لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 161 تا 170
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 161
پا روی پدال گاز فشردم و ماشینِ پدرم مثل اسبی بادپا، شلاقِ خیابانهای سنگفرش تهران را پشت سر گذاشت. شهر با تمام هیاهو، نظمیه و راهروهای پر از راز و دروغش در آینهی بغل کوچک و کوچکتر میشد. مقصدم روشن بود؛ عمارتِ غبارگرفتهی فرداد. عمارتی که حالا دیگر صاحبش روی تختِ فلزی بازداشتگاه، چشم به باریکه...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 162
رد مرزهای تهران و جادههای بیانتهای کویر، با تمام تنهایی و خستگیاش سرانجام پشت سرم جا ماند و لاستیکهای ماشین، خاکِ آشنا، داغ و تفتیدهی جنوب را آغوش کشیدند. هرچه بیشتر به سمت مقصد پیش میرفتم، بوی خاکِ آفتابخورده و شرجیِ سنگینی که در هوا موج میزد، بیشتر در گلوم مینشست؛ بویی که انگار فرسنگ...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 163
پاهایم دیگر فرمان نمیبردند. گویی در یک خلسهی عمیق، در میان خواب و بیداری قدم برمیداشتم. از میان کوچههای زنده و پرهیاهوی روستا گذشتم و به سمت انتهای مسیر، جایی که عمارتِ پدریام مغرور و استوار ایستاده بود، کشیده شدم. دروازهی چوبی و بزرگِ خانه، که سالها با قفلهای سنگینِ دژخیمانِ پدر بزرگ و ...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 164
هوا از بوی تندِ گلاب، اسپندِ دودشده و خاکِ نمخوردهی جنوب سنگین بود. زنانِ روستا، با آن چادرهای رنگارنگ و پیراهنهای پرچین، حلقهای تنگ و پرحرارت به دورم کشیده بودند. هلهلهها و صدای کِل کشیدنشان، با ریتمِ تند و کوبندهی ساز و دهلی که مردان در میدانگاه مینواختند، در هم آمیخته بود و زمینِ زیرِ...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 165
آفتابِ ملتهبِ جنوب که در افقِ نخلستانها غروب کرد، تبوتابِ روستا نیز جای خود را به خلسهای سنگین و پرراز داد. نریمان تا شبهنگام، حتی یک کلمه از آنچه درونِ عمارت گذشته بود به زبان نیاورد. لبهایش به روی خون و خشونتی که به پا کرده بود، مهر شده بود. اما من نیازی به کلماتِ او نداشتم؛ تا پیش از آنک...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 166
چشم که باز کردم، خطوط درهمتنیدهی سقفِ چوبی در تاریکروشنِ اتاق، اولین چیزی بود که نگاهم را به خود گره زد. بیداری، نه شبیه به یک تکانِ ناگهانی، بلکه مانندِ نشستنِ نمنمِ شبنم روی پوستم، خردخرد در جانم رسوخ کرد. سکوتِ شبِ جنوب، سکوتی از جنسِ خلأ نبود؛ پر از زمزمههای پنهان بود. صدای جیرجیرکهایی ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 167
روی سینهکشِ تپهی خاکی دراز کشیده بودم. خاکِ داغ و زبرِ جنوب، گونهام را میخراشید، اما سرمای استخوانسوزی از درون، تمامِ جانم را به رعشه انداخته بود. اشک، بیامان و بیصدا، در کاسهی چشمانم میجوشید و دیدم را در هالهای از موجهای لرزان غرق میکرد. بادِ گرمی که از سمتِ نخلستانها میوزید، با قس...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 168
نریمان به سختی نفسش را بیرون داد، سرفهای کوتاه کرد که طعمِ مس و خون را به لبهایش دوخت. زیرلب، با همان لحنِ بم و خشداری که دیشب نامم را زمزمه میکرد، گفت: نریمان به سختی نفسش را بیرون داد، سرفهای کوتاه کرد که طعمِ مس و خون را به لبهایش دوخت. زیرلب، با همان لحنِ بم و خشداری که دیشب نامم را زم...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 169
فردا، با هجومی از ابرهای سربی و آسمانی که گویی قصد داشت تمام کثافات و خونهای ریختهشده بر این خاک را با سیلی از اشک بشوید، از راه رسید. نورِ بیرمقِ روز، از پشت شیشههای مشجر و بخارگرفتهی غسالخانه، روی سنگهای مرمرین و سردِ کفِ اتاق میخزید. صدای برخوردِ قطراتِ درشتِ باران به حلبِ سقف، تنها موس...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 170
بادِ داغ و سرکشِ جنوب، لباس سیاهم را شبیهِ به بالهای یک پرندهی سوگوار در هوا میرقصاند. خاکِ این تپه، هنوز هم در نظرم سرختر از تمامِ زمینهای اطراف بود. درست همینجا... همین نقطهای که حالا پایم را رویش فشرده بودم، چند ماه پیش مسلخِ من و نریمان شده بود. جایی که من ایستاده بودم، نشانهرفته به ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
