لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 141
من، رخساره، دخترِ جمشیدخان، هیچوقت آدمِ تسلیم شدن نبودم. روستا به من یاد داده بود که یا بمیرم، یا تا آخرین نفس برای آنچه حقم است، بجنگم. و حالا، حقم، تنِ بیجانِ زنی بود که سی سال در زیرِ پایِ مصلحتِ قوامها زنده به گور شده بود. خالهام... نرگس بانو. بدونِ تنِ او، از این جهنمِ نمک گرفته، از این...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 142
دستانم دیگر متعلق به من نبودند؛ گویی روحِ تمامِ صخرههای سختِ کوههای روستا در انگشتانم حلول کرده بود. یقه پیراهنِ ابریشمیِ قمرالملوک را چنان در چنگ گرفته بودم که صدای خِرخِرِ گلویش میانِ جیغهای من گم میشد. مشتِ دیگرم را در انبوهِ موهایِ سفید و آراستهاش گره زدم و صورتِ لرزانش را، که حالا از ترس...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 143
صداهای مبهم بالای پلهها مثل وزوز مگسهایی بود که دور یک زخم جمع شده باشند، اما اینجا، در نزدیکی آن دیوارِ سنگیِ صامت، همهچیز در سکوتی سنگین غرق شده بود. دستهایم هنوز میلرزید؛ نه از ترس، که از هجومِ خونی که در رگهایم به جوش آمده بود. زانو زده بودم و به نقش و نگارِ ناهموارِ سنگهایی زل زده بود...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 144
سیاهیِ شب، مثلِ عفونتی که به جانِ عمارت افتاده باشد، قصدِ رفتن نداشت؛ اما دمِ صبح بود که بالاخره اولین رگههایِ خاکستریِ سپیده، از لابهلایِ پنجرههایِ بلندِ سرسرا به درون خزید. شبِ طولانی و پر از خونِ خاندانِ قوام، داشت جایِ خود را به صبحی میداد که بویِ ویرانی میداد. من، رخساره، دخترِ روستا ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 145
ساعتها در اتاق کِش میآمدند. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. هرچه از آن لحظاتِ جنونآمیزِ دمِ صبح فاصله میگرفتم و خون در رگهایم آرامتر میشد، حقیقتِ کاری که کرده بودم بیشتر رخ مینمایاند. اما پشیمان نبودم. تنها چیزی که حسرتش را میخوردم، ندیدن چهرهی درهمشکسته و ترسیدهی قمرالملوک در لحظهی خرو...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 146
ده روز تمام در این چهاردیواری خفهکننده حبس بودم. ده روزی که هر ثانیهاش به اندازهی یک قرن بر جانم سنگینی میکرد. تنها موجود زندهای که در این مدت میدیدم، خدمتکاری بود با چهرهای سنگی و بیروح. زنی درشتاندام که انگار زبانش را بریده بودند. روزی سه بار میآمد، سینی غذا را روی میز میگذاشت و در ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 147
دستگیرهی برنجی و سرد در را که پایین کشیدم، صدای خشدار لولاها در سکوت سنگین عمارت طنین انداخت. قدم به راهروی نیمهتاریک بیرون گذاشتم. هوای بیرون از آن چهاردیواری خفهکننده، با اینکه هنوز بوی ماندگی و کهنگی عمارت قوام را میداد، برای ریههایی که $10$ روز تمام فقط بوی ناامیدی و حبس را کشیده بودند...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 148
از پلههای سنگی و پهن عمارت که پایین آمدم، نسیم خنک و لطیف حیاط، شبیه به دستانی نامرئی و مهربان، به پیشوازم آمد. هوای بیرون، آغشته به عطر خاک نمخورده و برگهای سبز درختان کهنسال، حال خفهکنندهام را جا آورد. ریههایم که در آن $10$ روز حبس انفرادی، تنها غبار سرداب و بوی ماندگی اتاق را بلعیده بودن...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 149
ماشین با صدای خفهای روی شنهای محوطهی درمانگاه ترمز کرد. ساختمان درمانگاه، بنایی آجری و رنگورو رفته بود که در حاشیهی شهر قرار داشت و بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده، حتی پیش از ورود به آن، مشام را پر میکرد. از ماشین پیاده شدم. نریمان، با همان چهرهی خسته و در هم رفته، بیرون از ساختمان ایست...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 150
آسمان اردیبهشت، بغض کهنهای را در گلو داشت که سرانجام بر فراز گورستان شهر شکست. باران بهاری با شلاقی از سرما میبارید و بوی خاک نمخورده و کاهگل خیس را در هوا میپراکند. ما در سکوتی وهمانگیز، مسیر گلآلود میان قبرها را طی کردیم؛ دقیقاً چهل قدم از ورودی گورستان تا رسیدن به آن خاک تازهزیروروشده...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 151
