از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت نود و سوم :
تخت شکور نزدیک پنجره بود. به نظر میرسید خودش چندان به هوش نیست. گاهی صدایی هزیان مانند و ضعیف از گلوی شکور خارج میشد و تمام. از همان دم در چشمش به مریم خورد که روی صندلی کنار تخت نشسته و در همان حال خوابش برده بود. دست راستش با شش النگوی نسبتا پهن پر شده بود و در دست چپش زنجیری کلفت خودنمایی میکرد. زنجیر بلندی با دانههای گندمی شکل هم از گردنش آویزان بود که مدالی شمایل مانند به آن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سردار طفلی😢💔💔
۱۰ ماه پیشزهرا
3چرا این همه کم ، خب حداقل یکم طولانیش میکردی ، من که دیگه کشش ندارم یک جا بند بمونم همه ی حواسم پیش عطا هست اخه یه پارت هدیه بده بهمون ،،
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱۰ ماه پیشمریم
1خیلی ممنونم عالی بود ، مشتاق ادامه ی این رمان بی نظیرم
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید به مهر🌺
۱۰ ماه پیشHadis
2آخی سردار عزیزم... اولین چیزی که تو ذهنشه زنده بودن افروزه...عطا جان همینجوری پیش برو... خداقوت نویسنده جان ❤️
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مانا باشید مهربان جان🌺
۱۰ ماه پیشوفا
3وااااای من ذوق مرگ شدم برم تو افق محو شم ؛) دقیقا منم حس سردار رو دارم 🥹 فاطمه جان قلمت مانا، خیلی خوبه که کم کم داره همچی معلوم میشه دیگه زیاد حس تعلیق اولیه نمونده، قضیه افروز هم حل بشه دیگه کامل از تعلیق در میایم 🫶🏻
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به مهر میخونید.🌺
۱۰ ماه پیشزهرا ،z
2عالی ممنون نویسنده جونم قلمت مانا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم.
۱۰ ماه پیشراز
3ای جان همین جوری تخت گاز برو جلو عطا یکی یکی برگه ها رو روکن
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋💋💋
۱۰ ماه پیشم.ر
3اوه جالب بود جالب تر شد سپاس بانو❤️
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید❤️
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هدی
1هنوزم بعد اینهمه سال دست و دلش برای افروز میلرزه😢