لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 41
از سرویس پیاده شد و در بیست متری اعظم به راه افتاد. هنوز نمیتوانست قدمهایش را خیلی تند بردارد. به روی خودش نمیآورد ولی وقتی میدوید یا با سرعت زاه میرفت قفسهی سینهاش درد میگرفت. پلاستیکی که ظرف غذایش را درون ان گذاشته بود از دست راست به دست چپ داد و گوشی را از جیب پیراهنش درآورد. در شلو...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 42
روی مبل قدیمی سه نفره دراز کشید. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که فکری ناگهانی مثل رعد به سرش زد. فورا از جا پرید. بدون فوت وقت شمارهی بهمن را گرفت. بهمن با صدای خستهای از آن سوی خط الو گفت. سلام نکرده جواب داد: - گفتی این دختره آبش با علی تو یه جوب نمیره. علی با چند ثانیه مکث جواب او را...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 43
بهار خانم قیمهی خوش آب و رنگش را میان سفره میگذارد. عطر زعفران و لیمو فضای کوچک خانه را پر کرده و دهان همه را آب انداخته است. اولین چیزی که در سفره توجه عطا را به خود جلب میکند، سیب زمینیهایی است که با خلال دندان به شکل گل رز درآمده و سرخ شدهاند. پوست گوجه فرنگی هم با سلیقه گرفته و به شکل گ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 44
شام که تمام میشود، بشقاب خودش و بهمن را روی هم میگذارد. تا ترانه سه بشقاب دیگر درون سفره را جمع کند، همراه بشقابها برمیخیزد و انگار که اینجا خانهی خودش باشد، بشقابها را به آشپزخانه میبرد. بهار سریع صدایش میزند. - عطا جان تو چرا؟ من و ترانه جمع میکنیم. بشقابها را در سینک میگذارد و ک...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 45
اردبیل- اسفند 1369 پچ پچ مهران و صدیقه را از پشت در میشنید. مهران امروز به مدرسه نرفته بود تا به داد افروز برسد. افروز تفاوت سنی چندانی با شاگردانش نداشت. برای مهران فرقی هم با بچههای کلاسش نمیکرد. از خیلیهایشان طفلکیتر بود. شاگردانش کسی را داشتند که آنها را به مدرسه بفرستد. اما افروز......
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 46
زیر لب چیزی خطاب به سردار گفت که افروز نشیند، فقط فهمید که نفرینی نثار این مرد کرده است. قاشق دهنی عطا را از شیربرنج پر کرد و به دهان برد. غذا را به سختی فرو داد. چند روز بود غذای درست و حسابی نخورده بود. اما به جای ولع، معدهاش بیشتر زده شده بود. حالت تهوع داشت؛ حرف و تهمت مسمومش کرده بود؛ بی...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 47
مهران زیپ اورکت سیاهش را بالا کشید و کلاه پشمیاش را روی سرش گذاشت. ساک سنگین افروز را روی دوش انداخت. خواست عطا را از بغلش بگیرد اما افروز با عقب کشیدن دستش مقاومت کرد. اصرار نکرد. نگاهی مطمئن به صدیقه انداخت و رو به او محکم پلکهایش را بست تا خیالش را راحت کند. در حیاط را باز کرد. - گه افروز ...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 48
اردبیل- شهریور 1395 در کبابی روبروی شکور نشسته و با ابروانی گره خورده، نگاه ناراضیاش را به استکان چایی داده بود که بوی جوشیده بودنش را به راحتی میشد حس کرد. اشتهایش بیشباهت به ریخت این استکان که از رنگ و عطر چای درونش داشت بالا میآورد نبود. مهمان شکور بود اما سینی استیلی را با دست عقب رانده ...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 49
ماشینی که با فاصلهای کم از لندکروزش پارک کرد ناآشنا نبود؛ نیسان آبی رنگ سردار بود که با سر و صدا میدان کوچک را دور زد و چند قدم پایینتر از کبابی ایستاد. ظاهر خشنش از همان پشت فرمان هم چشم عباد را آزرد. انگار صورتش سالها رنگ خنده را ندیده بود. دوست نداشت با او رودررو شود. از سردار میترسید ام...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 50
پشت بند "لا اله الا الله" پرغیض پدرش ادامه داد: - گنه دمه حاج عظمته، بو ایت اوغلونا ربطی یوخدی. افروز قاچاندا اولاردان سونرا تهراندا بی فامیلیمیز یوخیدی. (بازم نگو به حاج عظمت و این پسر سگش ربطی نداشت. موقعی که افروز فرار کرد، به جز اونا تو تهران فامیلی نداشتیم.) بدون اینکه دلیلی برایش پیدا...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 51
