند. اما دستهایش را محکمتر به هم چفت کرد تا خطایی از آنها سر نزند. سعی کرد این گرما را با صدایش به او منتقل کند تا لااقل دلش آرام شود. - عطا خ...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
