لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 1
همه میگفتند پدرم با اسب از کوه پرت شده. یک حادثه. اما من دروغشان را باور نمیکردم. دو سال بود که یک نجوا در سرم تکرار میشد؛ صدای آرام دکتر دهکده که همان شب، پشت درِ بسته به عمویم گفت: ـ توی تنش جای تیر بود. هیچکس حرفم را باور نکرد. گفتند از تب و غم، هذیان میگویم. آن نجوا تنها چیزی بو...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 2
ماشین نزدیکتر شد. تصویر در لنز دوربین واضح شد. چهرههاشان را از روی عکسی که در اتاق پدربزرگم بود، شناختم. پسرهای قوامالسلطنه بودند. هومان و فرداد. خشم در رگهایم جوشید. تفاوتی نمیکرد. آنها خون آن مرد را در رگ داشتند. تفنگ را بالا آوردم، روی دست پسری که کنار پنجره نشسته بود و با لبخندی...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 3
کلمات آخرم مانند سنگی در آب راکد، سکوت سنگین میان ما را شکست. فرداد که روی زمین کنار برادرش زانو زده بود، به آرامی سرش را بلند کرد. نفرتی سرد و خالص در چشمانش جایگزین وحشت شده بود. او به من نگاه نمیکرد؛ نگاهش را به عمویم دوخته بود که با رنگی پریده، میان من و آنها ایستاده بود و نمیدانست ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 4
پوزخند فرداد برای لحظهای محو شد، اما بلافاصله با حالتی گستاخانهتر و عمیقتر بازگشت. آرام به میلههای پنجره نزدیکتر شد، طوری که میتوانستم گرمای نفسش را حس کنم. نگاهش از روی صورتم پایین لغزید و با لحنی که انگار از یک بازی خطرناک لذت میبرد، زمزمه کرد: ـ حیف شد. یه زخم از دست تو، میتونست یاد...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 5
کلماتم مانند زهری در هوای سنگین و خفهی تالار پخش شد. برای لحظهای، تنها صدای نفسهای بریدهبریده و خسخسمانند پدربزرگم سکوت را پر میکرد. سپس، اولین صدا، صدای برخورد سیلی محکم بی بی خدیجه با صورتم بود که در فضا پیچید و سرم را به سمتی پرتاب کرد. پوست صورتم از ضربه میسوخت، اما این دردی که د...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 6
بوی تند عطرشان با بوی نا و مریضی اتاق در هم آمیخته بود. ضربههایشان بیهدف بر سر و رویم فرود میآمد و صدای فریادهای عمویم که حریفشان نمیشد، در همهمه گم بود. درست در اوج آشوب، وقتی فکر کردم دیگر راه فراری نیست، دستی قوی و محکم از میان آن همه آشفتگی، مچ دستم را گرفت. با دستی که زخمی بود، اما ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 7
به سمت حوضچهی مسی کوچکی که در گوشه اتاق بود رفت و با یک دست، به سختی، کاسهای آب و پارچهای تمیز آورد. کنارم روی یکی از تشکهای روی زمین نشست و گوشه پارچه را خیس کرد. وقتی پارچه سرد و خیس، پوست داغ و خراشیدهام را لمس کرد، تمام تنم از انقباض رها شد. برای اولین بار در آن شب، حس کردم بغضی که در...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 8
عمو طاهر با وحشت فریاد کشید و پایش را روی گاز فشار داد. ماشین از میان جمعیت خشمگین که حالا دیگر سکوتشان را شکسته بودند، به سرعت دور شد. جلوی در بزرگ و چوبی خانه، ترمز کرد. با صدایی که هنوز میلرزید، گفت: – برو تو! درم پشت سرت ببند. این جماعت وحشی شدن، میترسم بریزن سرت. از ماشین پیاده شدم...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 9
با قدمهایی محکم و بیتوجه به لکههای گلی که از دامنم روی زمین میچکید، از حیاط گذشتم و مستقیم به سمت اتاق قدیمی پدرم رفتم. در را باز کردم. تفنگش، همانطور که همیشه بود، به دیوار تکیه داشت. آن را برداشتم. سردی فلز در دستانم، حس آشنا و قدرتمندی بود. جعبه فشنگها را باز کردم و با حرکاتی دقیق ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 10
نگاهش آنقدر جدی و نافذ بود که برای لحظهای حس کردم او تنها کسیست که عمق خطری را که در آن بودم میفهمد. سکوت میانمان سنگین شد، اما قبل از اینکه این حس غریبِ اتحاد ادامه پیدا کند، پوزخند همیشگی به لبان فرداد بازگشت و آن چهرهی جدی، پشت نقاب گستاخ و آشنایش پنهان شد. – البته یه شوهر گردنکلفت ت...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 11
