لیست کلیه پارتهای رمان بانو دخت : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان بانو دخت - پارت 61
درد، پیش از هوشیاری، به سراغم آمد. این افتضاح بود، این کاملاً اسفناک بود که نمیتوانستم بفهمم کجا هستم و چه اتفاقی افتاده است. حس سردرگمی، مانند خنجری سرد، در ذهنم فرو رفته بود. هوا سرد بود، تا نوکهای انگشتانم را گزگز میکرد. سکوت، شدید و بیرحم، در اطرافم گسترش یافته بود. و آن صدای آب...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 62
خودم را با آخرین رمق به آسفالت سرد جادهٔ متروکه رساندم. جاده ترکخورده و ناهموار بود، انگار سالها کسی از آن عبور نکرده باشد. هر نفس، چون نیشتری تیز، از سوزش آب گلآلود رودخانه در سینهام میچرخید. پایم، که لبهٔ سنگی تیز آن را شکافته بود، حالا با خیسی لباس و سرمای هوا، ضربانی دردناک در تمام بدن...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 63
صبح فردا، همانطور که زن گفته بود، سوار وانت نیسان آبیرنگی شدم که بارش کیسههای گندم بود. جایم تنگ بود و بوی گازوئیل و خاک مرطوب نفسم را بند میآورد، اما اعتراضی نکردم. تمام مسیر، نگاهم به جادهای بود که مثل ماری خاکستری به سمت تهران میخزید. هر کیلومتر که به شهر نزدیکتر میشدیم، قلبم تندتر می...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 64
خون در رگهایم جوشید. خواستم دهان باز کنم و جوابش را بدهم، که نریمان سیگارش را با خشونت توی زیرسیگاری له کرد و با صدایی که هیچ انعطافی نداشت، غرید: «مادر! بس کنید.» نگاه سرد نریمان روی من ثابت ماند، دقیق و کاوشگر. «بذارید حرف بزنه. ببینیم چه بلایی سرش اومده.» فرداد که تا آن لحظه ساکت بود، با...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 65
نریمان، با همان ابروهای پیوسته که حالا در هم گره خورده بود، پک آخر را به سیگارش زد. دود را حبس کرد و ته سیگار نیمسوز را با حرکتی عصبی به بیرون پرت کرد. نگاهش به من نبود؛ به نقطهای نامعلوم در فرش خیره شده بود، انگار داشت تکههای پازلی را در ذهنش کنار هم میچید که تصویرش با عقل جور در نمیآمد. ...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 66
چشمانم سیاهی میرفت، اما این بار نه از ترس، که از خالی شدن ناگهانی آدرنالین. انگار بدنم تازه فهمیده بود چه بلایی سرش آمده. دو خدمتکار زیر بغلم را گرفتند. سنگینی نگاهها را تا آخرین لحظهای که از درِ سالن خارج شدم، روی پشتم حس میکردم. اما نگاه فرداد... آن نگاه، مثل تیغی بود که پوستم را خراش مید...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 67
شب، سنگین و خفه، روی سینهی عمارت قوام نشسته بود. قرصهای مسکنی که دکتر داده بود، درد پایم را کرخت کرده بود، اما دروازههای ذهنم را به روی تاریکترین خاطرات باز گذاشته بود. همین که پلکهایم روی هم افتاد، دیوارها محو شدند. بوی اسطوخودوس ملافهها جای خودش را به بوی خاکِ یخزده و بادِ سردِ کوهستان د...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 68
به گلخانه رسیدم. شیشههای کدر و غبارگرفتهاش مثل چشمهای نابینایی بودند که باغ را تماشا میکردند. دستگیرهی زنگزده را چرخاندم. در با نالهای کشدار باز شد و بوی خاک نمزده، گلدانهای شکسته و گیاهان پوسیده به صورتم خورد. اینجا قبرستان گلها بود. و میان این قبرستان، تنها گلِ زندهی عمارت قوام، رو...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 69
نفس در سینهام حبس شد، انگار تمام هوای نمور و سنگین گلخانه را یکجا بلعیده باشم. نریمان در چارچوب در ایستاده بود؛ سایهای بلند و تیره که نور کمجانِ باغ را سد کرده بود. غبارِ معلق در فضا، دورِ اندامش میچرخید و بوی عطرِ تلخ و سردش، مثل فاتحی بیرحم، بر بوی خاک و پوسیدگیِ گلخانه غلبه میکرد. نگاهش...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 70
