لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 61
چند صد متر جلوتر، در حاشیهی جاده زنی را دید که نیمی از صورتش را میان چادر سیاه کهنهای پنهان کرده بود. نوع پوشاندن سر و صورتش شبیه زنان میانسال و پسری با جثهای ریز کنارش ایستاده بود. مثل هر بار دیگری که زنی را به همراه پسری میدید که سن و سالشان به مادر و پسر بودن میخورد، دلش لرزید؛ با ت...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 62
* روبروی آینه ایستاد و موهایش را حالت داد. کراواتی که ست کت و شلوارش بود روی تخت گذاشته بود اما لحظهی آخر پاپیونی را که هدیهی ترانه بود به گردنش بست. باز کردن و بستن این پاپیون برایش خیلی سادهتر از کراوات بود. یک دستش را در جیب گذاشت و جلوی آینهی قدی عکسی از خودش گرفت. عکس را در جا برای ت...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 63
- میفهمی حاجی. عجلهت واسه چیه؟ امشب هم تو، هم شکور یه جشن دیگه هم دارین. - چی تو سرته؟ چه بلایی قراره سر من بیاری؟ فکر کردی اینقدر بیعقلم که تنها پاشم بیام؟ در اتاق را پشت سرش بست. برای اینکه تماسش در آسانسور قطع نشود، از پلهها به سمت طبقهی همکف سرازیر شد. تک خندهای به این حال عباد ...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 64
* این مسیر را تنها یک بار آمده بود. اما تمام جزئیات راه طوری در سرش حک شده بود انگار که سالهاست در این مسیر رفت و آمد دارد. حتی تاریکی شب هم نتوانسته بود گمراهش کند. تسویه حساب با گذشتهی مادرش، انگیزهای قوی بود تا حافظهاش نقطه به نقطهی این راه را از بر کند. وارد ده که شد، چراغهای اصلی ...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 65
چشمان عباد طوری او را دنبال و حرکاتش را ثبت میکردند انگار میترسیدند لحظهای حیاتی را از دست بدهند. نیازی نبود به تنورخانه برود، عالمه را ببیند و تفهیم اتهام شود. خودش از ظلمی که در سال 67 در این روستا مرتکب شده بود به خوبی آگاه بود. با دنیایی از تردید و ترس از ماشین پیاده شد. پاهایش را روی زمی...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 66
سنگهای دور تلمبهی آب جا به جا شده بودند و اطرافش گلی شده بود. سردار هم نبود تا سر و سامانی به اینجا بدهد. آفتابهی سنگین را برداشت و به بالکن برد تا حاج عظمت و زن و پسرش دستهایشان را بشورند. در میانهی راه زیرلبی غر زد. - شهردن گلیبسیز، گلیبسیز، فلج که اولمیبسیز. اوزلری گلیپ ال ایاغلارین ی...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 67
عالمه شروع کرد به خواندن یک لالایی غمگین برای بچههایش. چشم افسانه و فریدون خیلی زود گرم خواب شد اما این لالایی مرثیه مانند، خواب را از سر افروز پراند. امشب حال خوشی نداشت. دلش خیلی تنگ شده بود و مریضی دلتنگترش میکرد. اگر سردار اینجا بود، یقینا نمیگذاشت هیچ کدام از کارهای امروز را او انجام ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 68
اردبیل- مهر 1395 با احتیاط وارد تنورخانه شد و در را پشت سرش به آرامی بست. میترسید عطا پشت سرش بیاید و با خنجر کینه، کارش را همینجا تمام کند. تا به اینجا برسد، تمام گذشته در کسری از ثانیه از جلوی چشمانش رد شد؛ چند ساعت، تنها در عرض چند ثانیه اما با تمام جزئیات در خاطرش زنده شدند؛ آن شب افروز م...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 69
او را به عقب هل داد. جسم کم جان عالمه تاب مقاومت بیشتر نداشت. به عقب پرت شد، تعادلش به هم خورد و روی زمین افتاد. از همانجا نگاه تیزش را به جنگ با عباد فرستاد. حرفهایش بیشتر به هزیانهایی شبیه بود که سالهاست با خودش تکرار کرده. انگار نه انگار که عباد او را به همدستی با افروز متهم کرده بود. -...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 70
خودش را از روی تنهی او کنار کشید. عباد از فرصت استفاده کرده و به هر زحمتی بود خودش را کمی عقب کشید و نشست. دستش را روی سنگ نسبتا درشتی که روی زمین بود مشت کرده و تمام حواسش را به این پسر داده بود تا در یک لحظه غفلت، خودش را از دست او نجات بدهد. داشت حساب و کتاب میکرد که سنگ را با چه ضرب دستی ...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 71
