لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 121
تک تک کلمههایش مثل تیغی بود که بر روی روح افروز کشیده میشد و قلبش را پر از خون میکرد. گفتن حقیقت بعد از این همه وقت فایدهای هم داشت؟! به جز این که تهمتهای پشت سر صراف را بپذیرد و نام او را که مردانه کنارش ایستاده بود به لجن بکشد، یا اینکه راستش را بگوید، سردار را دیوانه کند و به جان کسی بیان...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 122
تهران- بهمن 1396 ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پیاده شد. ترانه رو به جلو سرک کشیده بود. سعی داشت از پشت شیشهی ماشین، ساختمان پنج طبقهای را که عطا گفته بود ببیند. عطا به سمت در شاگرد رفت و در را باز کرد. - پیاده شو دیگه دختر. استخارهت واسه چیه؟ بنگاهیه زنگ زده بهشون، منتظرن. ترانه با ت...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 123
عطا آرنجش را به فرمان و صورتش را به مشت دستش تکیه داد. این روزها حس دلشوره داشت و سریع کلافه میشد. امروز هم ترانه قسم خورده بود پا روی اعصابش بگذارد. - ترانه چرا ریست میشی؟ باز میخوای دار و بار واسه من ردیف کنی؟ قرار بود آخر همین هفته عمه و شوهر عمهم بیان تهران واسه خواستگاری. ولی حال باب...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 124
ترانه دستش را روی دست او گذاشت و فشار خفیفی به آن وارد کرد. - تو رو داره. همین هم واسه اینکه یه دنیا بهش حسودی کنن بسه. گوشهی چشمان عطا چین خورد. جای دستش را با ترانه عوض کرد. دست او را روی دنده گذاشت و دست خودش را روی دست او قرار داد. رو به ترانه کرد. - تو هم خوب بلدی به وقتش زبون بریزیا....
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 125
اردبیل- اسفند 1366 کسی نبود جواب سوالهایش را بدهد. کینهی درون قلبش، از علامتهای سوال درون سرش قوت میگرفت و روز به روز عمیقتر میشد. سرتا سر خشم بود. کافی بود افروز دهان باز و همه چیز را انکار کند. زندگی چند نفر میان لبهای افروز بود. کافی بود بگوید شنیدههایش دروغ و تهمت است. آن وقت راه ...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 126
- جهنم منی ساخلادیغین یردی. سن هامارین قحبهسین قوروما، منده آغزیمی باغلییم. (جهنم جاییه که منو توش نگه میداری. از این زن خراب دفاع نکن که منم دهنمو ببندم.) سردار رو به مریم کرد که سعید به بغل سعی داشت میان او و زنش قرار بگیرد. صدایش از شدت عصبانیت حالت خفگی به خود گرفته بود. - بو ایتین قی...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 127
فریدون لبخندی قدرشناسانه زد. جلیقهی قهوهای رنگی تنش بود که افروز پیش از زایمان برایش بافته بود. این جلیقه هم مانند خود افروز برایش عزیز بود. - آبجی، اولاری دایی سنه گتیریب... گوی بیاز یکلیم، گدیب شهرده معلم اولاجیام. سنی، مامامی، عطانی بوردان آپاراجیام شهره. اوردا دای هر نه گوئلووه دوشسه، س...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 128
دردش گرفته بود اما لبهایش را محکم چفت هم کرد تا صدایش در نیاید. سعی کرد دوباره بلند شود. سردار با یک حرکت جلوی پایش زانو زد. نگاهش را به مردمک تیرهش چشمان افروز دوخت. با هر کلمه منتظر تایید از جانب او بود. جملاتش را روی دور تند به زبان آورد. - بو اوشاغی وئر گتسین. یا صدیقهیه تاپشیر، یا یتی...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 129
- افروز! دنن اورگین منده قالیب. اصلا بوردا الیمی توت. گوی بیدفعه سنی اوپوم. دنن منیمسن. اوندا دونیا گلسه دای گویمارام سنی مننن آلا. (افروز! بگو هنوزم دلت پیش منه. اصلا همینجا دستمو بگیر. بذار یه بار ببوسمت. بگو مال منی. بعدش دیگه دنیا هم بیاد نمیذارم تو رو ازم بگیرن.) احساس میکرد قفسهی سین...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 130
تهران- بهمن 1396 فرحناز برای تولد فرانک دعوتش کرده بود. یک سمت سالن را با نوارهای براق نقرهای پوشانده و میز جلویش را با تعداد زیادی گل سفید و صورتی تزیین کرده بودند. روی میز غذاخوری پر بود از لیوانهای رنگارنگ ژله و نوشیدنی و سه مدل سالاد و چند مدل غذا. انگار که مهمانی را برای حداقل بیست نف...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 131
