از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هشتاد و سوم :
- فردا صبح حمیدو میفرستم دنبالت. برو پیش همون که دو سال پیش کارتو راه انداخت. خرجشم هر چی شد بگو بزنم به کارتت.
سحر بیاراده شروع به گریه کرد. از روی صندلی بلند شد و نزدیک علی آمد. جلوی پایش زانو زد. گریه حرفزدن را برایش سختتر کرده بود.
- علی نکن این کارو با من! ما که قراره عروسی کنیم، خوب... خوب یه کم همه چیو میندازیم جلوتر. به خدا همون دو سال پیشم من از مرگ برگشتم. از اون موقع ما
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سحر قربانی حماقت خودش و نامردی علی شده
۱۱ ماه پیشهدی
2قبلا هم این بلا رو سرش اورده بود😰
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
و این دختر ساده باز گول خورد
۱۱ ماه پیشفری
1یه بار قبلا این بلا رو سرش آورده!!! دختره ی احمق.. با تشکر از نویسنده بابت دوتا پارت امشب 😉
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزید 🌺
۱۱ ماه پیشاریادخت
3سحر تورو خدا برو مراسمو به هم بزن ابروشو ببر تورو خدااا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢
۱۱ ماه پیشراز
2ای خدا چرا دخترا انقده بی عقل هستن بعضی هاشون چرا انقده زود وا میدن چرا برا خودشون ارزش قائل نیستن بیا نمونش علی هوس باز بز و سحر.
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شاید سادگی، شاید توهم زرنگی. شاید عشقای یک طرفه...
۱۱ ماه پیشزهراz
4کاش عطا به داد سحر برسه ابروی اون پیر خرفت و علی اشغالو برسه
۱۱ ماه پیشم.ر
1علی با این کارش راه را هموار کرد برای عطا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
علی هم دست کم از پدرش نداره.
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
کاش امکانشو داشته باشه.
۱۱ ماه پیشسوگند
1ممنون ازپارت هدیه بیچاره سحر بنظرم بیخیال علی بشه بهتره چون این رابطه آخرش مشخص هس چه نامرد علی
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
گوارای نگاهتون.❤️
۱۱ ماه پیشفاطیما
2به به چقدر خوشحال شدم دو پارت هدیه داشتیم🤩 ممنون نویسنده مهربون🌺 سحر خودشو زده به خواب تکلیف رابطه اش با علی مشخص بود🙁
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. اظهر من الشمس بود ولی سحر نمیخواست بفهمه.
۱۱ ماه پیشم.ر
3من نمیدونم بعضی از آدمها دیگه چه بلایی باید سرشون بیاد بفهمن آخه تو تجربه داشتی چرا😞😞
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
گاهی وقتی گیر میافتیم، اشتباه از روی اشتباه انجام میدیم شاید بتونیم از یه جایی جبران کنیم کارمونو. ولی حواسمون نیست که داریم بیشتر فرو میریم.
۱۱ ماه پیشمریم
1خیلی ممنونم وخسته نباشید ، دلم برا سحر سوخت که گول علی رو خورد الانم مجبوره بره بچه سقط کنه
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بیچارهی ساده.ولی خودشم خیلی اشتباه کرد.
۱۱ ماه پیشسوینا
2اون از عباد این از علی پسر کو ندارد نشان از پدر هعی چی بگم در وصف این مردایی که جلو همه جانماز آب میکشم و خودشونو خوب نشون میدن ولی پیش خانوادشون یه جور دیگه ان فقط بخاطر اسم رسم مردشورشون ببرن کثافتا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
متاسفانه جواب هم میده خیلی جاها...
۱۱ ماه پیشHadis
1علیِ کثافت... خداقوت نویسنده جان ❤️
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍
۱۱ ماه پیشصدف
1بیچاره سحر
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1چرا سحر این همه حماقت ب خرج میده ، چطور نمیدونه علی نمیخوادش