* علی به او گفته بود نوهاش به دنبال حاجی آمده و او را با خود به خانهی روستا برده است. جان داد تا پیش علی چیزی بروز ندهد. اما باید میآمد و با چشمان خودش میدید که پسر افروز برگشته است؛ نمیتوانست تا صبح صبر کند. مدام خودش را شماتت میکرد که چرا به خاطر چند دود مجلس را ترک کرده است. بعد از مراس...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 72
- حاجیتون کم مونده بود پسر کشی کنه. چرا این همه سال بهش راستشو نگفتی؟ چرا نگفتی این رستم دستان یه سهراب داره که ازش بیخبره؟! نگاه عباد، تیز سمت شکور برگشت. - پس خبر داشتی! دستت با این مرتیکه تو یه کاسه بوده این همه سال. شکور خودش را از تک و تا نینداخت. چهره در هم کشید. دستش را به سمت عطا...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 73
* با خانهی ترانه فاصلهای نداشت. پشت چراغ قرمز ایستاده بود. یک چشمش به چراغ بود و یک چشمش به ماشین جلویی. فقط میخواست ماشین را به آقا توحید تحویل بدهد، به خانه برود و تخت بخوابد. میدانست آقا توحید این ساعت برای ناهار به خانه میآید و ساعت سه دوباره به مغازهاش میرود. چشمانش به زور باز مان...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 74
- آره دیگه. قول داده بودم اون ورا بگردونمتون. رسم مهمون نوازی نبود ولی دیگه پیش اومد. شرمندهی خودت و خونواده شدم. - دشمنت شرمنده عطا جان. آقا تو ما رو شرمندهی خودت کردی. ستونی. گوشی را کمی از صورتش فاصله داد و با نگاهی ناراضی دوباره آن را به گوشش چسباند. ماشینی که از کنارش رد میشد، برای عا...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 75
اردبیل- بهمن 1368 مریم سر و صدا به راه انداخته بود تا همه بدانند افروز مرتکب خبطی بزرگ شده و گوش همسایهها را برای منصرف شدن سردار از ازدواج با افروز گرم کند. وگرنه که خودش بهتر از هر کس دیگری میتوانست به پاکی او قسم بخورد. این دختر کنار گوش خودش بزرگ شده بود. اگر عالمه هوویش نمیشد، کسی را جز ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 76
این حرف نقطهی پایان را روی ماجرا گذاشت. مریم در بهت و ناباوری شاهد دفاع پسرش از افروز بود و شکور با خودش فکر میکرد خیلی هم بد نشد؛ دیگر نیاز نیست فکر ازدواج صراف باشد. حاج عظمت هم سینه سپر کرده و باز جلوی جمع نقش حاجی خیرخواه و دست و دلباز را بازی کرده بود. - او آلما باغینی دا، من بوگون ویرا...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 77
تهران- مهر 1396 شام را خورده و کنار کشیده بودند. فرحناز برای تشکر از اویی که به داد شوهرش رسیده سنگ تمام گذاشته بود. از صبح به همراه فهیمه که امروز حالش به شدت گرفته بود در آشپزخانه مانده و آشپزی کرده بود. سلامتی حاجی را مدیون او میدانست. از طرفی علی مدام در گوشش میخواند که این پسر گزینهای م...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 78
لبانش به طرفین کشیده شد. - قربون آدم چیز فهم! ولی من تو همون ده هم گفتم بهت؛ من آدم معاملهم. لااقل این یه ژن رو شک نکن از تو بردم. الانم اومدم دنبال حقم. اگه دم منو ببینی، ساکت میشینم یه گوشه. انگار نه انگار خانی اومده و خانی رفته. از زندگیت و بچههات... حرفش با پایین آمدن دو تا یکی فرانک ا...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 79
دستش را روی دست علی گذاشت. در دل ممنون او بود. کوتاه آمدن فرانک را به این تعبیر میکرد که از عطا خوشش آمده و بالاخره خواهند توانست سر او را همانطوری که مصلحتشان است بند کنند. عطا و فرانک از پلهها بالا رفتند. فرانک در یکی از اتاقها را باز کرد و با سر به عطا بفرما زد. عطا بدون تعارف وارد اتاق ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 80
- ببین یارو! نه حاجی علیه السلامه، نه من روشن فکرم. فقط میدونم تنبون مردای این خونه زود جفت میشه. ولی اما... انگشت اشارهاش را در مقابل چشمهای عطا بالا آورد و حالتی جدیتر به خودش گرفت. - فقط من حق دارم دهنشونو سرویس کنم و بس. گل میگیرم دهنی رو که بخواد اسم حاج بابا رو بیاره. چه برسه بخو...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
