دوست داشتی؟
رمان عاشقانه بانو دخت اثر ساناز لرکی

رمان بانو دخت

  • زبان فارسی
  • 206.9K 👁
  • 617 ❤️
  • 3.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی بانو دخت

پدرم به من لقب بانودخت داد تا به جای پسر نداشته‌اش، خان باشم و از رعیتش مراقبت کنم. آن‌ها پدرم را کشتند لقب بانودخت را از من گرفتند و قیم اموال من شدند... رعیتم را آواره کردند قوام‌السلطنه ترجیح می‌داد خطر را نزدیک خودش نگه دارد. پس مرا مجبور کرد از روستا به تهران بروم تا با یکی از سه پسرش ازدواج کنم اما او نفهمید که من برای انتقام می‌روم نه تسلیم.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

همه می‌گفتند پدرم با اسب از کوه پرت شده. یک حادثه.
اما من دروغشان را باور نمی‌کردم.
دو سال بود که یک نجوا در سرم تکرار می‌شد؛ صدای آرام دکتر دهکده که همان شب، پشت درِ بسته به عمویم گفت:
ـ توی تنش جای تیر بود.
هیچ‌کس حرفم را باور نکرد. گفتند از تب و غم، هذیان می‌گویم.
آن نجوا تنها چیزی بود که داشتم؛ تنها دلیلی که حالا روی خاک یخ‌زده دراز کشیده بودم و تفنگ پدرم در دستانم سنگینی می‌کرد.
پایین جاده، غبار بلند شد.
ماشین مردی که در قلبم مطمئن بودم قاتل پدرم است، نزدیک می‌شد و تمام روستا برای استقبال از او تدارک دیده بودند.
برای قوام‌السلطنه.
همان مردی که عمویم، قیم من، او را دوست قدیمی پدربزرگ و مهمان عزیز خانه می‌خواند.
اما من، رخساره شیرآور، که پدرم «بانو دخت» صدایم می‌زد،
دختر پدرم نبودم اگر اجازه می‌دادم پای آن مردک دوباره به خانه‌مان باز شود.
نفسی که در سینه حبس کرده بودم، با صدای شکستن شاخه‌ای خشک در پشت سرم، در گلویم یخ بست.
با حرکتی سریع به عقب چرخیدم.
نارگل بود، با چارقد رنگ‌پریده و چشمانی وحشت‌زده که در تاریک‌روشن غروب، دو کاسه ترس بود.
صدایش که بیرون آمد، بیشتر به یک زمزمه لرزان شبیه بود:
ـ خانوم... رخساره خانوم... چیکار می‌کنی؟ بیاین پایین. عموتون همه جا رو دنبالتون گشته.
چشم از جاده خاکی برنداشتم.
ـ اون باید نگران مهمونش باشه، نه من.
نارگل با سماجت قدمی جلوتر آمد، صدایش کمی جان گرفت:
ـ همین مهمون اگه شما رو با این تفنگ ببینه، خون به پا می‌شه خانوم! کم کسی نیستن قوام‌السلطنه، به خدا به عموتون می‌گم.
دیگر تحمل نصیحت‌هایش را نداشتم.
تفنگ را چرخاندم و بدون آنکه نگاهش کنم، ماشه را کنار پایش چکاندم.
صدای شلیک در سکوت کوهستان پیچید و خاک کنار پای نارگل در هوا پاشید.
جیغ خفه‌ای کشید و خودش را روی زمین انداخت.
با چشمانی که از اشک و ترس می‌درخشید، نگاهم کرد و گفت:
ـ دیوانه شدی... به خدا دیوانه شدی...
و کشان‌کشان عقب رفت و در سراشیبی تپه شروع به دویدن کرد.
نفسم را با صدا بیرون دادم و دوباره روی زمین جاگیر شدم.
دیگر وقت تنگ بود.
دوربین شکاری قدیمی پدر را روی چشمم گذاشتم.
حالا می‌توانستم ماشین مشکی را واضح ببینم.
در آن دو مرد جوان نشسته بودند.
قلبم فرو ریخت.
نکند قوام‌السلطنه نیامده باشد؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان بانو دخت
  • مانا

    در پارت 1651

    زخم کهنه نه تنها التیام یافته بلکه دوباره متولد شده .... حتی قلم ساناز در توصیف همچین صحنه ای هم متفاوته 🛐

    دیروز
  • PARNIA

    در پارت 1701

    کاش نریمان و نمیکشت:) هنوز ابهامات زیادی هست از رفتارای نریمان

    دیروز
  • م..

    در پارت 1700

    منم نمیتونم این حجم از نقش بازی کردن رو هضم کنم

    دیروز
  • م..

    در پارت 1700

    آخ درد همشوننن بگردم الهی 🥲

    دیروز
  • م..

    در پارت 1691

    اما آه ... چه پیروزی ویرانگر و تلخی

    دیروز
  • م..

    در پارت 1680

    دوتاشون کنارهم مثل یک پادشاه و ملکه بودن افسوس که هیچ پادشاهی نیست که دستش به خون آلوده نشده باشه

    دیروز
  • م..

    در پارت 1670

    گفت پدر رخساره الگوش بوده و رخساره میگفت حرفاش مثل اون بود یعنی از همون اول که رخساره اومد تو اتاقش هم میشناختش واقعا همه چیز دروغ بود؟؟

    دیروز
  • م..

    در پارت 1670

    آقا مگه نریمان نمی گفت همه در یک سطحن و من طرف مردمم یعنی واقعا همه حرف هاش دروغ بود؟؟

    دیروز
  • م..

    در پارت 1670

    من هنوز تو شوکم چجوری؟ چرا؟

    دیروز
  • Zahra

    در پارت 1700

    فکر کنم فقط من از کردن نریمان خوشحال شدم 😂

    ۳ روز پیش
  • سحر

    در پارت 1701

    خدایی خیلی قشنگه نمیدونم واقعا باید چی بگم ولی کاش نریمان و یکی دیگه میکشت تا بار رخساره ام کم بشه

    ۳ روز پیش
  • PARNIA

    در پارت 1703

    ولی این حق فرداده که حقیقتو بدونه

    ۳ روز پیش
  • PARNIA

    در پارت 1703

    بازم حس میکنم کشتن نریمان عجولانه بود.. کاش یکم صبر می کرد

    ۳ روز پیش
  • پریوش

    در پارت 1703

    قلم عالی.داستان گیرا شخصیت های جذاب.هر چی از رمان بگیم کم گفتیم.

    ۳ روز پیش
  • ماهرخ

    در پارت 1701

    بسیار عالی بود داستان اصلا قابل حدس زدن نیست هر پارتش سوپرایزمون میکنه

    ۴ روز پیش
  • باران

    در پارت 1703

    تک تک کلمات باوسواس خوندم، امرو همش دلم گرفته بودبخاطرنریمان هنوزهم باورنمیکنم که کارنریمان باشه، ناحق کشته شد😭😭

    ۴ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