از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هشتاد و پنجم :
سرش را بالا گرفت و نگاهی به تسبیحی که داشت در دستان عباد چرخ میخورد انداخت. صدای ریز به هم خوردن مهرههای تسبیح، مثل سابیده شدن دو تکه آهن در سرش صدا میداد و اعصابش را تحلیل میبرد. دلش میخواست سر عباد فریاد بزند و بگوید دست از تکان دادن تسبیح بردارد. اما حتی انرژی زبانش هم به کمک مغزش رفته بود تا عمیقتر فکر، و شاید همه چیز را دوره کند.
داشت به این فکر میکرد که این مرد موقع دست
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. چون عمر و جوونی و عشق افروز که برنمیگرده.
۱۱ ماه پیشزهرا z
0ممنون نویسنده توانا قلمت مانا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
پاینده باشید جانا❤️
۱۱ ماه پیشهدی
0چقد سختی کشیده افروز😢
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دخترک مظلومم😢
۱۱ ماه پیشراط
2آفرین عطا تا قطره آخرش بدشش مردک انتر رو
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😁😁😁❤️
۱۱ ماه پیشزهرا
3افروزباچه دلی بچه ای که ناخواسته بوده باعث نابود شدن آیندش بوده رابزرگ میکند حالاعطا میخاد باپول جبران کندپس جوانی که نابودشدآرزوهای برباد رفته چی میشد
۱۱ ماه پیشفری
3مگه عطا مسئول پس گرفتن جوانی مادرشه؟ افروز انتخابش این بوده که بزرگش کنه... تو این شرایط تنها کاری که میتونه بکنه همینه، نمیشه گذشته رو عوض کرد
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ولی سخته. الاان عطا باید جای جوونی مادرش هم زندگی کنه شاید زخمهای دل افروز بسته شه.
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا.ابروز کودکی و نوجوانی و کل زندگیش سوخته.😢😢😢
۱۱ ماه پیشم.ر
2اخ زندگی میتونست عاشقانه باشه بعضی ها مسبب چه کاری میشنند😢😢
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. عشق بین سردار و افروز.❤️
۱۱ ماه پیشاریادخت
4بمقرم برای افروز چی کشیده از این عباد عوضی عباد نانرد چطور دلت اومد با یه دختر اون کارو کنی درحالی که خدا بهت دختر میداد عوضی ...
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دور از جونتون. عباد و امثالش شیطان صفتن. بیرحم و نامردن.
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سوینا
0آفرین به عطا ولی بازم هرچی بده سختی این همه سال رو جبران نمیکنه