لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 101
روزهای پس از مراسم، با کرختی و سکوتی وهمآلود میگذشت. ظاهر عمارت آرام بود، اما در درونِ من طوفانی از اضطراب و تبوتاب جریان داشت. دغدغهی اصلیام ارواح و سایههای شوم عمارت نبودند؛ تمام فکر و ذکرم پیش عمو طاهر و مردم بیگناه روستایم بود. عمو طاهر با آن جاهطلبی و شاید سادگیاش، حالا به جای من عن...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 102
همراه با فرداد از درِ چوبی و سنگینِ ورودی گذشتیم و قدم به سالنِ اصلیِ عمارت گذاشتیم. تفاوتِ هوای بیرون و داخل، بلافاصله خودش را نشان داد؛ خنکای مطبوعی که بوی چوبِ صیقلخورده و عطری ملایم شبیهِ بوی قهوه و تنباکو میداد، به صورتم خورد. سالن بزرگ بود و با فرشهای دستبافِ لاکیرنگ و مبلمانِ چرمیِ تیر...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 103
کلماتِ آرمان مانند پژواکِ ناقوسی شوم در فضای خفهی سالن میپیچید و به دیوارهای ذهنِ خستهام میکوبید. «طاهر... یک ماه قبل از قتل... همینجا بود...» مسخ شده بودم. انگار زمان از حرکت ایستاده بود و هوای اطرافم به سرب تبدیل شده بود. نفسم بالا نمیآمد. نگاهم را از روی آن کاغذهای نفرینشده، آن جوهرِ ...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 104
درِ سنگین و چوبیِ کتابخانه را با احتیاط باز کردم. بوی کاغذهای کاهی، چرمِ کهنهی جلدها و غبارِ سالیان، در هوای راکدِ اتاق موج میزد. نورِ ضعیف و رو به مرگِ غروب، از میانِ شیشههای رنگیِ پنجرهی بزرگِ ارسی به داخل میتابید و سایههای بلندی از قفسههای سرتاسریِ کتاب روی فرشِ دستبافِ کفِ اتاق میاندا...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 105
از کتابخانه که بیرون زدم، دیگر پاهایم متعلق به خودم نبودند. انگار روی پنبه راه میرفتم؛ بیوزن، معلق و در عین حال زیر آواری از سنگینترین کلماتِ دنیا مدفون شده بودم. راهروهای تاریک و طولانیِ عمارت را با چشمانی تار و نفسهایی به شماره افتاده دویدم. صدای برخورد پاشنهی کفشهایم روی سنگفرشها، مثل ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 106
راهروهای تاریک عمارت در آن ساعتِ پیش از سپیده، سرد و وهمانگیز بود، اما در سینهی من کورهای روشن بود که از امید و عشق زبانه میکشید. قدمهایم را تندتر کردم. با هر قدم، تصویر چشمان هومان در ذهنم جان میگرفت؛ همان چشمهایی که در این برزخِ تنهایی، تنها پناهگاه من بود. عشقِ او مثل طنابی نامرئی بود...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 107
از اتاق هومان بیرون زدم. راهرو دور سرم میچرخید. قلبم چنان نامنظم و سنگین به قفسهی سینهام میکوبید که حس میکردم هر لحظه ممکن است از دهانم بیرون بیفتد. پاهایم روی فرشهای دستباف عمارت کشیده میشد. همهچیز رنگ باخته بود؛ عشق، امید، آینده... همه در چند جملهی بزدلانهی هومان خلاصه و نابود شده بود...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 108
باد سرد سحرگاهی پردههای مخملِ سنگینِ اتاق را به بازی گرفته بود. من مانده بودم و قابی خالی در دلِ پنجره، و اتاقی که حالا به جای بوی نا و ماندگیِ این عمارتِ نفرینشده، بوی جسارت، توتونِ تلخ و سرمای تنِ مردی را میداد که از دیوارها بالا آمده بود تا تمامِ معادلاتِ ذهنم را به هم بریزد. روی زمین، درس...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 109
لباس ابریشمیِ شیریرنگ روی تنم سنگینی میکرد؛ انگار نه از الیافِ لطیف، که از سربِ گداخته بافته شده بود. وقتی مقابلِ آینه ایستادم، زنی را دیدم که دیگر رخساره نبود؛ شبحی بود که میانِ سفیدیِ فریبندهی پیراهنش، زخمهایِ عمیقِ یک دهکده را پنهان کرده بود. صدای چرخیدنِ کلید، حکمِ خروج از انفرادی بود. ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 110
کلمهی «بله» هنوز در فضای خفهکنندهی تالار معلق بود؛ مثل غباری از سرب که راه نفس را میبست و روی سینهها آوار میشد. هیچکس کف نزد. هیچکس هلهله نکرد. سکوتِ پس از این بله، شبیه به سکوتِ پس از فرود آمدن تیغ گیوتین بود. نگاهم از روی پارچهی ابریشمی و شیریرنگِ دامنم بالا آمد و در چارچوب درِ چوبیِ ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 111