باران همچنان با بیرحمی میبارید و سرمای استخوانسوز گورستان در جانمان رسوخ کرده بود. نریمان، با چهرهای که حالا از خشم و نگرانی در هم تنیده بود، به سمتم چرخید. بیآنکه کلمهای بگوید، مچ دستم را گرفت. حصار انگشتان گرم و قدرتمندش در تقابل با سرمای گزندهی هوا، تضاد غریبی داشت. مرا با شتاب به سمت ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 152
ماشین در سکوت سنگین و زیر شلاقهای بیامان باران، مسیر پیچدرپیچ خیابانهای تاریک را طی کرد. قطرات آب روی شیشهها سر میخوردند و نور زرد و بیجان چراغهای خیابان را در خود میشکستند. نگارین در تمام طول راه، دستم را با چنان قدرتی میفشرد که جریان خون در انگشتانم کند شده بود، اما حرفی نمیزد. نگاهش...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 153
باران همچنان با خشمی مهارنشدنی شلاقهای بیامانش را بر شیشههای کدر و بخارگرفتهی نظمیه میکوبید. قدمهایمان در راهروی نیمهتاریک، سنگین و کشدار بود. بازگشت از سلول فرداد به اتاق عماد، گویی عبور از مرز میان یک کابوس و بیداریِ تلخ بود. وارد دفتر که شدیم، بوی ماندگی کاغذ و توتون تلخ دوباره به مشامم...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 154
نگارین به سمت من برگشت. نگاهش ترکیبی از استیصال و یک تسلیم عجیب بود. با صدایی که انگار از ته چاه درمیآمد، گفت: «اشکالی نداره تنها برگردی خونه؟» من هنوز در شوک حرفها و اتفاقات دقایق گذشته بودم. چشمانم روی صورت رنگپریدهاش میچرخید. زیر لب، با صدایی که لرزشش را نمیتوانستم پنهان کنم، گفتم: «تو و...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 155
مسیر بازگشت به عمارت در سکوتی وهمانگیز طی شد. باران همچنان میبارید، اما دیگر از آن شلاقهای خشمگین خبری نبود؛ گویی آسمان هم از اتفاقات این شبِ طولانی خسته شده و حالا فقط به نرمی میگریست. ماشین از دروازههای آهنی و سنگین عمارت گذشت و روی سنگفرشهای حیاط توقف کرد. پیاده شدم. عمارت در دل تاریکی،...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 156
صبح با تابش نور بیرمق و رنگپریدهی خورشید که به زحمت از میان شکاف پردههای ضخیم و مخملینِ اتاق به داخل میخزید، بیدار شدم. ذرات غبار در آن ستونِ باریکِ نور میرقصیدند، اما هوای اتاق همچنان راکد و سنگین بود. چشمهایم را باز کردم و چند دقیقهای بیحرکت به سقفِ گچبریشده خیره ماندم. عمارت در سکو...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 157
سینی صبحانه روی میز کوچک گوشهی اتاقم دستنخورده باقی مانده بود. تنها به نوشیدن یک فنجان چای تلخ اکتفا کرده بودم. هنوز چند ساعتی از رفتن نریمان نگذشته بود و جای خالیِ قدمهای سنگینش در تاروپود این عمارت احساس میشد که سکوتِ اتاق با تقهای ضعیف و ترسان به در شکست. یکی از خدمتکاران بود. سرش را پایی...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 158
دستگیرهی سرد و برنجی درِ اتاق قمرالملوک را پایین کشیدم. لولاهای زنگزده با نالهی خفهای از هم باز شدند. قدم به درون اتاق گذاشتم؛ فضایی که بیش از آنکه شبیه به استراحتگاه یک بیمار باشد، به مقبرهای تاریک و باستانی میمانست. پردههای ضخیم و عنابیرنگ، راه را بر هر شعاع نوری بسته بودند و تنها منبع...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 159
از عمارتِ قوام که بیرون زدم، نفسِ عمیقی کشیدم. انگار هوای بیرون، با تمامِ سردیاش، از اکسیژنِ حبسشدهی آن خانهی طلسمشده سبکتر بود. مستقیم به سمتِ عمارتِ فرداد رفتم. ماشینِ پدرم، همان ماشینی که از جادههای خاکی و تفتیدهی جنوب تا اینجا آورده بودمش، گوشهی حیاط پارک شده بود. دستی روی کاپوتِ سر...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 160
دستگیرهی سنگین سلول با صدای جیرجیرِ خشکی چرخید و من پا به درونِ خلوتِ تاریکِ فرداد گذاشتم. فضای اتاق کوچک بود؛ کوچک، نمور و آمیخته به بوی کافور و ماندگی. فرداد روی تختِ فلزیِ سفری دراز کشیده بود. ساعدِ دستِ راستش را روی چشمانش گذاشته بود، گویی میخواست کورسوی بیرمقِ نوری را که از هواکشِ بالا به...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
