لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 21
اردبیل- اردیبهشت1366 هوا سرد بود. بهار خیلی وقت پیش آمده بود اما زورش به آب کردن برفهای کنار جاده نرسیده بود. از پایان گردنهی حیران به این طرف انگار وارد اقلیمی دیگر شده بودند. تمام شب را یک سره پشت رل نشسته بود تا به ختم اسد برسند. تنها دو بار در میانهی راه برای پر کردن باک ماشین توقف کرده...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 22
باقی توضیحات آتامعلی را نشنید. خودش در حیاط ماند تا کش و قوسی به تن کوفتهاش بدهد. یکی از جوانها را صدا کرد تا گوسفند را از صندوق عقب پیاده کند. پشت خانه تراکتوری را پارک کرده بودند که از اینجا تنها نیمی از آن قابل مشاهده بود. پشت طویله تپهای نصفه نیمه از کَرمه (مخلوط پهن و کاه که آن را به ش...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 23
شکور شانههای او را به سمت خودش کشید و مردانه یک دیگر را در آغوش کشیدند. مردی جایش را به او داد تا کنار دست شکور بنشیند. دور تا دور خانه با پتوهای تا شده و پشتیهای مستطیل شکل پوشیده شده بود و بخاری نفتی وسط سالن در این ماه هنوز روشن بود. پیرمردی تند و تند "رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات" ...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 24
تهران- مرداد 1395 تماس را قطع کرد. آرنجهایش را روی میز تکیه داد. دستانش را به هم گره زد و پیشانی سنگین از فکرش را به دستانش تکیه داد. شکور همان حرفهایی را زد که حمید برایش بازگو کرده بود. واو به واو حرفهایش همانهایی بود که حمید گفت. افروز با بچهی چهارماههاش از خانه فرار کرده و چند روز بع...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 25
کپی شناسنامه را از داخل کشوی اسنادش در میآورد و شمارهی عطا را در گوشیاش ذخیره میکند. برای احتیاط شمارهی او را با خط دفتر میگیرد تا اگر شمارهی همراه خودش را ندارد نتواند شماره را به این راحتی به دست بیاورد. بعد از چند بوق طولانی صدای سرخوش عطا را با پس زمینهی صدای یک دستگاه در حال کار...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 26
* تنش را به دیوار تکیه میدهد تا روی زمین سقوط نکند. همین که توانسته خودش را از سر شهرک تا اینجا برساند خیلی همت کرده است. شانس آورده که تاریکی شب، به شلوغی مشیریه استراحت داده و خیابانها را خالی کرده است. آشنایی، همسایهای نیست که او را ببیند و خیال کند چیزی مصرف کرده که تلو تلو میخورد. لبا...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 27
شب را در اورژانس گذرانده بود. استخوان بینیاش سالم بود اما یکی از دندههایش شکسته بود. کبودی و درد شدیدی که در قفسهی سینهاش احساس میکرد به خاطر همان دنده بود. تمام تنش در اثر لگدهای محکمی که خورده بود کبود شده بود اما شانس با او یار بود که اعضای داخلیاش آسیب ندیده بودند. مشخص بود ضاربان کار...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 28
چراغها را خاموش و به نوری که از پنجرهی اتاقش به داخل میتابد بسنده کرده است. پردهها را تا ته کنار کشیده تا از دست و دلبازی خورشید سهمش را بگیرد. سه سال پیش با اصرار و کولی بازی این اتاق را انتخاب کرده بود چون در طبقهی دوم قرار داشت و کسی نمیتوانست از درون حیاط به راحتی داخلش را ببیند. ایس...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 29
فرحناز رو از او میگیرد. دلش میخواهد همین الان قهر کند و از اتاق فرانک بیرون برود، اما کار مهمتری دارد که باید دندان سر جگر بگذارد. علی کلی سفارش کرده بود کم نیاورد و سر حرف را باز کند. - نیومدم بگی مامان. از این حسرتا انقدر رو دل من گذاشتی که به این راحتیا از بین نمیره. اومدم بگم فکر زندگی خ...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 30
* عینکش را پایین آورده و ماسک زده بود تا نیمی از صورتش را پنهان کند. در این چند روز ته ریشش بلندتر شده و رسما به ریش تبدیل شده بود. از اینکه هر کس با دیدنش دلیل کبودیها و زخمها را میپرسید کلافه بود. با ریش و عینک تا حد زیادهای زخمهای صورتش را پنهان کرده بود. اما بریدگیای که روی گونهاش ...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 31
