دوست داشتی؟
رمان عاشقانه از عمق شب اثر فاطمه اصغری

رمان از عمق شب

  • زبان فارسی
  • 409.3K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 5.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه از عمق شب

در گذشته به افروز دست‌درازی شده. حالا پسرش، عطا برای انتقام گرفتن از کسانی که در گذشته به مادرش ظلم کردن، داره گذشته رو شخم میزنه و تک به تک همه رو محاکمه می‌کنه و از روی آدمای بد قصه‌ی مادرش رد میشه.

پارت اول

هوا گرگ و میش بود. آسمان سمت چپش کم کم داشت روشن می‌شد اما به سمت راست که نگاه می‌کرد هنوز تاریکی غالب بود. نور خورشید هنوز به روستایشان نرسیده بود. ضربان قلبش نسبت مستقیمی با پهن شدن دامان خورشید در آسمان داشت. نباید ریسک می‌کرد. حالا که قدم اول را برداشته بود، بازگشتش همه چیز را خراب‌، و حتی خراب‌تر از قبل می‌کرد.
چادری را از روی دوش رد کرده و طوری دور کمرش بسته بود که صورت بچه رو به آغوشش قرار بگیرد و امکان افتادنش نباشد. انگشتانش از سرما کرخت شده بود. پاهای بچه را زیر دولای چادر برد و دستش را دور او محکم کرد تا گرمش کند. تمام شب برف باریده بود و حالا با هر باد، سرمای برف تا عمق جانش نفوذ می‌کرد. موقع فرار چکمه‎های لاستیکی شکور را به پا کرده بود، تا پاهایش در برف خیس نشود و یخ نزند. اما خیسی برف ران‌ پاهایش را آزرده بود. باید پاهایش را خیلی بالا می‌آورد تا بتواند از میان برفی که بالای زانوهایش می‌رسید بگذرد. با شدت گرفتن لرزش تنش، کت ارتشی‌اش را بیشتر به سمت جلو کشید تا هم خودش و هم بچه را از این سرمای استخوان سوز حفظ کند.
از پشتِ شال بلندی که دور سرش پیچیده و پتوی کهنه‌ی بریده شده‌ای که روی سر و دوشش انداخته بود، فقط چشمانش پیدا بود. همان مساحت کم هم مغلوب شده و از سرما به سوزش افتاده بود. از شدت سوزش اشکش راه افتاده بود و برفک زدن مژه‌هایش را به وضوح احساس می‌کرد. سرما حتی صدای عوعوی چاچا را هم درآورده بود. هر چند قدم یک بار سر به عقب می‌چرخاند و تکه نانی پشت سرش روی زمین می‌انداخت تا مطمئن شود سگ سردار هنوز دارد دنبالش می‌آید.
صدای زوزه‌ی گرگ از فاصله‌ی نه چندان دوری به گوش می‌رسید و تن لرزانش بیشتر و بیشتر می‌لرزید. سعی می‌کرد قدم‌هایش را تندتر بردارد اما کار راحتی نبود. خودش هیچ، طاقت این را نداشت که بچه طعمه‌ی گرگ‌هایی شود که در زمستان از سر گرسنگی به روستا نزدیک می‌شوند. زیر لب مدام نام خدا را صدا می‌زد. آنقدر بغضش را قورت داده بود که گلویش درد می‌کرد. کافی بود با این بچه در میان برف‌ها گیر بیفتند تا ازشان جز مشتی استخوان چیز دیگری باقی نماند.
با بلند شدن صدای گریه‌ی عطا یک لحظه ایستاد. به اندازه‌ی کافی سرعتش کم بود. می‌دانست هنوز تا جاده فاصله دارد و زمانی برای ایستادن نیست. اما تاب گریه‌ی او را نداشت. ساک بزرگی را که یک وری روی دوشش انداخته بود به سختی از روی شانه برداشت و روی زمین گذاشت. یک آن زخمش تیر کشید.از دیشب اطرافش دردناک شده بود.احتمال می‌داد پهلویش عفونت کرده باشد.
چند دقیقه‎‌ای روی ساک نشست. خودش هم از خستگی به نفس نفس افتاده بود. سینه‌ی کوچکش را به سختی از یک طرف لباس بیرون کشید و به دهان عطا گذاشت. در این چند روز جز دو پیاله ماست که افسانه یواشکی برایش آورده بود چیز دیگری قاتق نانش نشده بود. گرسنه بود و پستان‌هایش کم شیر. با هر میکی که عطا به سینه‌‌اش می‌زد انگار تمام رگ‌های بالاتنه‌اش را به درون سینه‌اش می‌کشیدند. انگار جانش بود که از تنش کشیده شده و به سینه‌هایش می‌رسید.
سرش گیج می‌رفت. از تکه نان‌هایی که این چند روز از کنار تنور کش رفته بود یک تکه را برای چاچا انداخت و یک تکه‌ی دیگر را خودش به دندان برد. برای جمع کردن همین هم یک هفته زحمت کشیده بود! همین که عطا کمی آرام شد، دوباره او را میان چادر بغلش پنهان کرد. چشم‎‌هایش از زور سرما میل به بسته شدن داشت اما این اجازه را به خودش نداد. ساک را به سختی روی دوشش انداخت. با صدای بلند "یا علی" گفت و دوباره بلند شد.
از دور می‌توانست رفت و آمد ماشین‌ها را ببیند. اگر کمی دیگر همت می‌کرد به جاده می‌رسید. فقط کافی بود قبل از برگشتن سردار خودش را به لب جاده برساند. سنگینی ساک روی دوش و بچه‌ی در بغل، کنار پاهایی که میان برف‌ها گیر می‎کرد توانش را بریده بود. دلش می‌خواست ته مانده‌ی توانش را برای بیرون دادن فریادی که در سینه‌اش حبس کرده بود خرج کند اما دلش برای عطا می‌سوخت. با حالت زاری دوباره نام خدا را صدا زد و به هر زحمتی که بود سرعتش را بیشتر کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان از عمق شب
  • فخری

