بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و یازده :
اتاق نریمان، برخلاف سایر بخشهای عمارت که پر بود از زرقوبرقهای قجری، بوی چرم و توتون میداد. دیوارهای بلند با کاغذدیواریهای تیره، انگار مرا در میان خود بلعیده بودند. روی لبهی تختِ بزرگ و سلطنتی نشسته بودم و به لباس خوابی که قمرالملوک فرستاده بود، خیره شده بودم. حریرِ قرمزِ تندی که روی ملافههای سفید، مثل لکهی خون میدرخشید.
یک ساعت پیش، قمرالملوک با آن پوزخند همیشگی و چشÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0دمت گرم نریمان🥲 چقدر فهمیده و با شعور هستی
۵ ماه پیشPARNIA
0دلم برای فرداد و تنهاییش میسوزه اما از نریمانم خوشم میاد...
۵ ماه پیشسحر
0درود به شرفت نریمان 👏👏👏👏👏
۵ ماه پیشمینا
0چقدر نریمان با فهم وشعوره واقعا
۵ ماه پیشم..
1با اینکه اصلا از قمر خوشم نمیاد ولی یه کار درست کرد اونم اجبار بانو به ازدواج خیلی این دوتا به هم میان قشنگ مثل ملکه و پادشاهن
۵ ماه پیشباران
2مردخودتی نریمان، بقیه ادات درمیارن😍
۵ ماه پیشپرنیا
2فرداد بیچاره همه اینا زیر دسیسه های قمر و داداششه مطمعنم
۵ ماه پیشپرنیا
2به به قمر با دستای خودش رخساره رو به مرد ترین پسراش سپرد 🤌
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0واقعا کی میخواد همچین بلایی سر فرداد بیاره؟شاید قمرالملوک؟ولی پارت قبلی که بهش نمیومد کار اون باشه
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
1میدونستم نریمان خیلی مرده🛐🛐🛐
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
3"..من فقط انسانی بودم که در برابر شرافت یک دشمن،سلاحش را زمین گذاشته بود." چقدرر قشنگگ بوددد😭
۵ ماه پیشاکرم بانو
2دیدی نریمان اون نامرد قصه نبود... دیگه انقد نمیتونه نقش بازی کنه...شاید رخساره باید اینطوری باهاش ازدواج میکرد
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سیتا
1مردانگی نریمان ستودنیه🙃