نیم نگاهی به دو مرد دیگری که قبل از او به نوبت نشسته بودند انداخت. حوصلهاش از انتظار سر رفته بود. از شبی که عطا با او تماس گرفته بود، شده بود بادکنکی که بندش را پاره کرده باشند. دیگر یارای ماندن در جایش را نداشت. انگار یک عمر منتظر بووده تا اشارهای، اذنی از جانب افروز برسد و او برای پرواز پر ...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 132
گوشی را به روی تشرهای فریادگونهی مریم قطع کرد و داخل جیبش برگرداند. نگاه دیگری به سالن انداخت. یک نفر به نوبتش مانده بود. هنوز وقت داشت. از در سالن سرش را داخل برد تا نوبتش را به خود آرایشگر بسپارد. در این فاصله میتوانست چند کیلویی هم پنیر بخرد. افروز پنیر متال* را دوست داشت. باید هایمایی ک...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 133
* بازدید خانه را بهانه کرده بود تا ترانه امروز مرخصی بگیرد و با او همراه شود. در تهران که خبری از برف نبود. فقط سوز خالی را تحمل میکردند. اما شنیده بود در آبعلی برف خوبی باریده است. فرصت خوبی برای خاطره سازی بود. ترانه را به آبعلی برد. برای هر دویشان دستکش و کلاه خرید و تیوپ بزرگی را کرایه کر...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 134
- به افروز حسودی نکن ترانه، به فرانک حسودی نکن ترانه! فقط بلدی همینو بگی. این راه دیگه واسه پیچوندن من جواب نیست عطا. یه بار واضح و روشن بگو کی به کیه، چی به چیه. منم تکلیف خودمو با تو و آدمای دور و برت بدونم.. بدونم کجای زندگی تو وایسادم. سعی کرد با نرمش جواب او را بدهد. - تو جای خودتو نمی...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 135
ترانه فهمیده بود هر چه که هست به افروز مربوط میشود اما نمیتوانست ارتباط میان بهمن و فرانک و افروز را پیدا کند. عطا یا جایی از داستان را دروغ گفته بود، یا قضیهی میان این چند نفر خیلی پیچیدهتر از آنی بود که نشان داده بود. نگاهی به عطا انداخت. چشمش به جاده بود، دستانش به فرمان و دنده. اما فک...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 136
ترانه نفس بلندی کشید. ضربان قلب خودش هم بالا رفته بود. اما ترس از نتیجهی این جنگ، به او جسارت جلو رفتن داد. میترسید قلب عطا از شدت خشم بایستد. بازویش را چسبید و سعی کرد او را کمی عقب بکشد. - عطا ولش کن. الان سکته میکنی. تمام توجه عطا به عباد بود. آنقدر که حتی یادش رفته بود ترانه کنارش است. ...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 137
فرانک و ترانه نگاهی رد و بدل کردند و باز با بهت به عطا خیره شدند. فقط عباد بود که میان انبوهی از بهت و حیرت، نامحسوس نفس راحتی را از میان سینه بیرون داد؛ دیگر افروزی نبود که بخواهد از او بترسد! اصلا حواسش به حضور فرانک نبود که همپای خودش شاهد ریز به ریز این جزئیات است. بهمن با درد چشم بست و سرش...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 138
مرد درشتی را دید که سوار یک هویمای سیاه رنگ چشم به صفحهی گوشی دوخته بود. جلو رفت و دو تقه به شیشه زد. صدایش را کمی بالا برد. - آقا سردار شمایی؟ با صدای مرد جوانی که مخاطب قرارش داده بود، سریع شیشه را پایین کشید. دقایقی طولانی بود که به بیست متری رسیده و با عطا تماس گرفته بود تا از او بخواهد دن...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 139
فرانک با دیدن او سرش را بالا آورد. او هم با جدیت به بهمن زل زد. - نتونستم. باید برمیگشتم ببینم چه خبره یا نه. یه سر این قصه بابای منه بهمن چشم باریک کرد. - پس چرا نرفتی تو از خود عطا بپرسی چه خبره؟ ترسیدی؟! فرانک آب دهانش را به سختی قورت داد. از خود ضعیفش که در این لحظه رو شده بود، بیزار ب...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 140
در مقابل نگاه درنده و خشمگین بهمن، جسارت نشان داده و وارد خانه شد. بهمن دستش را مشت کرد تا جواب این سیلی را ندهد. هم در مرامش نبود دست روی زن بلند کند، هم این حرفها را حق خودش نمیدانست. در دل قسم خورد جور دیگری تلافی کند. هر چند نمیشد به چنین قسمی از جانب او امیدوار بود. خودش هم میدانست خیلی...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
