دوست داشتی؟
رمان عاشقانه بانو دخت اثر ساناز لرکی

رمان بانو دخت

  • زبان فارسی
  • 231.6K 👁
  • 653 ❤️
  • 3.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان بانو دخت داستان دختری است که پدرش او را «بانودخت» نامید تا به جای پسر نداشته‌اش، خان باشد و از رعیت‌هایش مراقبت کند. اما پس از کشته شدن پدر، همه‌چیز تغییر می‌کند؛ لقب بانودخت از او گرفته می‌شود، قیم اموالش می‌شوند و رعیت‌هایش نیز آواره می‌شوند. قوام‌السلطنه برای اینکه خطر را نزدیک خود نگه دارد، بانودخت را مجبور می‌کند از روستا به تهران برود و با یکی از سه پسرش ازدواج کند. اما او برخلاف چیزی که دیگران تصور می‌کنند، برای تسلیم شدن به تهران نرفته است؛ بانودخت با هدف انتقام وارد تهران می‌شود. اگر به رمان عاشقانه، تاریخی و معمایی با داستانی پر از انتقام، قدرت و رازهای خانوادگی علاقه دارید، دانلود رمان بانو دخت و مطالعه این داستان را از دست ندهید.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

همه می‌گفتند پدرم با اسب از کوه پرت شده. یک حادثه.
اما من دروغشان را باور نمی‌کردم.
دو سال بود که یک نجوا در سرم تکرار می‌شد؛ صدای آرام دکتر دهکده که همان شب، پشت درِ بسته به عمویم گفت:
ـ توی تنش جای تیر بود.
هیچ‌کس حرفم را باور نکرد. گفتند از تب و غم، هذیان می‌گویم.
آن نجوا تنها چیزی بود که داشتم؛ تنها دلیلی که حالا روی خاک یخ‌زده دراز کشیده بودم و تفنگ پدرم در دستانم سنگینی می‌کرد.
پایین جاده، غبار بلند شد.
ماشین مردی که در قلبم مطمئن بودم قاتل پدرم است، نزدیک می‌شد و تمام روستا برای استقبال از او تدارک دیده بودند.
برای قوام‌السلطنه.
همان مردی که عمویم، قیم من، او را دوست قدیمی پدربزرگ و مهمان عزیز خانه می‌خواند.
اما من، رخساره شیرآور، که پدرم «بانو دخت» صدایم می‌زد،
دختر پدرم نبودم اگر اجازه می‌دادم پای آن مردک دوباره به خانه‌مان باز شود.
نفسی که در سینه حبس کرده بودم، با صدای شکستن شاخه‌ای خشک در پشت سرم، در گلویم یخ بست.
با حرکتی سریع به عقب چرخیدم.
نارگل بود، با چارقد رنگ‌پریده و چشمانی وحشت‌زده که در تاریک‌روشن غروب، دو کاسه ترس بود.
صدایش که بیرون آمد، بیشتر به یک زمزمه لرزان شبیه بود:
ـ خانوم... رخساره خانوم... چیکار می‌کنی؟ بیاین پایین. عموتون همه جا رو دنبالتون گشته.
چشم از جاده خاکی برنداشتم.
ـ اون باید نگران مهمونش باشه، نه من.
نارگل با سماجت قدمی جلوتر آمد، صدایش کمی جان گرفت:
ـ همین مهمون اگه شما رو با این تفنگ ببینه، خون به پا می‌شه خانوم! کم کسی نیستن قوام‌السلطنه، به خدا به عموتون می‌گم.
دیگر تحمل نصیحت‌هایش را نداشتم.
تفنگ را چرخاندم و بدون آنکه نگاهش کنم، ماشه را کنار پایش چکاندم.
صدای شلیک در سکوت کوهستان پیچید و خاک کنار پای نارگل در هوا پاشید.
جیغ خفه‌ای کشید و خودش را روی زمین انداخت.
با چشمانی که از اشک و ترس می‌درخشید، نگاهم کرد و گفت:
ـ دیوانه شدی... به خدا دیوانه شدی...
و کشان‌کشان عقب رفت و در سراشیبی تپه شروع به دویدن کرد.
نفسم را با صدا بیرون دادم و دوباره روی زمین جاگیر شدم.
دیگر وقت تنگ بود.
دوربین شکاری قدیمی پدر را روی چشمم گذاشتم.
حالا می‌توانستم ماشین مشکی را واضح ببینم.
در آن دو مرد جوان نشسته بودند.
قلبم فرو ریخت.
نکند قوام‌السلطنه نیامده باشد؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 656 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بانو دخت

  • زهرا

    در پارت 720

    اونی که قاتله خب یا اینا یچیزی فهمیدن کشتتشون یا برای پول

    ۳ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 720

    الان اینجوری خیلی راحت معلوم نشدکار عطاملکه؟ ولی خب رمانای ساناز به این راحتی نمیشه فهمید یکم مشکوکمم

    ۳ ساعت پیش
  • شهناز

    0

    سلام خسته نباشید میگم حالا اگر لطف کنید رایگان کنید پارت ها خیلی عالی میشه تموم شده بذارین ماهم با خیال راحت بخونیم ممنون

    ۲ روز پیش
  • عسل

    در پارت 570

    یعنی اصلا نمی تونم با خوندن کلمات لبخند رو از روی صورتم محو کنم انگار ساناز با هر نوشته در حال جلوگیری از محو شدن طرحی که لبام درست می کنن

    ۳ روز پیش
  • عسل

    در پارت 540

    واکنش رخساره: فرداد ای خدا بگم چکارت نکنخ😂

    ۳ روز پیش
  • wolf

    در پارت 720

    به نظرتون جای کسی خالی نیست؟؟ فردادد کجاست راستی؟

    ۴ روز پیش
  • حدیث

    در پارت 1700

    خیلی داستان عالی بود، حض کردم

    ۵ روز پیش
  • زری

    در پارت 710

    قاتل کیه که هم تو روستا بوده و پدربزرگشو مسموم کرده و هم اینجا تو تهران.. وچرا؟

    ۲ هفته پیش
  • عاطی

    در پارت 710

    قاتل هر دو پس یکی بوده

    ۲ هفته پیش
  • زری

    در پارت 670

    قدرت بانودخت پرستیدنیه من واقعا عاشق شخصیتشمم

    ۱ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 1610

    کاش اتفاقی برای فرداد نیوفته

    ۲ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 1600

    فرداد دروغ نگو اون لحظه حتی اسلحه ام دستت نبود اون لحظه دوییدی دنبال قاتل فرداد نکن

    ۲ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 1590

    اخ نگاربن آخ فرداد

    ۲ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 1580

    اون مرتیکه معتاد بی همه چیز باید جواب پس میداد نه خواهر قمر

    ۲ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 1570

    یا کار هومانه یا کار عماد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️