لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 81
دهانم باز شد و تمام وحشتی که در جانم رسوب کرده بود، در قالب جیغی ممتد و پر خراش از گلویم بیرون جهید. اما چه فایده؟ صدایم پیش از آنکه حتی به دهانهی کوچه برسد، در غرش کرکنندهی مشتهای گرهکرده و هیاهوی دیوانهوار خیابانِ اصلی بلعیده شد. دنیا آن بیرون داشت برای نفت و نان میجنگید و ما اینجا، در ا...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 82
سایهی شومش، چون کابوسی که خیالِ تمام شدن نداشت، دوباره روی سرم قد کشید. پیش از آنکه حتی فرصتِ پلک زدن داشته باشم، دستِ زمختش هوا را شکافت و سیلیِ سنگین و بیرحمانهای بر صورتم فرود آمد. شدت ضربه چنان بود که دنیا پیش چشمانم چرخید و طعم گس و شورِ خون در دهانم پیچید. با سر روی زمینِ خاکی پرتاب شدم...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 83
استخوانهایم گزگز میکرد؛ انگار از زیر سم اسب بیرون کشیدهباشندم. کوچهپسکوچههای خاکی و پرپیچوخم را نفسزنان دویده بودیم تا بالاخره به حیاط خلوت و آجریِ مسجدی قدیمی پناه بردیم. تهرانِ سال بیست و نه، بیرونِ این دیوارها در تب و تاب و هیاهو میجوشید، اما اینجا، زیر سایهی درختهای نارونِ خاکگرفت...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 84
در همین افکار غوطهور بودم که نگارین متوقف شد. در آستانهی دری نیمهباز ایستاد؛ درست با چند قدم فاصله از زال. سینهاش از شدتِ دویدن و التهاب به تندی بالا و پایین میرفت، موهای پریشانش روی پیشانیِ عرقکردهاش چسبیده بود و هیچ شباهتی به آن دخترِ محبوس در عمارت قوام نداشت. صدای سازِ زال برای لحظهای...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 85
صدای شلیک هنوز در جمجمهام زنگ میزد. در میان جیغ و وحشتِ بیماران که حالا شبیه به پرندگانِ به دامافتاده به هر سو میدویدند، با وحشت سرم را برگرداندم تا منشأ این کابوس را پیدا کنم. در انتهای نیمهتاریکِ دالان، نگاهم به قامتی آشنا گره خورد. فرداد بود. همانجا ایستاده بود؛ سرد، خاموش و شبیه به سا...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 86
جدا کردنِ نگارین از پیکرِ بیجانِ زال، شبیه به کندنِ گوشت از استخوان بود؛ تلاشی عبث و جانفرسا. هیهات... پنجههای ظریفش چنان در پارچهی خونینِ پیراهن زال گره خورده و قفل شده بود که گویی میخواست جانِ خودش را از نوکِ انگشتانش به رگهای بریدهی او تزریق کند. هر بار که بازوانش را میکشیدم، ضجهای می...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 87
با اشارهی نامحسوسِ نریمان، دو تن از کلفتهای قدیمیِ عمارت، شبیهِ کلاغهایی که بر سرِ مرداری فرود بیایند، از سایهی ستونها بیرون خزیدند. پیش از آنکه بتوانم کلمهای بگویم یا مقاومتی کنم، بازوهای بیجانِ نگارین را از میانِ دستهای من بیرون کشیدند. نگارین حتی پلک نزد. نه تقلا کرد، نه نالید؛ فقط با...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 88
با زانوهایی که هنوز از وحشتِ برخورد با سنگفرشهای حیاط میلرزیدند، از جا بلند شدم. کفِ دستهایم میسوخت و بوی گسِ خونی که روی لبهی چادرم خشکیده بود، با هر نفس به ریههایم هجوم میآورد. دامنِ پیراهنم را تکاندم و با قدمهایی سنگین و بیرمق، به سمتِ درِ ورودیِ عمارت رفتم. داخلِ عمارت، برخلافِ حیا...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 89
هوا که رو به تاریکی رفت، سایههای شومِ عمارتِ قوام قد کشیدند و روی دیوارهای آجری خیمه زدند. هلهله و کل کشیدنهای خدمتکاران که از بعدازظهر برای مراسمِ شیرینیخوران در حیاطِ پشتی به راه افتاده بود، کمکم فرو نشست. سکوتِ سنگینِ قبل از طوفان بر عمارت حاکم شد؛ سکوتی که نشان میداد نزدیکِ آمدنِ مهمانه...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 90
صدای خرد شدن سنگریزههای کف حیاط زیر لاستیکهای سنگین ماشین، خط ممتد و آزاردهندهای بود که سکوت مرگبار عمارت قوام را از هم درید. همهمهای گنگ، شبیه به وزوز زنبورهایی که به لاشهای شیرین هجوم آورده باشند، از حیاط به گوش میرسید. در طبقه پایین، قمرالملوک با آن لباس قجری و ظاهر نفوذناپذیرش، احتمالاً...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 91
