لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 21
ساعتها رانندگی هیچ خستهام نکرده بود. فکرهای زیادی داشتم برای گذراندن پیچ و خم جاده با آن. در جادهای که به تهران میرسیدیم، من غرق در افکارم بودم، اما تمام حواسم به فرمان بود. هرچند پدرم به من رانندگی آموخته بود، اما این اولین بار بود که با چنین سرعتی در جادهای پرپیچ و خم میراندم. دستانم فرم...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 22
سکوت. این تمام آن چیزی بود که فضای داخل ماشین فرداد را پر کرده بود. بعد از اینکه ماشین پدرم را در آن خانهی سفید و اشرافی پارک کردیم، هر سه سوار ماشین او شدیم تا به عمارت اصلی قوام برویم. فقط چند خیابان فاصله بود، اما این چند خیابان، در آن سکوت سنگین، انگار تمامی نداشت. فرداد پشت فرمان نشسته ...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 23
دنبال کوکب، از راهرویی طولانی گذشتم که دیوارهایش با تابلوهای رنگ روغن از چهرههایی ناآشنا و مناظری اروپایی پوشیده شده بود. سکوت خانه آنقدر عمیق بود که صدای قدمهایم روی قالی دستباف و گرانبها، در گوشم میپیچید. اینجا زندگی جریان نداشت؛ اینجا قدرت، در سکوت به نمایش گذاشته شده بود. کوکب دری چوبی...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 24
قمرالملوک، با آن دامن مخمل کبود و یقهی مرواریددوزی، پیشاپیش من قدم میزد. هر قدمش با صدای خشخش نرم دامن همراه بود و رد عطر سردش، مثل سایه، جلوتر از خودش حرکت میکرد. راهرو باریک و بلند بود، دیوارها با قاب عکسهای کهنه پر شده، مردانی با کلاه پوستی و تفنگ، زنانی با چهرههای یخزده در روسریهای ا...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 25
در پشت سرم بسته شد و من ماندم و راهرویی که هنوز بوی سنگین حضور قوام را در خود داشت. تمام وجودم سرشار از گیجی بود. آن همه نفرت، آن همه نقشه برای انتقام، حالا در برابر مردی که برای پدرم احترام قائل بود، معلق و بیمعنا شده بود. اگر قوام قاتل نبود، پس چه کسی بود؟ گیج و منگ از راهروی دفترش بیرون آمدم...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 26
خواب به چشمم نیامد. تمام شب، کلمات کوکب مثل اشباحی سرگردان در ذهنم میچرخیدند. نرگس... فرداد... در پشتی انبار... هر کلمه، قفلی بود بر دری جدید از رازهای این عمارت. اینجا یک مخزن تاریکی بود و من، درست در قلب این تاریکی، بیدار نشسته بودم. هنوز گرگ و میش بود که توی خواب هوشیار شدم. آنقدر کلافه غل...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 27
مرد، با تمام سنگینیاش، روی تنم افتاد. بوی تند عرق و الکل، نفسم را بند آورد. با هر تقلا، سنگریزههای کف خانه متروک، مثل خنجرهایی ریز، در پوستم فرو میرفت. درد در تمام بدنم پیچیده بود و التهاب، مرا به تقلای بیشتر وامیداشت. در کنج آن خانه متروک، بیصدا، پدرم را صدا زدم. با دست آزادم، دیوانهوار...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 28
هومان آنجا ایستاده بود. قامت بلندش سایهای سنگین بر دیوار ترکخورده انداخته بود. با همان دست راست بسته، اما بیهیچ لرزشی، تفنگ را مستقیم به سمت مرد نشانه رفته بود. نور زرد و خستهی ظهر، از شکاف سقف نیمهریخته به داخل میتابید و هومان را مثل شبحی سخت و شکستناپذیر نشان میداد. نگاهش جدی، قاطع، و س...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 29
به سمتش برگشتم و مستقیم توی چشمهایش زل زدم و قاطع گفتم: _ اومدم دنبال امینی، وکیل پدرم. کلماتم پر از طعنه بود. در ورای شیطنت و خشونتش غم بود. یک غم عمیق در عمق چشمهایش نینی میزد که دلیلش را نمیدانستم. پوزخند فرداد برای لحظهای روی صورتش ماسید. تمام آن مستی و بیخیالی، جای خود را به نگا...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 30
سکوت سنگین ماشین را صدای آرام و یکنواخت موتور میشکست. هومان با تمرکز به خیابانهای خلوت و درختکاری شدهی ظهر نگاه میکرد و من، درهمشکسته و خسته، به بیرون خیره شده بودم. هنوز میتوانستم سنگینی نگاه آن مرد و گرمای آغوش فرداد را حس کنم. این دو حس متضاد، مثل دو وزنهی سنگین، روحم را به دو سو میکش...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 31
