بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و چهارم :
درِ سنگین و چوبیِ کتابخانه را با احتیاط باز کردم. بوی کاغذهای کاهی، چرمِ کهنهی جلدها و غبارِ سالیان، در هوای راکدِ اتاق موج میزد. نورِ ضعیف و رو به مرگِ غروب، از میانِ شیشههای رنگیِ پنجرهی بزرگِ ارسی به داخل میتابید و سایههای بلندی از قفسههای سرتاسریِ کتاب روی فرشِ دستبافِ کفِ اتاق میانداخت.
در انتهای این فضای نیمهتاریک، قمرالملوک روی صندلیِ مخملِ سبز رنگش، درست
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
1اگه فرداد نبود واقعا میتونست از این پیشنهادش استقبال کنه ،ما دوست داریم با فرداد باشه ،خودش عاشق هومانه ،مصلحت هم توی نریمان 😅😂
۴ ماه پیشسیتا
1خاک ت سر خودش همچنین مصلحتش فقط نظر مارو عشقه😌😏
۳ ماه پیشنرگس
1من مطمئنمکار طاهر نیست و حتی حس میکنم کار هومان باشه
۴ ماه پیشباران
0انتقام دربرابر، رحم تو، چه جالب😍😍دروغه کارطاهرنیست این عجوزه دروغ میگه
۴ ماه پیشاکرم بانو
0چقد قمر هفت خطه،واسه خودش اعجوبیه ها...
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
1من فکر میکردم کارِ برادر قمرالملوک و اون باشه...حدس نمیزدم اصلا دخلی نداشته باشن توش
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
0شت انتظار نداشتم جدی..
۴ ماه پیشپرنیا
2ابن هومان چرا انقد تو سایه اس چرا هیچ کاری برای رخساره نمیکنه اخه 🤨🤨
۴ ماه پیشپرنیا
1حدسشو میزدم که در ازای این بخواد براش اینکارا رو بکنه 😒😒
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0بازم حس میکنم یه چیزی این وسط کمه