بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و ششم :
راهروهای تاریک عمارت در آن ساعتِ پیش از سپیده، سرد و وهمانگیز بود، اما در سینهی من کورهای روشن بود که از امید و عشق زبانه میکشید.
قدمهایم را تندتر کردم. با هر قدم، تصویر چشمان هومان در ذهنم جان میگرفت؛ همان چشمهایی که در این برزخِ تنهایی، تنها پناهگاه من بود.
عشقِ او مثل طنابی نامرئی بود که مرا به زندگی وصل میکرد. در خیالم، هومان قهرمانی بود که وقتی پرده از چهرÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
0اوفیییییش خوبت اومد
۴ ماه پیشPARNIA
0از اولشم حس خوبی به هومان نداشتم.. رخساره برو پیش نریماننننن
۵ ماه پیشباران
0گفتم که پیش هومان نرواون ادم مامانش هست، مگه نریمان به تونگفت ماباهم یک تیم هستیم بایدهرچی میشه به اوبگی رخساره خنگ😵
۵ ماه پیشاکرم بانو
0معلوم بود از هومان ابی گرم نمیشه... لعنتی تنها کاری که تونست انجام بده این بود که باخشم دست بکشه فرق سرش🤦🤦🤦🤦
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0من ازرخساره بیشتر ناراحت شدم🤣😭
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0تنها گزینه خود نریمانه...
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0من هومان و دوست داشتم،دوست دارم و دوست خواهم داشت ولی نمیدونم چرا یه حسی میگفت که هومان کمکش میکنه ولی در مقابل قمرالملوک وای نمیایسته
۵ ماه پیشپرنیا
0شیطونه میگه بله رو به نریمان بده تا حالش جا بیاد
۵ ماه پیشپرنیا
0فقط فرداد بخدا که فقط اون میتونه کمکت کنه ،دیگه چند بار خودشو بهت ثابت کنه آخه
۵ ماه پیشپرنیا
1😑😑هومان بچه ننه ،بخدا جوری که این برخورد کرد واسه کار اداری آدم بیشتر جوش میزنه
۵ ماه پیشNegar
1من از همون پارت اول گفتم هومان فایده نداره. فرداد بدبخت داره خودشو واسه رخساره میکشه باز این میره سراغ هومان ترسو
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0می دونستم یه ترسو بزدلع