اتاق نریمان، برخلاف سایر بخشهای عمارت که پر بود از زرقوبرقهای قجری، بوی چرم و توتون میداد. دیوارهای بلند با کاغذدیواریهای تیره، انگار مرا در میان خود بلعیده بودند. روی لبهی تختِ بزرگ و سلطنتی نشسته بودم و به لباس خوابی که قمرالملوک فرستاده بود، خیره شده بودم. حریرِ قرمزِ تندی که روی ملافهه...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 112
تقهای که به در خورد، مثل شلیکِ گلولهای در سکوتِ سهمگینِ اتاق طنینانداز شد. از ترس، ناخودآگاه خودم را عقب کشیدم و لبهی تختِ سلطنتی را رها کردم. لحظهای بعد، با صدایِ خشکی روی زمینِ سنگی سقوط کردم. دردی تیز و برنده در ستون فقراتم پیچید؛ انگار کمرم از وسط به دو نیم شده بود. نفسم بند آمد و برای چ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 113
وارد اتاق آینه شدم. تالاری که دیوارهایش از هزاران قطعه آینهی ریز و درشت پوشیده شده بود و هر حرکت مرا، هر لرزش دستم و هر چینِ پیشانیام را در هزاران جهت تکثیر میکرد. انگار هزار رخساره، با هزار دردِ مشترک، همزمان قدم به این مسلخ میگذاشتند. کمرم بهشدت تیر میکشید. سقوطِ صبحگاهی از تخت و ضربهای...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 114
پاهایم از اضطراب میلرزید، اما قلبم فرمان دیگری میداد. وقتی به اتاق نریمان برگشتم، سکوتِ سنگینِ راهروهای عمارتِ قوام مثل بختک روی شانههایم سنگینی میکرد. میدانستم نریمان تا شب سراغم را نخواهد گرفت؛ او درگیر رایزنی برای آزادی فرداد با وزیر و وکیل بود. نگاهی به پنجرهی بلندِ اتاق انداختم. ارتفاع...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 115
چادرِ کهنهای را که گوشهی اتاقِ خدمتکارها، روی بقچهی نان پیدا کرده بودم، با شتاب روی سرم انداختم. بوی نا و صابونِ ارزانقیمت میداد، اما برای من که میخواستم هویتِ «عروسِ قوام» را زیرِ لایههای پارچهی مندرس پنهان کنم، از حریرِ چین و واچینِ پاریسی هم ارزشمندتر بود. آرمان، در حالی که هنوز دستپاچ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 116
سرباز آهی کشید و نگاهی به اطراف انداخت. انگار یادِ خواهرِ خودش در ده کوره افتاده باشد، سرش را تکان داد. «لا اله الا الله... فقط پنج دقیقه. اونم چون صورتت شبیه مظلومهاست. ولی این آقا گفتی کیه؟» و به آرمان اشاره کرد. آرمان سریع گفت: «من وکیلشم سرکار، باید چند کلمه حرفِ حقوقی بزنیم.» سرباز با تشر گ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 117
حرفش مثلِ خنجری در قلبم فرو رفت. منی که روزگاری با تفنگِ پدری روی تپههای روستا کمین کرده بودم تا یکی از همین قوامها را بکشم، حالا با دیدنِ رنجِ این مرد، حاضر بودم تمامِ شهر را به آتش بکشم تا او را از این قفس بیرون بیاورم. دستم را محکمتر به میلهها فشردم. سرم را جلو بردم و با صدایی که به سختی ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 118
بوی تندِ ادکلنِ تلخش، با بوی تعفنِ نظمیه قاطی شده بود. دندانهایش را روی هم سابید و با صدایی که از شدتِ خشم میلرزید، غرید: «معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ زنِ نریمانِ قوامالسلطنه با این سر و وضعِ گداگشنهها، جلوی درِ نظمیه چه کار میکنه؟ این چیه انداختی سرت؟ آبروی خاندانِ قوام رو به بازی گرفتی؟...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 119
شورلتِ سیاه با غرش سنگینی راه افتاد. نریمان فرمان را طوری در مشتهایش میفشرد که بندِ انگشتانش سفید شده بود. سکوتِ داخل ماشین مثل انبارِ باروت بود؛ فقط صدای جیرجیرِ ملایمِ چرمِ صندلیها و صدای باد که به شیشهها میخورد شنیده میشد. من، خسته و درهمشکسته از دیدارِ فرداد، سرم را به شیشه تکیه داده ب...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 120
ماشینِ شورلت، خسته و خاکآلود، از میانِ دو لنگهی درِ عظیمِ عمارتِ قوام گذشت و با صدایی که انگار نالهی فلز بر سنگ بود، مقابلِ پلکانِ اصلی ایستاد. هنوز موتورِ ماشین خاموش نشده بود که قامتِ بلند و استخوانیِ قمرالملوک روی ایوان ظاهر شد. او با آن قدِ کشیده و چارقدِ توریِ آهارخوردهای که با سنجاقِ بر...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
