پارت نود و چهارم :


حقیقت را می‌دانست اما جواب دیگری داد.
- انگار دلخور بوده. اینکه چه اتفاقایی تو گذشته افتاده رو شما بهتر از من می‌دونی. ولی من دو ماهی هست خودم اومدم دنبال بقیه. حتی آقا شکور هم در جریانه. منتظر وقت مناسب بود به شما...
سردار پوزخندی زد. شک نداشت پدرش در این دو ماه دارد چیزی را از او پنهان می‌کند. اما رو شدن همزمان این داستان با مریضی باعث شده بود تمرکزشان روی سرطان شکور برود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    خدا لعنت کنه آدم طمعکار و آدم هوسباز پارتنون عالی ممنون

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید جانا💔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    آخی سردار عاشق😭 خدا لعنتت کنه باعث و بانی جدایی افروز و سردار رو💔 فاطمه جان لطفاً افروز هم بیاد داخل داستان 😚 نمرده باشه؟!

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار حقش بود یه زندگی عاشقانه با افروز داشته باشه.😢

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    2

    خیلی ممنونم واقعن رمان زیبا وجذابیه ، سردار بیچاره هنوز عاشق افروز خدا لعنتت کنه عباد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک سردار با اون دل بیچاره‌ش😢😢💔

    ۱۰ ماه پیش
  • صدف

    0

    ممنون بانو

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    2

    افروز کجاست هنوز رمان مبهمه خیلی مثلا سردار چ بدی در حقش کرده و اینکه افروز هنوز نیست

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره افروز.💔💔💔😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • سایه

    7

    حس میکنم افروز مرده اوایل فک میکردم شاید بخاطر بلاهایی که سرش اومده افسرده باشه و با کسی حرف نزنه چون هیچ وقت جواب عطا رو نمی داد بعد حدس زدم روی تخت باشه ولی الان میگم مرده و عطا نمیخواد فراموشش کنه و مدام تو خونه ازش اسم میبره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    این مادر و پسر اصلا روزگار خوبی رو نگذروندن. 😢💔

    ۱۰ ماه پیش
  • اریادخت

    4

    اول رمان یه قسمتی هست که افروز از دست سردار فرار میکنه اگر اشتباه نکنم فک کنم اینطور باشه که سردار میخواست افروزو بکشه شاید قاتل صراف باشه سردار در کل تف تو روی عباد 🤍✨️

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    باید دید چرا افروز از سردار عاشق پیشه فرار می‌کرده.😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    1

    بازم لعنت بشی عباد ومریم وشکوراین دوتا میتونستن زندگی خوبی داشته باشن😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢💔💔👍

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    3

    ممنون بانوی خوشقلم دست گلت درد نکنه😘🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی زهرا جان🌺

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    2

    بیچاره سردارکه هنوزم عاشقه ودل نگران حالاافروزچراهیچ جانیست حرف نمیزنه اصن واقعازنده س 🤔🤔

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار لیاقت یه زندگی عاشقانه رو داشت. ولی مسیر زندگیشو عوص کردن.💔

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!