لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 161
بهمن به سمت خروجی پارک به راه افتاد و فرانک هم به دنبالش. زن و مردی که در حال دویدن بودند، یک دور دیگر زده بودند و در حال نزدیک شدن به آنها بودند. کمی از فرانک فاصله گرفت تا راه برای عبور آن مرد و زن باز شود. - فعلا شوکه شده. وگرنه جونش میره واسه عطا. فرانک جفت ابروهایش را بالا انداخت و سعی ک...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 162
* میان کت و شلوار خوش دوخت سیاه رنگ، برازندهتر از همیشه به نظر میرسید. قامت کشیدهاش در این برازندگی بیتاثیر نبود. امروز موهای پرپشتش در بند ژل و چسب مو نبود. به آرایشگاه رفته و بعد از مرتب کردنشان، موهایش را در سادهترین حالت سشوار کشیده بود. احساس خفگی میکرد. خیلی وقت بود که دکمهی بالای...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 163
چشمهای سیاه و درشتش، او را به یاد سحر انداخت. استکان چایی را برداشت و با تشکری زیرلبی آن را روی میز گذاشت. از شوق و ذوقی که تا دقایقی پیش داشت دیگه اثری نمانده بود. خودش هم نفهمید چه شده است. فقط میدانست الان وقت فکر کردن به سحر نیست. اصلا دلیلی برای این کار نداشت. مهدی سقلمهای به او زد تا اخ...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 164
علی کمی راحتتر نشست و دو دستش را روی میز در هم گره زد. ساعت استیل گرانبهایی که به دست داشت رخی نشان داد. لحنی مطمئن و مردانه داشت که به راحتی میتوانست تردیدهای دختری آفتاب و مهتاب ندیده مثل سلاله را پس بزند. - اگه قرار به ازدواج باشه، برنامهی آینده چیزی نیست که من تک نفره بشینم واسهش تصمیم ...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 165
اردبیل- اسفند 1396 احوال شکور بدتر از هر زمان دیگری در این مدت بود. نه جانش درمیآمد، نه جانی در تنش مانده بود. انگار تمام گوشت تنش در این مدت آب شده بود. انگار مشتی استخوان را میان کیسهای از پوست ریخته بودند. استخوانهای گونهاش بیرون زده بود و چون دندانهای مصنوعیاش را درآورده بودند، فرم صور...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 166
روسری بزرگ پشمیاش را نامرتب روی سرش انداخته بود. بلوز بافت و دامن کشمیر به تن داشت و از زیر دامن هم شلوارکی تا زیر زانو و جوراب بلند بافت به پا کرده بود. استخوانهایش خیلی وقت بود در جنگ با سرما مغلوب میشدند. ساعدهایش را بغل کرد و با تعجب پرسید: - بالا کیمدی گجهنین بوواختی؟ (کیه این وقت شب؟)...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 167
- بویوگ اولان، آدامین قایدینا قالار. یتیم قیزی ائوینن چولونن قاچیرتماز. ببله ایلدن سونرا دا خبرین خانوادهسینن گیزدتمز. (اونی که بزرگه، هوای آدمو داره. دختر یتیمو از خونه و زندگیش فراری نمیده. بعد این همه سال هم خبرشو از خانوادهش قایم نمیکنه.) شعلهی بخاری تا آخر زیاد شده بود، اما به جز فضا...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 168
نگاه متاسفی به فریدون انداخت. حقش نبود این خبر را اینگونه بشنود اما مگر مکان و نوع گفته شدن خبر، در اصل ماجرا فرقی میکرد. ریههایش را از باد پر کرد و حین خالی کردنش یک نفس گفت: - تهران عوضینه، گت عالمهیه باش وور... دیلین من بیلیرم ولی اوغلو سنسن. اونا دنن افروز ائولوب. اوغلی دا تک قالیر. (به ...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 169
ائله بیل اوتوز ایل میننان قاباخ باجیسینا ختم توتمیبلار. دیرسن طلبکاردی. گرک قاپینی آچمیدین. بولارا اوز وئردین دای کوتاردی. او واخت ددون ختمین خرجین وئیردی، بولار بی قیران خشتمدی. آغزیلاریندا شیره قالیب. (انگار کسی سی سال پیش واسه خواهرش ختم نگرفته. انگار طلبکاره. نباید درو باز میکردی. به اینا ...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 170
تهران- اسفند 1396 باز دعوایشان شده بود. فهیمه به صورت شوهرش چنگ انداخته بود، مهدی هم چنان دست فهیمه را پیچانده بود که استخوان ساعدش ترک خورده بود و از دیشب آتل به دست داشت. باز هم با یک چمدان و یک جفت چشم گریان به خانهی پدری برگشته بود، شاید در این خانه کسی بخواهد حمایتش کند و کاری مفیدتر از ن...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 171
