پارت هشتاد و دوم :

زیبا بود، زیباتر شده بود. با رستورانی که اشتراک داشتند تماس گرفت و دو پرس غذای مورد علاقه‌ی علی، چلو ماهیچه سفارش داد. تا علی برسد میز را هم به شکل زیبایی تزیین کرد. مدام به خودش تلقین می‌کرد این بار علی از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد و امشب این خبر را جشن خواهند گرفت.
سعی کرد سیاست زنانه به خرج بدهد. دستبند ظریفش را از جعبه‌ی مخملی قرمز رنگش درآورد و دور مچش بست. به جای دستبند، بی‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    ببچاره سحر .معلوم بود اینطوری میشه علی هم که بلهوس😔😔 ممنون خسته نباشی عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    این علی هم مثل باباش گردن نگیره 😁 چه عوضی 🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ... واسه علی آزاده.😁

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    آخه چرا اسم این بی وجود رو علی گذاشتی من عاشق اسم علی م😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممممم...

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    3

    ای گور بگیره مردای بی مسئولیت رو از خونه باباش ک نیاورده مال خودته نکبت بز

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁👍👍

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    3

    گفتم گردن گیریی اینا خراب

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خراااااب...

    ۱۱ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    قابل پیش بینی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    1

    ممنون بابت پارت هدیه😍

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!