همانطور که هومان در پیچ باغ ناپدید میشد، به نیمکتی که گفته بود تکیه دادم، اما آرام و قرار نداشتم. پاهایم بیاراده مرا به حرکت واداشت. در حیاط کوچک و ساکت قدم میزدم و دستم را روی جای بوسههایش میکشیدم. ذهنم آشفته بود. از یک سو، وحشت آن حمله و از سوی دیگر، گرمای غیرمنتظرهی آغوش هومان. او پر از...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 32
باهم به سمت طویله راه افتادیم. بوی تند و آشنای کاه و حیوان در مشامم پیچید و برای لحظهای، تمام آشوب تهران و عمارت قوام در ذهنم رنگ باخت. فرداد جلوتر از من در را باز کرد و کنار ایستاد تا من اول داخل شوم. داخل که شدیم، نور کمسو از میان پنجرههای کوچک و خاکگرفته به داخل میریخت و ستونهایی از گ...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 33
با تردید، پشت سرش راه افتادم. حفرهی تاریک مثل دهانی باز و بیانتها انتظارمان را میکشید. پلهها نه سنگی، که چوبی و فرسوده بودند؛ با هر قدم، نالهای بلند و کشدار از آنها برمیخواست، انگار استخوانهای پوسیدهی یک جسد کهنسال زیر پایمان خرد میشد. هرچه پایینتر میرفتیم، هوا سنگینتر، خفهتر و ...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 34
با چشمانی که از وحشت و ناباوری گشاد شده بود، به پسر جوان خیره ماندم. تمام وجودم فریاد میزد که این یک اشتباه است. _تو... تو امینی نیستی. امینی دوست پدرم بود. سن و سالی ازش گذشته بود. پسرک، با صورتی که از ترس سفید شده بود، به سختی آب دهانش را قورت داد. طنابهای زبر دور مچهایش را میسایید و ...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 35
مطمئن بودم که صدای یه انسان را شنیدم. یک زمزمهی محو که انگار از گور بیاید. یخ سردی از ستون فقراتم پایین دوید. بیاختیار یک قدم عقب رفتم و نگاهم وحشتزده به دیواری دوخته شد که صدا از آن برخاسته بود. هیچچیز نبود؛ تنها ردیف آجرهای تیره و نمزده که در نور لرزان فانوس، شبیه استخوانبندی یک هیولای...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 36
آرمان که انگار با گفتن حقیقت کمی جان گرفته بود، سرش را بلند کرد و با قاطعیت بیشتری گفت: — بله، یک جنگه. اما من مطمئنم پدرم سکته نکرده. قوامالسلطنه نبود... یک اسم دیگر بود. مطمئنم... اسمش عطاالملک بود. عطاالملک... نام در ذهنم پیچید. چه اسم آشنایی! کجا شنیدمش؟ قبل از اینکه بتوانم خاطرات پرا...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 37
— لاله! دختر بیا اینجا ببینم! چند لحظه بعد، از در ورودی، دختری بیرون آمد که با دیدنش نفسم برای لحظهای برید. قدبلند و خوشاندام بود، با پوستی روشن و چشمانی درشت و گیرا. لباس سادهای به تن داشت، اما راه رفتن و نگاهش هیچ شباهتی به یک خدمتکار نداشت. با قدمهایی آرام به ما نزدیک شد. فرداد نگاهش را...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 38
عصای باریک و ظریفش را بالا برد. چشمهایم را بستم. اما ضربه هرگز فرود نیامد. صدای فریاد خشمگین هومان در سالن پیچید: «مادر!» چشم باز کردم. او آنجا بود. عصا را در هوا گرفته بود. — کار اون نبود! این حرفها چیه؟ کی به شما خبر داده؟ قمرالملوک با تمام توان تقلا میکرد. صدایش به جیغ تبدیل شده بود. ...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 39
تمام شب، خواب به چشمانم نیامد. در سکوت آن اتاق مجلل که حالا بیشتر به یک سلول انفرادی شباهت داشت، روی تخت غلت میزدم و به سقف بلند و گچبری شده خیره میشدم. عمارت در سکوت سنگین عمیق نگرانی فرو رفته بود، اما ذهن من از هجوم افکار، پرآشوبتر از همیشه بود. هر لحظهی آن روز را دوباره و دوباره زندگی می...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 40
به اتاقم پناه بردم، اما آنجا دیگر پناهگاه نبود؛ یک قفس طلایی بود که دیوارهایش هر لحظه به من نزدیکتر میشد. در را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. تمام هیاهوی عمارت در پشت در جا مانده بود و حالا تنها صدایی که میشنیدم، صدای زنگ ممتدی در گوشم و کوبش نامنظم قلبم بود. دستم را بالا آوردم و به آرامی گ...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