فرانک چشم ریز کرد و تک خندهای زد. تنهاش را رو به جلو کشید. آرنجهایش را روی زانوهایش تکیه داد. با دست به فهیمه که روی مبل کناری نشسته بود اشاره کرد. - خودت یه بار خواستی پای حرف من و این فلک زده بشینی، ببینی دردمون چیه؟ زحمتشو دادی به خودت فرح خانوم؟ ده سال پیش فهمیدی فهیمه میخواست رگشو بزنه...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 172
مسیری که آمده بود را برگشت اما پیش از اینکه به پلهها برسد علی در خانه را باز کرد و وارد شد. از حالت نگاه فرانک فهمید اوضاع متشنج است. پالتویش را درآورد و روی ساعدش انداخت. با نگاه نه چندان دوستانهای به فرانک، اشارهای به سر و رویش کرد. - دنیا یه عروس سرباز صفر به خودش ندیده بود که اونم قراره ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 173
فهیمه که اصل موضوع را فهمیده بود نفسی عمیق و آرام کشید. سعی کرد لبخندی را که از اعماق وجودش داشت میجوشید و روی لبش نمایان میشد، از دید علی و فرحناز پنهان کند. با تظاهر به بیتفاوتی پلهها را بالا رفت. به جای اتاق خودش، به سمت اتاق فرانک دوید. یک بار دو تقه و بار دوم یک تقه به در زد که رمز میان...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 174
* تقریبا هر روز با سردار در ارتباط بود. هر خبری از عباد بود را ریز به ریز و با جزئیات به او میداد. سردار هم او را از وقایع شهرستان باخبر میکرد. میدانست این روزها داغترین تیتر خبری خاندان نوری را به خودش اختصاص داده است. حالا تقریبا کل خانواده از پیدا شدن پسر افروز باخبر بودند. با فریدون و ...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 175
- نوری هستم خانم محبی. اگه خاطرتون باشه... - بله یادمه. پیش حاج آقا میاومدین. امرتون؟ اصلا... شمارهی منو از کجا آوردید؟ از نازی که موقع جواب دادن به تماسهای دفتر در صدای سحر بود، اثری نمانده بود. صدایش لطیف بود ولی محکم. عطا هم متقابلا با جدیت جواب داد. - باید ببینمتون. اگه وقت دارین که ...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 176
- منظورتون چیه؟ یک برگ دستمال کاغذی از جعبهی روی داشبورد برداشت و به دست سحر داد تا خونی که کنار ناخنش بیرون زده را تمیز کند. یک نفس جوابش را داد. - من میدونم با شما چی کار کرده. سحر به وضوح دستپاچه شد. رنگ گونههایش سرخ و نفسهایش تند و صدادار شد. مردمکهای بیقرارش مدام به چپ و راست می...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 177
احساس میکرد تمام تنش بوی دود ماشینهای گازوئیل سوزی را گرفتهاست که در اتوبان از کنارشان رد شده بود. یقهی هودی را بالا گرفت و بو کشید. بینیاش از بوی چربی که روی بافت لباسش نشسته بود چین خورد. به این فکر کرد که این بو و روغن، روی سر و تنش هم نشسته است و همین که تا اینجا خفهاش نکرده، به همت هم...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 178
- این دفعه بهش حال دادم هیچی نگفتم. دفعهی بعدی چنان حالی ازش بگیرم که جرئت نکنه جنسیت مادر خودشم بپرسه. - پس قراره حالا حالاها با هم قرار بذارین، همدیگه رو ببینین. فرانک مات شده ساکت ماند. سوتی داده بود؛ ناخواسته فرصتی دیگر به بهمن داده بود تا علاوه بر ملاقاتش، بخواهد باز جنسیت او را به چا...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 179
- بهمن خیلی مرده. از من دل و جیگردارتره. فرانک با لحن بامزهای میان حرفش پرید. - نه بابا! از تو که دست خالی اومدی جلو حاج بابا وایسادی شاخ و شونه کشیدی جیگردارترش هم هست مگه؟ روزای اول که نمیدونستم سر و سرت با حاجی چیه، تو دلم بهت میخندیدم. میگفتم اعتماد به نفس این پسره رو کاکتوس داشت، سال...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 180
* عادت داشت تک اتاق خانه را نادیده بگیرد. قبلا افروز در این اتاق میخوابید و حالا دو سه سالی بود که اتاق از عطر نفسهای او خالی مانده بود. پایش نمیرفت وارد اتاق شود. بخشی از وسایل و یادگاریهای افروز را همانطور که آخرین بار بود، در اتاق گذاشته و خودش به همین هال کوچک اکتفا کرده بود. اگر کار مه...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
