لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 41
قدم به اتاق قمرالملوک که گذاشتم، بوی غریب چوب کهنه و گلاب مانده در مشامم پیچید. هوا سنگین و ساکن بود، مثل هوای یک مقبرهی مجلل. او روی صندلی منبتکاری شدهاش، چون ملکهای بر تخت سلطنت، نشسته بود؛ سیاهپوش، با صورتی که غم، آن را سختتر و نفوذناپذیرتر از همیشه کرده بود. عصای آبنوسش را در دست داشت ...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 42
از اتاق قمرالملوک که بیرون آمدم، ذهنم آشفته بود و قلبم سنگین. زری، با چهرهای درهم، در انتهای راهرو منتظرم بود. سکوت میان ما در طول راهرو طولانی و پر از سایه، سنگینتر از همیشه بود. پرترههای قدیمی روی دیوار، با آن چشمهای رنگروغن بیروحشان، انگار با سرزنش بدرقهام میکردند. همانطور که از کنار ...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 43
وحشت در سکوت عمارت منتظر بودم. سکوت عمارت، برخلاف سنگینیاش، هر لحظه نوید خالی شدن خانه را میداد. هر صدای نالهی قرآن یا شیون خفه، نوای رهایی من بود. ناهار تمام شد و من در اتاق نشستم. صدای درها، پچپچها و قدمهایی که نشانهی آماده شدن برای رفتن به مراسم ختم بودند، از بیرون به گوش میرسید...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 44
صدایی آرام، عمیق و آغشته به قدرتی مرگبار، درست از بالای سرم آمد «چیزی پیدا کردی که به دردت بخوره، دخترم؟» خون در رگهایم منجمد شد. دفترچه چرمی کوچک در دستانم ناگهان سنگینی سُربی پیدا کرد. به آرامی، آنقدر آرام که عضلات گردنم به رعشه افتاد، سرم را بالا آوردم و از جایم بلند شدم. قوامالسلطن...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 45
مرد، روی تخت افتاده بود. پشتش به من بود. صدای نفسهای عمیق و خستهاش را میشنیدم. بوی هوای سرد بیرون و خاک نمزده میداد. مثل فنر از جایم پریدم و خودم را به گوشهی تخت، کنار دیوار، کشاندم. صدای جابهجا شدنم باعث شد مرد نالهای کند و به آرامی غلت بزند. رو به من چرخید. در نور خاکستری که از پرده...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 46
سوالش توی سرم زنگ زد. «از چی میترسی، خدمتکار کوچولو؟» گِل کفشهایش را گرفتم. میترسیدم، اما نه از چیزی که او فکر میکرد. ترس من دیگر از گیر افتادن نبود؛ از خود او بود. از این نگاه تیزش که انگار داشت پوست دروغهایم را میشکافت و روحم را میدید. برای فرار از آن نگاه، سرم را پایینتر انداخ...
بروزرسانی در : ۲۹۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 47
صدای خستهی نریمان در اتاق پیچید. یک فرمان کوتاه و بیحوصله که انگار از اعماق چاهی بیرون میآمد: «بیا داخل!» در با لرزشی باز شد و خدمتکاری که تا به حال ندیده بودمش، با یک دست لباس مشکی رسمی روی دستش، وارد شد. «آقا، سلام... خانوم بزرگ فرمودن...» نریمان، بیآنکه حتی نگاهش کند، حرفش را...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 48
کلماتش مثل یخی سرد بر پوست داغ و ملتهبم فرو نشست. «پس تو اونی هستس که قراره برای من بچه بیاره؟ رخساره آره؟» تمام شد. این دیگر یک توهین مسلم بود. او مرا تا حدی که میتوانست حقیر میپنداشت. مردی که تا چند ثانیه پیش برایم یک غریبهی جذاب و مرموز بود، حالا تبدیل به صاحب سرنوشتم شده بود. مردی ...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 49
چکمه با صدای سنگین و خفهای به در چوبی حمام، درست کنار سر نریمان، برخورد کرد. چند تکه گل خشکشده از آن پاشید و چکمه با صدایی سنگین روی زمین افتاد. نریمان سر جایش خشک شد. دستش روی دستگیرهی در مانده بود. به آرامی... خیلی آرام... به سمتم برگشت. صورتش دیگر نه غمگین بود و نه خسته. شوک...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 50
همانطور که شانههایم در دست او بود، به پشت سرم نگاه کردم؛ خدا میدانست بعد از دسته گلی که به آب داده بودم چه پیش میآمد. به جای سوال دومش، سوال اولش را جواب دادم: «قمرالملوک حبسم کرده بود. کار خوبی کردی چیزی نپرسیدی. الانم وقت ندارم!» با تمام توانم تقلا کردم تا خودم را از دستش خلاص کنم. اما ا...
