دوست داشتی؟
رمان عاشقانه بانو دخت اثر ساناز لرکی

رمان بانو دخت

  • زبان فارسی
  • 221.2K 👁
  • 637 ❤️
  • 3.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی بانو دخت

پدرم به من لقب بانودخت داد تا به جای پسر نداشته‌اش، خان باشم و از رعیتش مراقبت کنم. آن‌ها پدرم را کشتند لقب بانودخت را از من گرفتند و قیم اموال من شدند... رعیتم را آواره کردند قوام‌السلطنه ترجیح می‌داد خطر را نزدیک خودش نگه دارد. پس مرا مجبور کرد از روستا به تهران بروم تا با یکی از سه پسرش ازدواج کنم اما او نفهمید که من برای انتقام می‌روم نه تسلیم.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

همه می‌گفتند پدرم با اسب از کوه پرت شده. یک حادثه.
اما من دروغشان را باور نمی‌کردم.
دو سال بود که یک نجوا در سرم تکرار می‌شد؛ صدای آرام دکتر دهکده که همان شب، پشت درِ بسته به عمویم گفت:
ـ توی تنش جای تیر بود.
هیچ‌کس حرفم را باور نکرد. گفتند از تب و غم، هذیان می‌گویم.
آن نجوا تنها چیزی بود که داشتم؛ تنها دلیلی که حالا روی خاک یخ‌زده دراز کشیده بودم و تفنگ پدرم در دستانم سنگینی می‌کرد.
پایین جاده، غبار بلند شد.
ماشین مردی که در قلبم مطمئن بودم قاتل پدرم است، نزدیک می‌شد و تمام روستا برای استقبال از او تدارک دیده بودند.
برای قوام‌السلطنه.
همان مردی که عمویم، قیم من، او را دوست قدیمی پدربزرگ و مهمان عزیز خانه می‌خواند.
اما من، رخساره شیرآور، که پدرم «بانو دخت» صدایم می‌زد،
دختر پدرم نبودم اگر اجازه می‌دادم پای آن مردک دوباره به خانه‌مان باز شود.
نفسی که در سینه حبس کرده بودم، با صدای شکستن شاخه‌ای خشک در پشت سرم، در گلویم یخ بست.
با حرکتی سریع به عقب چرخیدم.
نارگل بود، با چارقد رنگ‌پریده و چشمانی وحشت‌زده که در تاریک‌روشن غروب، دو کاسه ترس بود.
صدایش که بیرون آمد، بیشتر به یک زمزمه لرزان شبیه بود:
ـ خانوم... رخساره خانوم... چیکار می‌کنی؟ بیاین پایین. عموتون همه جا رو دنبالتون گشته.
چشم از جاده خاکی برنداشتم.
ـ اون باید نگران مهمونش باشه، نه من.
نارگل با سماجت قدمی جلوتر آمد، صدایش کمی جان گرفت:
ـ همین مهمون اگه شما رو با این تفنگ ببینه، خون به پا می‌شه خانوم! کم کسی نیستن قوام‌السلطنه، به خدا به عموتون می‌گم.
دیگر تحمل نصیحت‌هایش را نداشتم.
تفنگ را چرخاندم و بدون آنکه نگاهش کنم، ماشه را کنار پایش چکاندم.
صدای شلیک در سکوت کوهستان پیچید و خاک کنار پای نارگل در هوا پاشید.
جیغ خفه‌ای کشید و خودش را روی زمین انداخت.
با چشمانی که از اشک و ترس می‌درخشید، نگاهم کرد و گفت:
ـ دیوانه شدی... به خدا دیوانه شدی...
و کشان‌کشان عقب رفت و در سراشیبی تپه شروع به دویدن کرد.
نفسم را با صدا بیرون دادم و دوباره روی زمین جاگیر شدم.
دیگر وقت تنگ بود.
دوربین شکاری قدیمی پدر را روی چشمم گذاشتم.
حالا می‌توانستم ماشین مشکی را واضح ببینم.
در آن دو مرد جوان نشسته بودند.
قلبم فرو ریخت.
نکند قوام‌السلطنه نیامده باشد؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان بانو دخت
  • Helia

    در پارت 1290

    کاش حرف رخساره ثابت بشه

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1280

    فرداد همه چی یادش رفت و این خیلی بده

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1270

    نریمان عاشق نشو جون مادرت

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1260

    امقدر بدم میاد یه نفر حرفت رو باور نکنه

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1240

    نریمان یه جور اینطوری می کنه انکار عاشقش بود رخساره

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1210

    کاش بتونم راهی پیدا کنن

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1190

    قمرالملوک سر تخته بشورنت زن

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1180

    رخساره میخواد چیکار کنه دقیقا

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1160

    اعتمادی امیدوارم سر تخته بشورنت

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1120

    نریمان واقعا مرد کاش اسناد رو بزنه به اسم رخساره

    ۴ هفته پیش
  • سیتا

    در پارت 1101

    بنظرتون کی تظاهر کرد برای فرداد نگرانه🙃

    ۲ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 1100

    قمرالملوک و هومان

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1090

    انگار بله را به قلب او شلیک کرده بودم

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1080

    گیجم و غمگین نکنه واقعا قبول کنه

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1070

    فرداد ترسو نیست فقط مطمئن نبود رخساره دوستش داره نمی خواستم اگر به درصد با نریمان ازدواج کرد نریمان بد بین باشه به عشق فرداد فرداد عاشق واقعی که نخواست حتی اگر رخساره باهاش نرفت حداقل پیش نریمان در آرامش باشه

    ۴ هفته پیش
  • Helia

    در پارت 1060

    می دونستم یه ترسو بزدلع

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