پارت هشتاد و چهارم :


روبروی هم نشسته بودند. اولین باری بود که بیش از دو ساعت، بدون مزاحم کنار هم بودند اما حرفی میانشان رد و بدل نشده بود. نه اره‌ای داده و نه تیشه‌ای تحویل گرفته بودند. نه عطا برای عباد شاخ و شانه کشیده بود و نه عباد سعی در تهدید کردن او داشت. حقیقتی که برای یکی مسجل بود و دیگری حدسش را می‎‌زد، حالا با دو خط به زبان انگلیسی و چند عدد و رقم روی کاغذ، داشت راه را بر هر انکاری می‌‍بست. جای شک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوینا

    2

    تو این گیر دار زندگی کم فکر و ذکر داریم که واسه اینام غصه میخوریم😅

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممم. خوشحالم که اینقدر با شخصیتا همذات پنداری می‌کنین.💋💋

    ۱۱ ماه پیش
  • سوینا

    0

    لطفاً پارت هدیه بذار برامون که صبر نداریم

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋

    ۱۱ ماه پیش
  • سوینا

    1

    این الان زندگی نامه است براساس واقعیته یا ساخته ذهن خودته اگه واقعا خودت خلقش کردی آفرین داری 👏👏👏

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما. مرسی از پیامتون که قوت قلبه.❤️❤️❤️نه عزیزم. واقعی نیست💋💋

    ۱۱ ماه پیش
  • سوینا

    0

    بیچاره سحر بیچاره افروز کم نیستن آدمایی که دچار سرنوشت این دونفر میشن

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. یکی به میل و اراده‌ی خودش، دیگری به زور.ولی سرنوشتی مشترک و غم‌انگیز.😢

    ۱۱ ماه پیش
  • سوینا

    0

    پارت هدیه می خوایم تا فردا چطور صبر کنیم

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • سوینا

    0

    وای خدا چقدر منتظر این روز بودم خدا کنه عطا دنبال قضیه این دختر بیفته و دست های روشه چه شود

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    انگار تنها کسی که به علی امیدوار بود خود سحر بوده. دختر بیچاره.

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    سحر. یه بار از علی ضربه خورده بود چرا باید یه اشتباه رو دوبا تکرار کنه اگه علی صحر و دوس داشت همون بار اول نمیزاشت بچه سقط کنه پس سحر هم بی تغصر نییست. ،،،،،،،،ممنون بانو🙏💞

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا. علی فقط فکر سواستفاده‌ست و سحر هم قربانی کرد خودشو.😢

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    0

    بیچاره یه افروز دیگه هم به قصه اضافه شد🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢 ضعف ادما در برابر عشق گاهی مسیر سرنوشتشون رو تغییر میده.

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    3

    عطا کاش کمک سحر کنه بیچاره دختر چرا این بلاها رو سر خودشون میارن

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    2

    نه عباد جون حقش رو بدش

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد یا عطا؟😁

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد خیلییییی بدهکاره به پسرمون.

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    3

    خیلی ممنونم پارت قشنگی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون.🥰🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    3

    عطا برو دنبال سحر سراز کارش دربیار گناه داره تو برادری کن براش😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی سحر.😢😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • اریادخت

    4

    علی نامرد چطور دلش میاد با سحر همچین کنه عطا پیش رو بگیر به سحر کمک کن 🥲💔 نزار مثل افروز قربانی شه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سحر بیچاره پای یه عشق یک طرفه خودشو باخت😢😢

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!