بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و چهارده :
پاهایم از اضطراب میلرزید، اما قلبم فرمان دیگری میداد. وقتی به اتاق نریمان برگشتم، سکوتِ سنگینِ راهروهای عمارتِ قوام مثل بختک روی شانههایم سنگینی میکرد. میدانستم نریمان تا شب سراغم را نخواهد گرفت؛ او درگیر رایزنی برای آزادی فرداد با وزیر و وکیل بود.
نگاهی به پنجرهی بلندِ اتاق انداختم. ارتفاعش کم نبود، اما برای منی که تمامِ تپههای اطراف روستا را با تفنگِ پدری بالا و پایین
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
م..
1دوست داشتم قمر یه سر رانندگی عروس بزرگ قوام ببینه حس میکنم قیافش دیدنی میشه 😂
۵ ماه پیشن س
2من هم نمی دانم چرا نگرانش هستم
۵ ماه پیشمایحه
1😄 من می دانم.چون فرداد رو دوست داره. قول می دم بعداً کشف کنه که نریمان رو هم دوست داره.😄
۵ ماه پیشم..
1دارک شد قضیه 🤣
۵ ماه پیشاکرم بانو
2اخه نگهبان کی بودی تو گوگولی😂😂😂😂بعدبه رخساره میگه زلزله
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
2اونجا که گفت زن نیست که زلزله ست😂😔
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
1آرمان خیلی گوگولیه😭😭
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0فرداد دل به کی خوش کرده😂😂