بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و سوم :
کلماتِ آرمان مانند پژواکِ ناقوسی شوم در فضای خفهی سالن میپیچید و به دیوارهای ذهنِ خستهام میکوبید. «طاهر... یک ماه قبل از قتل... همینجا بود...»
مسخ شده بودم. انگار زمان از حرکت ایستاده بود و هوای اطرافم به سرب تبدیل شده بود. نفسم بالا نمیآمد. نگاهم را از روی آن کاغذهای نفرینشده، آن جوهرِ سیاهی که حکمِ خیانتِ همخونِ مرا امضا کرده بود، کندم و به فرداد دوختم. چشمانم پر از سوØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
1چقدر بدم میاد از قمرالمولک
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
3چرا فکر کردم زری ادم شده؟
۵ ماه پیشباران
0چقدرخوبه این فرداد😍😍😍❤️❤️❤️
۵ ماه پیشپرنیا
0دختر تو اومده بودی حرف بزنی چرا یادت رفت
۵ ماه پیشپرنیا
1خدا لعنتت کنه زری تو از کجا پیدات شد
۵ ماه پیشن س
0در رمان دو شب گذشته خیلی اتفاق افتاده هضمش سخته همه اش مرتبط به هم
۵ ماه پیشاکرم بانو
0حدس میزدم دیگه یادش بره بگه چی تو زیر زمین دیده
۵ ماه پیشموفرفری
0چقد رو اعصابه این زری خودش کم بدبختی نداره این زری مارمولک هم میاد اینجوری استرس میده بهش
۵ ماه پیشموفرفری
0خداکنه عفریته نفهمیده باشه که رفته ب اون زیرزمین وگرنه محوش میکنه قمرملوک
۵ ماه پیشموفرفری
2نهههه من منتظر بودم بگه ب فرداد😣😣
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سیتا
1اییییی باوه قلبم واساد