لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 121
من ماندم و حیاطِ وسیعِ عمارت که حالا در سکوتی وهمآلود فرو رفته بود. به سمتِ ساختمانِ جنبی و اتاقم حرکت کردم. هر قدمی که برمیداشتم، حس میکردم وزنه به پاهایم بستهاند. نریمان رفته بود تا با اژدهای این عمارت روبرو شود. او شک کرده بود که مادرش، همان زنی که او را با لالاییِ قدرت بزرگ کرده، حالا دار...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 122
خورشیدِ صبحگاهی بیرحمانه از لای پردههای حریر به داخل اتاق سرک میکشید، اما گرمای آن برای من سرمای استخوانسوزی را که از شب قبل در جانم مانده بود، از بین نمیبرد. دستم را به سمت دیگر تخت دراز کردم؛ ملافهها سردِ سرد بود. نریمان نبود. انگار همان نیمهشب، وقتی که من میان قصههای کوهستان و لالاییِ ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 123
فشارِ انگشتانِ نریمان روی چانهام آنقدر زیاد بود که حس میکردم استخوانم در حالِ خرد شدن است. چشمانش، دو کوره از آتشِ خشم و تردید، در جستجوی ردی از گناه در نگاهم میگشتند. سکوتِ اتاق، مثلِ طبلِ جنگ، در گوشهایم میکوبید. باید حرف میزدم؛ نه از ترس، که برای فرو نشاندنِ این طوفانی که ممکن بود همهچ...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 124
عمارتِ فرداد، برخلافِ عمارتِ اصلیِ قوام که انگار موزهای از کینه و قدرتِ انباشته شده بود، حال و هوای دیگری داشت. خانهای مدرنتر با پنجرههای بلند که حالا پردههایش را کشیده بودند تا آفتابِ بیرحمِ نیمروز، تنِ رنجورِ صاحبخانه را آزار ندهد. اما بویِ عمارت همان بود؛ بویِ ناخوشایندِ دارو، پنبهی ا...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 125
حیاطِ عمارتِ فرداد، برخلاف باغِ منظم و عبوسِ قوام، حالتی وحشی و رها شده داشت. علفهای هرز از میان سنگفرشها قد کشیده بودند و بوی گیاهانِ خودرو با بویِ تلخِ درختانِ کاج گره خورده بود. خورشید داشت پایین میرفت و لایهی نازکی از غبارِ طلایی روی همهچیز نشسته بود. نریمان در خانه مانده بود تا با دکتر ...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 126
نریمان فانوس را بالا گرفت. نورِ زرد و لرزانِ فتیله، روی سنگهای سرد و جلبکبسته رقصید. لحظاتی در سکوت گذشت؛ سکوتی که فقط صدای چکچکِ دوردستِ آب و نفسهای مقطعِ من آن را میشکست. نریمان گوش خواباند، اما دیگر هیچ صدایی نیامد. نه خشخشی، نه نالهای و نه لرزشی. زمین مثل گوری قدیمی، دهان بسته بود و را...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 127
پلهها را یکییکی بالا میآمدیم. نریمان فانوس را خاموش کرده بود و بوی تندِ نفتِ سوخته در هوای گرگومیشِ حیاط میپیچید. دستش هنوز دورِ بازویم بود؛ نه آنقدر محکم که درد بگیرد، اما آنقدر قاطع که راهِ فراری باقی نماند. سنگینیِ نگاهش را حتی بدونِ اینکه به او نگاه کنم، روی نیمرخم حس میکردم. سکوتِ ح...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 128
صدای سوتِ ممتدی در گوشهایش میپیچید؛ صدایی شبیه به برخوردِ باد با سیمهای تلگراف در دلِ کویر. فرداد پلک زد. مژههایش به هم چسبیده بودند و سنگینیِ عجیبی روی سینهاش حس میکرد، انگار کسی کوهی از سرب را آنجا رها کرده باشد. اتاق در غباری از سفیدی و بویِ تندِ اتر و الکل غرق بود. اولین چیزی که دید، خو...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 129
شب، چون بختکی سیاه بر روی عمارتِ فرداد افتاده بود. سکوتی که در اتاق حاکم بود، نه از جنس آرامش، بلکه از جنسِ التهابی بود که در رگهای من میجوشید. نریمان در اتاقِ مجاور، لابد میانِ نقشههایش برای نجاتِ فرداد و مقابله با اعتمادی غرق بود، اما من، رخساره، دخترِ کوههای سرکش، نمیتوانستم آرام بگیرم. آ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 130
رشید هنوز تیغ نکشیده بود که عمارتِ فرداد در میانِ غباری از مه و اضطراب بیدار شد. صبحانهای در کار نبود؛ لقمهای نان و پنیر که گلو را میزد و چایی که نیامده، از دهن افتاد. نریمان عصبی بود و من، کلافهتر از او. وقتی از راهرویِ طبقه بالا میگذشتیم، چشمانم به اتاقِ فرداد افتاد. در نیمهباز بود و آرما...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 131