- منه چوخ ظلم ائلدین آقا! افروز دا منی ایستیردی. منیم پاییمی صرافا یدیردین. نه قویدون من خیر گورم نه قارداشیم. (آقا! خیلی ظلم کردی به من! افروز هم منو میخواست. سهم منو به خورد صراف دادی. نه گذاشتی من خیر ببینم و نه برادرم.) از خیر همان چهار سیخ کباب هم گذشت. با شانههایی فرو افتاده کفشهایش...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 52
تهران- شهریور 1395 نگاهی به دور و برش میاندازد. نزدیک غروب است و گرگهای آسمان به شکار میشها رفتهاند. این ساعت از روز و این صحنه از آسمان را دوست ندارد؛ غمی عجیب در دلش مینشیند. به این مکان میآید چون صدای پر گاز موتورها برایش حکم موسیقی آرامش بخشی را دارند که فهیمه در زمان یوگا پخش میکن...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 53
- نکنه تو هم اآبجی مایی؟! ببین! من اخلاق خودم که قشنگه، اون هیچ! میخوای از بچههای اینجا بپرس ببین داداشم چه خوش اخلاقیه. گرچه، پاش بیفته نیازی به اونم ندارم. خودم دستی که دراز شه سمتم رو میشکنم، از گردن طرف آویزون میکنم. پس بزن به چاک! بهمن با لبخند دستش را پایین میاندازد. سرش را به سمت پ...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 54
پا روی پا انداخته و نگاه ستیزهگر و از بالا به پایینش را به عبادی داده بود که قصد داشت، آنقدر دست بالا را بگیرد شاید بتواند او را از رو ببرد. کم کم حوصلهاش داشت سر میرفت. از صبح منتظر بود تا علی بیاید و جلوی او کمی با ضربان قلب این پیرمرد بازی کند. اما امروز بخت یارش نبود. هر دو آرنجش را روی...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 55
خیره به پیرمردی که پشت آن میز فاخر آلبالویی رنگ نشسته بود، پایش را از روی پای دیگر برداشت و کمی تنهاش را رو به جلو خم کرد. - ربط این بندههای خدا به تو چیه عباد؟ عباد یک وری نگاهش کرد و دوباره توجهش را به دفتر مقابلش داد. - چه ربطی؟ من به این دختر چه ربطی میتونم داشته باشم؟ خودش کارمند ...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 56
اینبار نوبت عباد بود که گوشهی چشمانش چین بخورد و با احساس گاف گرفتن از عطا بخندد. میان هن و هن خندههایش حواب داد. - گاف دادی بچه. اون زن و شوهر بچهدار نشدن. زدی به کاهدون. لبخند عطا پهنتر شد. ناخنهایش را رها کرد و سرپا ایستاد. دستی به پایین پیراهنش کشید تا چروک روی آن را باز کند. با آرا...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 57
اردبیل- شهریور 1367 خبر آمده بود که سردار به زودی برای مرخصی خواهد آمد. همه در تکاپو بودند تا هفت ماه دور از خانه و خانواده بودن او را در سه روز جبران کنند. ننه کوکب از تیر و مرداد برایش دوشاب (شیرهی انگور) آماده کرده و کنار گذاشته بود. قرار بود مهران و صدیقه از دکتری که در تهران آب پاکی را ر...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 58
- دای گلین اولما وختین یتیشیب ها. سردار دا سویونسیدی بی طوی توتاردیغ. (دیگه وقت عروس شدنت رسیدهها. سربازی سردار که تموم میشد، یه عروسی میگرفتیم.) افروز با گونههایی که حرارتش به گرمای تنور طعنه میزد خیلی زود سرش را پایین انداخت. یاد سیبی افتاد که سردار چند ماه پیش از بالاترین شاخهی در...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 59
جادهی سرچم - اردبیل - مهر 1395 فرحناز روی صندلی پلاستیکی جلوی مکانیکی کوچک نشسته بود. صدای شاد آهنگ ترکی از دستگاه پخش قدیمی داخل مغازه به گوش میرسید. عباد پشتش را به دیوار تکیه داده بود و داشت با نارضایتی به علی نگاه میکرد که جلوی ماشین خم شده و همراه مرد مکانیک مشغول ماشین بود. سربالای...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 60
- ردیفه حاج بابا! با صدای بلند علی، تکیهاش را از دیوار آجری مغازه گرفت. دست از روی شانهی فرحناز برداشت. به سمت ماشین رفت. نزدیک ماشین یک جفت کتانی دید که از شیشهی ماشین بیرون رفتهاند. اخمهایش در هم شد. تقهای محکم به در ماشین زد؛ طوری که پیش از فرانک، شانههای مرد مکانیک از جا پرید. صدا...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
