پارت نود و پنجم :


اردبیل- خرداد 1369
تهوعی نبود که نیاز باشد یواشکی و پشت تپه‌ی کرمه از شر هر آنچه خورده خلاص شود. اما شکمی که زود بالا آمده بود را نمی‌توانست از دید سردار پنهان کند. گونه‌های برجسته‌ی افروز و شکمی که موقع نشستن از پشت دامن چین‌دارش مشخص می‌شد، خاری در چشم سردار بود که زهر درونش را آزاد می‌کرد. هر چه صراف اصرار کرد به خانه‌ی عالمه بروند و در اتاق خانه‌ی او ساکن شوند، کوکب اجازه ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahimah

    1

    نکنه میخواد شب نگین رو دعوت کنه....

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگین...🤬

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    1

    حتما میخواد بازم بچزونه عالمه وافروز رو🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    من میگم شکور نباید به همین راحتی ها بمیره ، خیلی ظلم کرده به عالمه و افروز ، فقط هوس داشته نه چیز دیگری ،، امیدوارم عباد هم تقاص کارهاشو خودش ببینه نه بچه هاش

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امیدوارم. 👍👍😢

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    0

    یعنی بازم مریم نقشه داره برای افروز؟

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره افروز. ولی به نظر میاد مریم اینجا دلش خواسته یه خوبی به عروسش کرده باشه. هر چی باشه قبل از این جریانا افروز رو دوست داشت.

    ۱۲ ماه پیش
  • پری

    2

    سلام نویسنده عزیز رمانت عالیه من دوروز پیش شروع کردم به خوندن رمانت. بیصبرانه منتظر قسمتهای جدیدم ممنون از قلم زیبات.مانا باشی

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر می‌خونید عزیزم. 🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • فخری

    2

    دست گلت درد نکنه عالی بود فاطمه بانوی خوش قلم ممنون از رمان خوبت 🌹❤🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    4

    چقد این مادر و دختر رو بچه هاشون رو زجر دادن این بی وجودا

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی...😢😢😢

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    3

    خیلی ممنونم خیلی قشنگ وعالی بود ، خدا قوت

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید عزیزم.🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • اریادخت

    4

    والا این مریم انقدر نامرده تو اون دلمه افروزو چیز خور کنه بچش چیزیش بشه تعجب نمیکنم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا z

    3

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی بانو❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️