خلاصه رمان معمایی بانو دخت
پدرم به من لقب بانودخت داد تا به جای پسر نداشتهاش، خان باشم و از رعیتش مراقبت کنم. آنها پدرم را کشتند لقب بانودخت را از من گرفتند و قیم اموال من شدند... رعیتم را آواره کردند قوامالسلطنه ترجیح میداد خطر را نزدیک خودش نگه دارد. پس مرا مجبور کرد از روستا به تهران بروم تا با یکی از سه پسرش ازدواج کنم اما او نفهمید که من برای انتقام میروم نه تسلیم.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بانو دخت - پارت 170
بادِ داغ و سرکشِ جنوب، لباس سیاهم را شبیهِ به بالهای یک پرندهی سوگوار در هوا میرقصاند. خاکِ این تپه، هنوز هم در نظرم سرختر از تمامِ زمینهای اطراف بود. درست همینجا... همین نقطهای که حالا پایم را رویش فشرده بودم، چند ماه پیش مسلخِ من و نریمان شده بود. جایی که من ایستاده بودم، نشانهرفته به ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 169
فردا، با هجومی از ابرهای سربی و آسمانی که گویی قصد داشت تمام کثافات و خونهای ریختهشده بر این خاک را با سیلی از اشک بشوید، از راه رسید. نورِ بیرمقِ روز، از پشت شیشههای مشجر و بخارگرفتهی غسالخانه، روی سنگهای مرمرین و سردِ کفِ اتاق میخزید. صدای برخوردِ قطراتِ درشتِ باران به حلبِ سقف، تنها موس...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 168
نریمان به سختی نفسش را بیرون داد، سرفهای کوتاه کرد که طعمِ مس و خون را به لبهایش دوخت. زیرلب، با همان لحنِ بم و خشداری که دیشب نامم را زمزمه میکرد، گفت: نریمان به سختی نفسش را بیرون داد، سرفهای کوتاه کرد که طعمِ مس و خون را به لبهایش دوخت. زیرلب، با همان لحنِ بم و خشداری که دیشب نامم را زم...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 167
روی سینهکشِ تپهی خاکی دراز کشیده بودم. خاکِ داغ و زبرِ جنوب، گونهام را میخراشید، اما سرمای استخوانسوزی از درون، تمامِ جانم را به رعشه انداخته بود. اشک، بیامان و بیصدا، در کاسهی چشمانم میجوشید و دیدم را در هالهای از موجهای لرزان غرق میکرد. بادِ گرمی که از سمتِ نخلستانها میوزید، با قس...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
هر هفته 1 پارت از رمان پنجشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
Helia
در پارت 1280فرداد همه چی یادش رفت و این خیلی بده
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1270نریمان عاشق نشو جون مادرت
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1260امقدر بدم میاد یه نفر حرفت رو باور نکنه
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1240نریمان یه جور اینطوری می کنه انکار عاشقش بود رخساره
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1210کاش بتونم راهی پیدا کنن
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1190قمرالملوک سر تخته بشورنت زن
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1180رخساره میخواد چیکار کنه دقیقا
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1160اعتمادی امیدوارم سر تخته بشورنت
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1120نریمان واقعا مرد کاش اسناد رو بزنه به اسم رخساره
۴ هفته پیشسیتا
در پارت 1101بنظرتون کی تظاهر کرد برای فرداد نگرانه🙃
۲ ماه پیشHelia
در پارت 1100قمرالملوک و هومان
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1090انگار بله را به قلب او شلیک کرده بودم
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1080گیجم و غمگین نکنه واقعا قبول کنه
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1070فرداد ترسو نیست فقط مطمئن نبود رخساره دوستش داره نمی خواستم اگر به درصد با نریمان ازدواج کرد نریمان بد بین باشه به عشق فرداد فرداد عاشق واقعی که نخواست حتی اگر رخساره باهاش نرفت حداقل پیش نریمان در آرامش باشه
۴ هفته پیشHelia
در پارت 1060می دونستم یه ترسو بزدلع
۴ هفته پیش

Helia
در پارت 1290کاش حرف رخساره ثابت بشه