علی با تعجب نگاه پرسشگری به پدرش انداخت تا دلیل این احضار را بپرسد. عباد نگاهش را از علی دزدید. گلویش را با تک سرفهای صاف کرد. برای اینکه زمان بخرد گوشی را برداشت و شمارهی منشی را گرفت. - سه تا چایی بیار اتاق. گوشی را سرجایش گذاشت و یک بار دیگر گلویش را صاف کرد. سعی میکرد آرام باشد. تسبیح...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 32
اردبیل- بهمن 1366 امسال کار سردار سختتر از هر سال دیگری بود. امسال اسدی در کار نبود. تابستان هم خود سردار پشت بام خانهی اسد را مرمت کرد تا به وقت سرما آب برف و باران از منافدش چکه نکند و بر سر یتیمان عمویش آوار نشود. هم برای خودشان کرمه آماده کرده و تپهاش را چیده بود، هم برای خانهی عالمه. ...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 33
سرش را پایین انداخت و به سمت تنورخانه رفت. هوا که سرد میشد پخت و پزشان هم در تنورخانه بود. شکور گفته بود پیک نیکها را پر میکند اما تا برگشتنش طول میکشید. نمیشد شیر را نجوشیده رها کند. تنور را روشن کرد و شیر را در دیگ روحی ریخت و روی تنور گذاشت. فضای کوچک تنورخانه زود گرم میشد. دستان سردش را...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 34
- کندین یاخچی باغی دا اسدین ایدی، ویردی عالمهنین کبینینه. دئیرم عالمه جاواندی. بو قیز اره گئیتسه، گرک باغین فاتحهسین اوخیاسان. (بهترین باغ ده هم مال اسد بود که داد مهریهی عالمه. میگم عالمه جوونه. اگه این دختره شوهر کنه، باید فاتحهی باغو بخونی.) شکور پک محکمی به سیگارش زد. خودش هم قبلا به ...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 35
تهران- مرداد 1395 دکمههای پیراهنش را با وسواس یکی یکی بسته و دستی به پیراهنش میکشد تا اتوی آن به هم نریزد. جلوی آینه موهایش را شانه میکند. چند پاف اسپری زیر بغلش میزند. برای اینکه روی موهایش حالت رو به بالایشان را حفظ کنند، کمی ژل وسط دستش میریزد و با به هم مالیدن دستانش، موهایش را حالت م...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 36
سبد گلی را که آورده بود، فرحناز روی میز وسط گذاشته و در هر رفتن و آمدنش یک بار از آن تعریف میکند. او هم با متانت جواب فرحناز را میدهد. - قابل شما رو نداره حاج خانوم. چوب کاری میکنید. شما که تعریف میکنین من بیشتر شرمنده میشم که چیز قابلی نیاوردم. فرحناز لیوان شربت چند رنگی که فهیمه باسلیق...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 37
فرحناز از این تعارف او خوشش میآید. - زنده باشی. اتفاقا من به حاجی میگم یه سر بریم اون طرفا. آخرین بار علی بچه بود رفتیم. بعدش نفهمیدم چرا بین حاجی و آقا شکور شکرآب شد. دیگه حاجی ما رو نبرد دهاتشون که نبرد. وگرنه خدا شاهده من از چشمام بدی دیدم، از فامیلای حاجی ندیدم. عباد با لحنی جدی مداخله ...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 38
وارد خانه شد و در را بی صدا پشت سرش بست.حواسش بود که در با یک بار چرخش کلید باز شده بود. بارها تاکید کرده بود در را دو بار قفل کند و کلید را از پشت روی در بگذارد؛ اما کوگوش شنوا؟ چند ثانیه سر جایش ایستاد تا چشمش به تاریکی عادت کند. سکوت خانه، دست در دست تاریکی گذاشته و دیوارها را خواب کرده ب...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 39
سحر صندلی را کمی به پهلو چرخاند و روبرویش نشست. نگاهش سرتاسر شکایت بود و نارضایتی. - هنوز با مامانت حرف نزدی نه؟ فقط داری بازی میدی منو. پیراهن را از تنش بیرون کشید و خودش را به پشت رو تخت رها کرد. خسته بود و دلش چیزی به جز غر و شکایت میطلبید؛ چیزی ازجنس ناز و نیاز و دلبرانههای سحر در میان ...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 40
- پنجشنبه میریم محضر. شیش ماه دیگه تمدید میکنیم. هر مدل حلقه هم خواستی میریم میخرم برات که رو دلت نمونه. بعدشم میبرمت کردان ویلایی که داریم میسازیمو نشونت میدم. عقد که کنیم هر اخر هفته اونجاییم. این وعده قند در دل سحر آب کرد .با خودش فکر کرد اولین کاری که بعد از عقد انجام خواهد داد، سر ...
بروزرسانی در : ۴۳۰ روز پیش