Sanaz.larki, [7/27/2025 2:02 PM] صبح روز بعد، اولین کارم شستن پیراهن فرداد بود. همانطور که در تشت مسی چنگش میزدم، عطری که روی یقه و سرآستینهایش جا مانده بود، با بوی صابون در هم میآمیخت. وقتی آن را روی طناب در آفتاب کمرنگ حیاط پهن کردم، از نارگل سراغش را گرفتم. – مهمون تهرانیتون کجاست...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 12
صدایش گرم و آرام بود؛ در تضاد کامل با آشوبی که درونم غوغا میکرد. — غذاتون رو گذاشتن پشت در. سرد میشه. با عجله اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و خودم را روی زمین جمع کردم. به سایه قدبلندش که پشت شیشههای رنگی و مات در افتاده بود نگاه کردم؛ سایهای مبهم، درست مثل خودش. انگار سکوتم را شنید ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 13
نازگل پالتوی سنگین را روی شانههای لرزانم انداخت و مرا به سمت در حیاط هل داد. همین که پا بیرون گذاشتیم، سیلی از باران سرد و بیامان به صورتم خورد. باران آنقدر شدید بود که در چند لحظه، موهایم کاملاً خیس شد. هوا بوی تند خاک بارانخورده میداد. در تاریکی کوچه، ماشینی غریبه با چراغهای روشن ا...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 14
اما او مرا رها کرد و رفت. سایهاش در دهانه غار ناپدید شد و من ماندم و یک تاریکی مطلق، یک قفس آهنی و صدای فریادهای خودم که در سکوت بیانتهای کوهستان گم میشد. تشنگی و گرسنگی، آخرین ذرات توانم را بلعیده بود. دیگر حتی نای تکان خوردن هم نداشتم. دنیا پیش چشمانم به یک دایره تاریک و چرخنده تبدیل ش...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 15
صدای دیگری اضافه کرد: — آبروی روستا رو برده... دیگر نمیتوانستم راه بروم. با آخرین توانی که در بدنم مانده بود، به سمت خانه پدریام دویدم. درِ بزرگ حیاط باز بود. تمام امیدم این بود که خودم را به داخل بیندازم و از این جهنم فرار کنم. با نفسنفس وارد حیاط شدم و همانجا، دنیا پیش چشمانم ایست...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 16
نگاه سرد و قاطع هومان روی صورتم سنگینی میکرد. عمو طاهر هنوز به زمین چشم دوخته بود و در دنیای شکستخوردهی خودش غرق بود. هومان، با دیدن تردید من، با سر اشارهای کوتاه و امری به من کرد؛ یک حرکت کوچک که معنایش واضح بود: "حرف بزن" نفس لرزانی کشیدم. کلمات، بریدهبریده و با طعم تلخ اشک، از میان لبها...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 17
عمو طاهر با خشمی که در وجودش شعله میکشید، بازوی نازگل را گرفت. همانطور که او را کشانکشان به سمت در میبرد، برای لحظهای نگاه نازگل در نگاه من گره خورد. در عمق چشمان زاغ و پر از اشکش، نفرت ندیدم؛ تنها یک وحشت عمیق و شرمندگیای آنی بود که مثل برقی گذرا درخشید و بلافاصله نگاهش را دزدید. عمو ...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 18
Sanaz.larki: نور لرزان فانوس عمویم روی دیوارهای خیس و خالی غار رقصید و به جز چند تکه سنگ و رد آب، هیچچیز را روشن نکرد. هیچچیز. نه قفسی، نه اثری از یک زندانی. غار خالی بود، انگار که سالها بود کسی پایش را در آن نگذاشته بود. اولین صدا، نفس بریده و بهتزدهی عمو طاهر بود. فانوس در دستش آنقدر ل...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 19
وقتی طاهر دستم را گرفت و بلندم کرد، دستش میلرزید. مرد گنده، آن عموی فرنگرفته و آرام من، کم مانده بود بزند زیر گریه. هومان با آن دست بسته که شاهکار من بود، به سمتم آمد و زیر لب با لحنی قاطع گفت: — باید بریم. همین الان. سپس رو به طاهر ادامه داد: _شما رخساره خانوم رو ببرین پایین. منم فرداد رو ...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 20
چمدانم را بلند کردم. سنگینیاش، درست به اندازه غم توی دلم بود. برای آخرین بار به خانه پدریام نگاه کردم. در تاریکی مبهم صبحگاهی، شبیه یک روح سرگردان به نظر میرسید؛ خانهای که قرار بود پناهم باشد، حالا تنها حسرتش در دلم مانده بود. عمو طاهر بیرون در، در میان سکوت و سرمای صبح ایستاده بود. شانهها...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