هنوز سایههای وهمانگیز روی صورت بیروح نگارین در حال رقص بودند که صدای چرخیدن کلید در قفل، رشتهی افکارم را پاره کرد. در با صدای خشکی باز شد و دو زن با چادرهای مشکی که دور کمرشان گره خورده بود، وارد اتاق شدند. از خدمتکارهای مخصوص قمرالملوک بودند؛ زنهایی با چهرههای سنگی و چشمهایی که هیچ بویی ا...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 92
فرداد، با چهرهای که از خشم، حرص و استیصال رنگ باخته بود، نفس حبسشدهاش را بیرون داد. دستانش مشت شده بود، اما در مقابل نگاه خیره و بیرحم قمرالملوک، آن هیبت تاریک و مسلط که چارچوب در را تسخیر کرده بود، فریاد نزد. صدایش، که سعی میکرد محکم و مردانه باشد، در لرزشی خفیف و عصبی آشکار شد: «پدرم... پ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 93
صدای کوبیده شدنِ وهمانگیزِ عصای قمرالملوک روی موزاییکهای سرد راهرو، آرامآرام در دلِ تاریکیِ عمارت محو شد. در اتاق، سکوتی خفهکننده و سربی خیمه زده بود؛ سکوتی که تنها با صدای نفسهای بریده و لرزانِ فرداد شکسته میشد. او همانطور که در میانهی اتاق ایستاده بود، ناگهان زانوهایش سست شد. انگار تمام...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 94
سرمای وهمانگیز دمِ صبح، با صدایی که از طبقه پایین به گوش میرسید، در استخوانهایم رسوخ کرد. چشمهایم را که با کابوسهای شب گذشته میسوخت، به سختی باز کردم. صدای شیون بود؛ ضجههایی بلند، خراشیده و نمایشی که سکوتِ سنگین عمارت قوام را از هم میدرید. روی تخت نیمخیز شدم. سرم هنوز از اتفاقات دیشب، ا...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 95
مراسم خاکسپاری قوامالسلطنه، نمایشی خیرهکننده از قدرت و ثروت خاندانی بود که حتی در مواجهه با مرگ نیز دست از فخرفروشی برنمیداشت. حیاط پهناور عمارت با پارچههای سیاه و زردوزیشده پوشانده شده بود. بوی تند گلاب، کافور و دودِ غلیظِ سیگارهای برگ و چپقِ اعیان و اشراف، هوای دمکردهی بهار را خفهکننده...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 96
با قدمهایی سست و ذهنی که هنوز در طوفانِ حقیقتِ تلخِ خیانتِ عمویم دستوپا میزد، از آن دالان تاریک و آغوشِ پناهبخشِ هومان جدا شدم. گیج و منگ، مثل خوابگردها، مسیر حیاط خلوت را به سمتِ بخش زنانه پیش گرفتم. صدای نوحهخوانی و شیونهای نمایشیِ زنانی که برای خودنمایی پیشِ چشمِ قمرالملوک اشک میریختن...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 97
کفشهای پاشنهدار و تنگم را که از پایم بیرون کشیدم، انگار کوهی از روی شانههایم برداشته شد، اما سنگینیِ آواری که روی سینهام خیمه زده بود، خیالِ رفتن نداشت. پاهایم تاول زده و کرخت شده بود. با همان لباسهای مشکی و سنگینِ عزا، بیهوا روی تخت افتادم. اتاق غرق در تاریکی بود و سکوتِ وهمآورِ عمارت، پ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 98
پایم را که از آستانهی درِ سنگی به داخل گذاشتم، انگار از مرزِ دنیای زندگان عبور کردم و پا به گوری دستهجمعی و فراموششده گذاشتم. سرمای استخوانسوزی از کفِ سنگیِ راهرو بالا خزید و دورِ مچِ پاهای برهنهام پیچید. تاریکی در اینجا فقط نبودِ نور نبود؛ بلکه مادهای غلیظ و سنگین بود که به پوستم میچسبی...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 99
با پاهای برهنه، زخمی و لرزانم، پلههای سنگی و سردِ منتهی به طبقه همکف را با تمام توانی که در جانم مانده بود بالا کشیدم. نفسهایم مقطع و سوزان بود و قلبم دیوانهوار به قفسه سینهام میکوبید. هنوز سایهی شومِ آن زنِ سفیدموی در اعماق تاریکیِ زیرزمین، روحم را چنگ میزد، اما جیغهای ممتد و کرکنندهای...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 100
ناگهان، بدنِ سرد و بیجانِ نگارین تشنجِ خفیفی کرد. عضلاتِ گلویش منقبض شد. نریمان سریع انگشتانش را بیرون کشید و سرِ نگارین را با خشونت اما احتیاط به پهلو چرخاند. صدای خفهای از گلوی دختر بیرون آمد؛ صدایی شبیه به پاره شدنِ یک بغضِ چرکین. و بعد، با شدتی دردناک عق زد. مایعی تیره، لزج و بدبو از دهانِ...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
