از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هشتاد و هفتم :
از لوکیشن این رستوران خوشش آمده بود. در زندگی دونفرهشان با افروز مدام مجبور به حساب کتاب یک قران دو زار بودند تا بتوانند زندگی را بچرخانند و لنگ نمانند. همیشه باید فکر فردا، فکر قسط، فکر وام و هزار چیز دیگر را میکردند. هرگز فرصتش را پیدا نکرده بودند مادر و پسر روی یکی از این تختها بنشینند و از صدای شرشر گوشنواز آب که حتی هیاهوی آدمها و صدای موسیقی بلند نمیتوانست آن را از نفس بی
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا خودش عاشقه. نفر سومو نیاریم تو رابطهشون.❤️
۱۲ ماه پیشهدی
0بعضی وقت ها چیزهایی به ظاهر کوچیک حسرت های بزرگ بوجود میارن😔
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا❤️❤️💔💔
۱ سال پیشهدی
0بازم افروز همراهشون نبود
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ سال پیشفاطمه ❤️
1مثل همیشه عالی و هیجان انگیز بود 💜🌟💜🌟
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نگاهتون قشنگه عزیزم.❤️❤️
۱ سال پیشسوگند
0عبادخیلی ریلکسه نکنه واسه عطا نقشه داره
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
از عباد هیچی بعید نیست.
۱ سال پیشزهرا z
0ممنون پارت زیبایی بود
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زیبانگرید❤️
۱ سال پیشمریم
0خیلی ممنونم قشنگ بود ، من نگران عطام نکنه عباد بلایی سرش بیاره خیلی بی وجدان ونامرد خداکنه عطا به آرامش وعشق برسه بعد از این
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
از این مردک همه چی برمیاد.👍
۱ سال پیشم.ر
2از این به بعد باید راحتی باشه❤️
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ سال پیشZ.k
4چقدر خوبه که عطا اینقدر حالش پیش ترانه و خانواده اش خوبه خدا کنه بهم برسن عطا گناه داره.
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا حقشه یه زندگی اروم و عاشقونه رو تجربه کنه.💋❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0خوشم اومد واقعا دمت گرم ،، دوست دارم عطا و سحر بیشتر آشنا بشن