لیست کلیه پارتهای رمان از عمق شب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 245
-
رمان از عمق شب - پارت 1
هوا گرگ و میش بود. آسمان سمت چپش کم کم داشت روشن میشد اما به سمت راست که نگاه میکرد هنوز تاریکی غالب بود. نور خورشید هنوز به روستایشان نرسیده بود. ضربان قلبش نسبت مستقیمی با پهن شدن دامان خورشید در آسمان داشت. نباید ریسک میکرد. حالا که قدم اول را برداشته بود، بازگشتش همه چیز را خراب، و حتی خر...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 2
نیم ساعت دیگر به جاده رسید. هوا کاملا روشن شده بود. حدس میزد نزدیک هفت باشد. چخه چخهای رو به چاچا کرد تا مسیر را برگردد. سگ دمی تکان داد و چند قدم از او فاصله گرفت. اما دوباره رو به او برگشت و منتظر ماند. انگار هنوز احساس مسئولیت میکرد و منتظر بود او را با خود به خانه برگرداند. نگاه مرددی به ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 3
تهران- خرداد 1395 جلوی ساختمان قدیمی آجری میایستد و دستانش را روی کمر میگذارد. "پخش زیپ و دکمهی مدقالچی" با حروف درشت طلایی رنگ روی سردر مغازه نقش بسته است. سرش را کمی به سمت شانه خم کرده و لبهایش را کج میکند. نام مدقالچی به نساج و بزاز بیشتر میخورد تا دکمه فروش. این مرد راه پدر و پدربزرگ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 4
در همان نگاه اول سر و روی او را برانداز میکند؛ قدی بلند دارد اما شانههایش گرد شده و شکم برجستهاش، دو دکمهی وسطی پیراهن سفید گرانبهایش را تحت فشار گذاشته است. وسط سرش از مو خالی شده اما جلو و اطراف سرش هنوز پر از موهاییست که تک و توک میانشان موی سیاه باقی مانده است. پیشانیاش مهمان چند خط کر...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 5
با شنیدن نام شکور و افروز طوری متعجب شده که سوزن مغزش روی یک آدرس گیر کرده و فراتر از آن روستا را از یاد برده است. شکور چطور بعد از این همه سال یاد او کرده است؟ او که همان زمان باغش را گرفت و قرار شد غائله را برای همیشه ختم کند. حتی دهان خود و زن و بچهاش را هم همراه دهان افروز برای همیشه ببندد. ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 6
عباد طوری از جا برمیخیزد که دستش به فنجان و نعلبکی روی میزش برخورد میکند. چای سردشدهی درون فنجان روی شلوار عباد ریخته و خودش روی زمین میافتد. صدای شکسته شدن فنجان نگاه عطا را به سمت میز میکشاند. با تک ابرویی بالا رفته و نگاهی فاتحانه خیسی شلوار عباد را به تمسخر میگیرد. - پوشکی موشکی شدی ح...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 7
عطا کپی شناسنامهاش را از جیب عقب شلوار جینش بیرون میکشد و آن را تقریبا روی میز میکوبد. عباد با نگاهی خیره و اخمی که میترسد غلظتش را بالا ببرد، تمام حرکات او را زیر نظر گرفته است. بدون اجازه خودکار عباد را از جا خودکاری خاتم کاری شدهاش برمیدارد و شمارهی تماسش را پشت آن مینویسد. یک شمارهی...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 8
نزدیک صبح با صدای اذان و مناجات سحری که از بلندگوی مسجد پخش میشد از خواب بیدار شده و یک ساعت بعد دوباره خوابش برده بود. تختش را همانطور نامرتب رها کرد. دو تماس بیپاسخ از ترانه، وادارش کرد خودش با او تماس بگیرد و بخواهد برای امروز مرخصی ساعتی رد کند. روزهای آخری بود که به کارخانه میرفت اما باید...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 9
قدمهایش را با حوصله برمیدارد. عجلهای برای رسیدن به خیابان اصلی و اتوبوس سواری ندارد. حتی میتواند برای طول کشیدن این مکالمه تا سه راه آقا نور را پیاده گز کند. - علیک سلام حاج آقا. و رحمه الله و از همین حرفا. نیستی حاجی. سایهت سنگینه. پیرمرد با صدای زمختی جواب میدهد. - کارتو بگو. - کا...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 10
آتشی که به جان پیرمرد افتاده حالش را جا میآورد. عباد سعی دارد با صدای بلند او را بترساند و عطا به این فکر میکند که تکنیک این پیرمرد برای ادب کردن اطرافیانش همین جذبه و صدای بلند بوده. سرخوش از بوی سوختگی طرف مقابل، لحظهای چشم روی خشم بسته و با صدای بلندی میخندد. - چموش بازی که در میاری اصل...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 11