    2

    چشم فاطمه بانوی عزیز منتظر می مونم 🙏❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چشمتون پرنور عزبزدلم.🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • فخری

    0

    سلام به فاطمه بانوی عزیز من این رمانو خیلی دوست داشتم مرتب می خوندم کامنت میذاشتم خیلی پیگیر بودم ببینم آخرش چی میشه. ولی ی دفعه دیدم رمان برداشته شده متوجه نشدم پارتهای آخرو کی گذاشتین.فکر میکنم هیچی نخوندم.خیلی ناراحت شدم من قلم شما را خیلی دوست دارم خواهش میکنم یکاری کنین من این ۴ پارت آخرو بخونم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فخری عزیزم. بله واقعا در طول رمان همراهی بینظیر شما منو خیلی دلگرم می‌کرد. یه کمی صبوری کنین تا تکلیف تلگرام روشن بشه. هم به کانالمون ملحق شین، هم ادامه‌ی رمان رو بخونین.❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    من میخواستم شروع کنم😓حالا کی منتشر میشه؟؟ خواهشا زودتر منتشر کنین😓

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. والا اگر دست من بود همین فردا کتاب چاپ میشد. ولی پروسه‌ی مجوز و نشد متاسفانه زیادی طولانیه. منتطر باز شدن تلگرام باشید.اونجا داریم پارت‌هاشو.❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    من داشتم از *** میخوندم که نت قطع شد .چکار کنم حالا؟؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ریحانه جان اون کانال تا زمان دسترسی مجدد به تلگرام سر جاشه. نگران نباشید.

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ریحانه جان اون کانال تا زمان دسترسی مجدد به تلگرام سر جاشه. نگران نباشید.

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    ممنون از رمان زیباتون خیییییلی قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر خوندید عزیزدلم.❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • نورا

    0

    وای پارت ۵۸ بودم چه شانسی

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    من ۵ پارت آخر رو فقط نخوندم 🥺

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😔😔😔

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    من فقط ۵ پارت داشتم تا پایان

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    0

    تو از منم بد شانس تری

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😔😔

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😔😔

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم منتطد اتصال تلگرام باشید.‌اونجا میتونین مطالعه کنین.

    ۲ ماه پیش
  • رزا

    0

    من امروز شروع کرده بودم که نیمه تموم موند حیف واقعا ...

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    رزای عزیزم کانال تلگرامی رو دنبال کنید. به امید خدا همین که وصل شد پارت‌های پایانی رو اونجا می‌ذارم.

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 2380

    عطا خبر داره برجستگی ها رو نوازش و تحسین کرده😉😉

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅🙈

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 2370

    حالا مثلا بگم آخیش حقت بود طلاقت بده ،چه سودی برای افروز داره

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. نگین اونموقع بدی رو در حق افروز تموم کرده. الان بود و نبودش تو زندگی سردار سودی واسه افروز نددره

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 2360

    آره خب نشانه های سکته دیشبش اون همه آرایشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 2350

    خدا از شوهرت نگذره الهی فرحناز

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 2340

    اخ سردار بد شانس 😔دلم برات خونه مرد

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک سردار😢

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    عزیزم برای چی رمان رو میخواید بردارید؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بهار جان این رمان قرارداد چاپ داره.

    ۳ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 350

    تازه شروع به خواندن کردم فکر می کنم رنج افروز فقط به عباد تنها نیست این روزگار بدی زیادی بهش تحمیل کرده این سکوت افروز پرز درد رنجه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک افروز غصه زیاد داره.😢

    ۳ ماه پیش
  • آیدا

    در پارت 22

    من تازه شروع کردم امیدوارم وسط خوندنم پاک نشه😂😭

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️😅با سرعت بالاتر بخونید عزیزم.

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