بروزرسانی در : ۲۹۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 51
از فرداد که جدا شدم، مثل سایهای که از هجوم نور میگریزد، خودم را به پناهگاهِ ناامن اتاقم رساندم. در را که بستم، کلید را با عجله چرخاندم؛ صدای خشک و فلزی قفل، انگار دندانهایی بود که روی هم چفت میشد تا دنیا را پشت این چارچوب نگه دارد. پشتم را به سردی چوب تکیه دادم و آرام روی زمین سُر خوردم. ...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 52
از پلههای عمارت که سرازیر شدم، حیاط دلباز قوام تبدیل به نمایشگاهی از قدرت و ثروت شده بود. اتومبیلهای بیوک و کادیلاک مشکی، زیر تیغ آفتابِ بیجانِ پاییز، مثل هیولاهایی فلزی کمین کرده بودند تا ما را ببلعند. این خاندان اشرافی شبیه یک تابلوی لوکس در میان یک نمایشگاه نقاشی می درخشیدند. حواسم پر...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 53
: ماشینها که ایستادند، گرد و غبارِ جادهی خاکی مثل ابری کدر دور لاستیکهای براق و سیاهشان پیچید. اینجا شکارگاه بود؛ جایی خارج از شهر، که آسمانش آبیتر بود اما هوایش سنگینتر. بوی خاکِ مرطوب میآمد، اما زیرِ آن، بوی تندِ عطرهای گرانقیمت و چرمِ نو، نفسم را تنگ میکرد. درها باز شد و ما مثل بازیگ...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 54
: سنگینیِ نگاهها مثل سرب روی شانههایم نشست. نگارین زیر میز دستم را محکم گرفت، انگار میخواست بگوید «هیچی نگو». نریمان با چشمهای گشاد شده به من خیره بود، آماده بود تا اگر حرف نامربوطی زدم، وسط حرفم بپرد. اما نگاهِ فرداد... نگاهش پر از یک شرارتِ کودکانه بود، مثل بچهای که کبریت را توی انبار بارو...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 55
سکوت، سنگین و آزاردهنده بود. تنها صدایی که در این شکارگاه اشرافی میپیچید، صدای نفسهای من بود که در این لحظات پرتنش، با ریتم نامنظم به گوش میرسید. حالا، اسلحه در دستم، در موقعیت آمادهسازی قرار گرفته بودم. هدف را با دقت و تمرکز تمام تنظیم کرده بودم – همان تکنیکهایی که سالها تمرین کرده بودم:...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 56
ماشین با صدای آرام پیش پایمان متوقف شد. قبل از اینکه سوار شویم هومان خودش را به ماشین ما رساند. هومان آرام گفت: _ خان داداش اگر اشکالی نداره، رخساره خانوم با نگارین جان بیان نریمان برگشت و کلافه نگاهش کرد. حسابی از کوره در رفته بود اما خویشتن داری کرد. _ رسیدیم می خوام باهات صحبت کنم و همونطور...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 57
جاده سنگلاخ بود و هر لرزشی از ماشین، حس ناخوشایندی را در وجودم زنده میکرد. احساس میکردم هر لحظه کش می آید، و این حس، با کلافگی نریمان درهم آمیخته بود. نمیدانستم چقدر دیگر میتوانم در این بازی طفره بروم، اما این بار، زمان به سرعت در حال گذر بود. نریمان کلافه به سمت من برگشتم. از او روی برگرداند...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 58
نریمان بار دیگر پرده را کشید. ماشین روی سنگلاخ پیش، میرفت. هر سنگ، چون دندانهای شکسته زیر لاستیکها می خرامید و در سکوت سنگین، به هم میخورد. راننده، را دقیق به خاطر داشتم، مردی با چهرهای خسته و چشمانی که گویی سالها آزار را دیده بودند، بدون اینکه نریمان سوالی بپرسد، از همان پشت پرده توض...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 59
باید خودم را جمع و جور می کردم. من بیدی نبودم که با این بادها بلرزد. زیر پایم، زمین سرد و بی انتها، تا بی نهایت ادامه داشت. دستهایم را روی زمین گذاشتم، و توی تاریکی جستجو کردم. نیاز داشتم چیزی برای دفاع بیابم. نیاز داشتم ترس را تبدیل کنم به سلاح. شب بر محوطه ی خالی دامن گسترده بود. نه بلک...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 60
فرداد از ماشین پیاده شد، خدای من داشت تلوتلو میخورد. این خود دیوانگی بود. کمی نزدیکتر شدم. فرداد با عجله به سمت نریمان دوید. به سمت دست یک نفر سنگ زدم. فرداد و نریمان برای لحظه ای به سمتم نگریستند. آن ها نمیتوانستند مرا ببیند اگر مرا میدیدند بقیه هم میتوانستند ببینند. جایم را عوض کردم تا ...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