* قبل از اینکه قامت ببندند پیشنماز با صدای بلندی اعلام کرد افطاری امشب و سحری فردا را حاج عباد تقبل کرده است و از نمازگزاران خواست بعد از نماز بمانند. عباد در اولین صف، پشت سر پیشنماز مسجد ایستاده بود. خودش را از میان جمعیت نه چندان زیاد نمازگزاران جلو کشید تا در ردیف دوم، پشت سر حاجی به نماز ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 12
بیشتر کسانی که افطار میکردند از سر سفره بلند میشدند. تنها جمعی از افراد مسن و قدیمی محل بودند که همزمان با خلوت شدن سفره، داشتند در مورد تهیهی سبدهای غذایی برای ساکنان کورهپزخانهها حرف میزدند. عطا خودش را بیشتر به سمت عباد کشاند که استکان چایش را در دست گرفته و گوشش به حرفهای پیشنماز بود...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 13
حمید با لحنی مطمئن پاسخ او را میدهد تا کمی هم که شده آرامش کند. - خیالت تخت حاجی. شکور میگفت اون موقع که فرار کردن دو سه روز بعدش یه مشت استخون نزدیک جاده پیدا شده. حدس میزدن دختره گیر گرگا افتاده باشه. بعدشم ختم گرفتن واسهش تو ده و تمام. به فرض هم اگه طرف زنده بود تو این بیست و چند سال یه ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 14
علی با گفتن "دور از جونت" با خشم چشمهایش را در حدقه چرخاند. بوسهای روی سر مادرش زد و تن گوشتالویش را به بغل کشید. - خودم درستش میکنم. غمت نباشه تو. فقط دعا کن این یکی دو سال هم صداش درنیاد، تشت رسواییش نیفته. بعد من میدونم و فرانک. - فرانک باز چی کار کرده که کله پاچهش به راهه؟ فرحنا...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 15
در حدسهایش هم مثل آن برگ کپی شناسنامه، رد پای دختری به نام افروز وسط بود. کسی که تنها دو بار او را دیده بود؛ وقتی که دختری پانزده شانزده ساله بود. بار اول نیمی از صورتش را با شال پوشانده بود. از پس آن شال قرمز رنگ با گلهای درشت سفید تنها چشمان درشت آهوییاش مشخص بود که آن زمان به نظر میآمد همد...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 16
ترانه با ناز یک "اوکی" کشیده در جوابش میگوید و دل عطا را میلرزاند. - عطا برو بخواب که صبح بتونی پاشی. فکر نکن نفهمیدم چند بار خمیازه کشیدی. فردا کارت هم دارم. از این که شش دانگ حواس ترانه به اوست لبخندش آزادنهتر روی صورتش رها میشود. - لامصب میدونی اسممو صدا میزنی دیوونه میشم، هی تکرا...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 17
* پشت در سرویس بهداشتی ایستاده و با لگدهایش سعی در باز کردن در دارد. بوی گند الکل و استفراغ در هم آمیخته و شاهکاری که فرانک در راهرو پیاده کرده حالش را به هم میزند. با خودش فکر میکند کاش همان پارسال برای ازدواج او و پسرخالهشان بیشتر اصرار کرده بود. آن وقت سر او هم مثل فهیمه گرم زندگیاش می...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 18
رنگ فرحناز میپرد. خودش از آن دبهها خبر داشت. اما محتویاتشان را برای علی مباح میدانست؛ فقط برای علی و نه برای فرانک. در همان مستی هم میتواند احوالات مادرش را اسکن کند. دست راستش را از روی چارچوب در برداشته و با انگشت سبابه به سمت علی اشاره میکند. - آب شنگولیای شازده پسرته. منم از همونا ...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 19
روی مبل چرمی سمت راست میز حاجی نشسته و پا روی پا انداخته است. نور ضعیفی که از پنجرهی کوچک پشت سرش به داخل میتابد، دیدن جزئیات صورتش را کمی مشکل کرده است. دستهایش را در هم گره زده و حین تکان دادن پای بالاییاش، حاجی را با نگاه پیروزش میکاود. عجلهای برای معرفی خودش ندارد. یه او زمان داده تا د...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان از عمق شب - پارت 20
عباد متحیر از ریاکاری عطا نگاه معناداری به او میاندازد. هر دو خط نگاه هم را میفهمند. چیزی جز نفرت لابلای این خطوط نیست. - بشین علی جان. آقای نوری هم کم کم داشتن تشریف میبردن. نگاه علی میان عباد و عطا گردش کوتاهی میکند. به سمت مبل روبرویی میرود اما نمینشیند. منتظر است عطا را راهی کند. عطا...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