کلنگ را بالا بردم. تمامِ خشمی که در این مدت در سینهام تلنبار شده بود، تمامِ حسِ خفگیِ عمارتِ قوام، و تمامِ دردی که از دیدنِ بیعدالتیها کشیده بودم، حالا در بازوانم جمع شده بود. ضربه زدم. نوکِ آهنیِ کلنگ با صدایِ مهیبی بر تنِ سنگها فرود آمد. جرقهای پرید و بویِ باروتمانندِ سنگِ شکسته در هوایِ ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 132
زمان مثل عسلِ سرد، کِش آمد. در آن آغوشِ غریب، میانِ بویِ باروتِ سنگهای شکسته و عطرِ تلخِ تنِ نریمان، ثانیهها به ساعتها بدل شدند. نفسم که آرامتر شد، انگار هوشیاریام دوباره به آن زیرزمینِ نمور برگشت. با شنیدنِ صدایِ بم و ناهنجارِ قدمهایی که روی پلههای سنگی طنین میانداخت، هر دو برای لحظهای ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 133
نریمان، با چهرهای که گویی از مرمر سرد تراشیده شده بود، بازوی فرداد را فشرد. لرزش خفیف دست نریمان نشان میداد که نام "قمرالملوک" حتی برای او که ستون این خانواده بود، معنایی فراتر از یک نام مادری داشت؛ بویِ حادثه میداد. او با احتیاط، فرداد را روی تختهسنگی که گوشهی زیرزمین رها شده بود، نشاند. سن...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 134
صدای قمرالملوک از بالای پلهها، مثلِ نیشِ افعی، در فضای نمور و تاریکِ زیرزمین پیچید. صدایی که نه از جنسِ نگرانی، بلکه سرشار از تحقیری بود که سالها بر این خاندان سایه انداخته بود. «جلل خالق! شنیده بودم زنِ زائو جنی میشه، نه زنِ تازهازحجلهدرآمده! نریمان، این دخترهی دهاتی رو بیار بالا ببینم چی ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 135
غبارِ غلیظی که از ریزشِ دیوار برخاسته بود، مثل پردهای خاکستری میان ما و جهانِ بیرون حائل شد. آوار که فرو ریخت، زمین زیر پایمان خالی شد و ما، در میان فریادهای خفهی نریمان که از آن بالا شنیده میشد، به اعماقِ تاریکی سقوط کردیم. سرداب، دهان باز کرده بود و ما را بلعیده بود. صدای سهمگینِ ریزش که تما...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 136
سکوتِ سرداب پس از آن کلمه، چون تیغی معلق در هوا ماند. نرگس، که حالا نامش در ذهنم مثلِ ناقوسی غریب طنینانداز شده بود، خشکش زد. دستهای نحیفش که تا لحظهای پیش در هوا به دنبالِ خیالی نوزاد میگشت، در میانهی راه سُست شد. چشمانِ بیسویش، که گویی سالها تنها تاریکی را بلعیده بودند، روی قامتِ کشیده و...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 137
ساعتها در آن دخمهی نمور و تاریک، همچون قیرِ غلیظی بر روی هم انباشته میشدند و کِش میآمدند. زمان دیگر معنای خطیاش را از دست داده بود؛ هر ثانیه، ضربهای بود که بر دیوارهی روحم کوبیده میشد. نورِ لرزانی که از شکافِ سقف به درون میتابید، حالا جایش را به سیاهیِ مطلقِ شب داده بود و تنها صدایِ ناله...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 138
ساعتها همچون بختکی بر سینهی سرداب سنگینی میکردند. زمان، دیگر آن خطِ ممتد و آشنا نبود؛ گویی در این دخمه، عقربهها در لجنزاری از نمک و خون گیر کرده بودند. دیوانهوار، فضای کوچک و تاریک را وجب میکردم. صدای کشیده شدن پاهایم روی سنگهای زبر، تنها موسیقی متنِ این انتظارِ هولناک بود. در گوشهای، می...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 139
پارادوس عاشقانه: صدای هقهقِ من تنها چیزی بود که در فضای سنگین و مسموم سرداب میپیچید. فرداد را با تمام توان صدا زدم؛ نامش را میانِ گریه فریاد کشیدم، اما سکوتی که از جانب او میآمد، از هزار دشنام تلختر بود. نفسم در سینه حبس شده بود. نرگس، با آن نگاهِ نیمههوشیار و دستانی که هنوز بویِ اسارت میدا...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 140
فریادِ نریمان، مثلِ رعدی در دلِ آن دخمهیِ مسموم پیچید و آوارهایِ سنگینِ سکوت را در هم شکست. انگار کائنات هم منتظرِ همین یک جمله بود تا دوباره به جریان بیفتد. «یا خدا... نبض داره! ضعیفه، اما میزنه!» این جمله، خون را دوباره در رگهایِ منجمدِ من دواند. هومان، که تا آن لحظه گویی مسخ شده بود، با شنی...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