نریمان با آن قد و قامت کشیده که حتی خستگی هم نمیتوانست خمیدهاش کند، کنار تخت ایستاد. دستش را پیش آورد، نه آنطور که اربابی به رعیتش لطف میکند، بلکه آنگونه که همرزمی به همرزم زخمیاش یاری میرساند. بازویم را گرفت. گرمای دستش از روی پیراهن نازک نخی هم حس میشد و تضاد عجیبی با سرمای نگاهش دا...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 71
صدایی بلند و ضجه مانند، سکوت سنگین عمارت قوام را مثل شیشهای نازک در هم شکست. ـ برسید... تو رو خدا برسید! آقا... حال آقا بد شد! صدای زری بود؛ جیغی ممتد و لرزان که انگار از تهِ چاهِ وحشت بالا میآمد و در دالانهای تودرتوی عمارت میپیچید. خون در رگهایم یخ بست. ترسی غریزی، بدنم را لرزاند. هنوز...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 72
هنوز صدای خسخس نفسهای به شماره افتاده قوامالسلطنه در گوشم بود که صدای کوبیده شدن درِ ورودی عمارت، مثل شلیک توپ، همه را از جا پراند. نریمان بود. اما نه آن نریمانِ آرام و متینِ همیشگی. او مثل توفان وارد شد، در حالی که کیف چرمی دکتر را محکم در دست داشت و پشت سرش، مردی مسن با عینک پنسی و ریشی سفید...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 73
روزها در عمارت قوامالسلطنه مثل شیرهی غلیظ و چسبناکی کِش میآمدند و بر جانم مینشستند. حالِ «حضرت اشرف» رو به وخامت بود. سرفههای خشک و ممتدش که شبها از لای درزهای پنجرههای ارسی به اتاق من نفوذ میکرد، صدایی آشنا داشت. صدایی که مو بر تنم سیخ میکرد و مرا به سالهای دور، به مرگ پدربزرگ پرتاب می...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 74
با قدمهایی که سعی میکردم لرزششان را پنهان کنم، به زینت رسیدم. هنوز محو تماشای پارچه بود و وقتی صدایم را شنید، با لبخندی که دندانهای زردش را نمایان میکرد، چرخید. «خانوم جان! ندیدی چه پارچهای بود... عین پوست پیاز نازک، عین مخمل نرم!» دستم را روی بازویش گذاشتم و با لحنی که آمیزهای از خستگی و ت...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 75
همانطور که از سالنِ وهمانگیز و سردِ عمارت دور میشدم، سایهها روی دیوارهای بلند کش میآمدند. تپش قلبم هنوز از تقابل نفسگیر و سنگین با نریمان آرام نگرفته بود. میخواستم هرچه سریعتر به پناهگاهِ ناامنِ اتاقم بخزم که در میانهی راهروی نیمهتاریک، قامتِ آشنایی را دیدم. هومان بود. سایهی بلند، چهار...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 76
نسیم خنک سحرگاهی، از لای پردههای سنگین مخمل ارسی، رشتهای نقرهای به داخل اتاقم دوخت. با باز شدن پلکهایم، پیچیده در ابریشم سرد، اولین نور بر قاب آینه قدی روبرو تابید و سایهای بلند از اسباب عتیق و شمعدانهای خاموش انداخت. بوی چوب صندل و گردِ زمان، تنها همراه سکوت سنگین عمارت قوام در آغاز روز ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 77
اینبار وقتی پا به پلهی اول گذاشتم، حس کردم راهرو مرا میشناسد. بوی نم و خاک مرده همان بود؛ همان هوای سنگینی که انگار در گلو مینشست و پایین نمیرفت. دستم ناخودآگاه به دیوار سنگی کشیده شد. زبری همان سنگها زیر انگشتانم بود، اما این بار جای بعضی از نقشها خالی بود؛ گویی کسی بخشی از آن طلسمها را...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 78
از پلهها بالا دویدم؛ نه، بیشتر خودم را بالا کشیدم. وقتی به طبقهی همکف رسیدم، صدای لاستیک ماشینها روی سنگفرش حیاط، سکوتِ وهمآلود عمارت را شکست. پشت سرش صدای بوقهای ممتد و همهمهی درهمآمیختهی آدمها بلند شد. اهالی عمارت از بازار برگشته بودند. صدای خندههای ریز و دستور دادنهای بلند میآمد؛...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 79
قمرالملوک مرا به بیرون هل داد. صدای چفت شدن درِ سنگین چوبی، مثل کوبیده شدن آخرین میخ بر یک تابوت، در سکوت راهرو پیچید. پاهایم مال خودم نبود. به دیوار تکیه دادم تا زمین نخورم. هوای راهرو با اینکه دمکرده و راکد بود، اما در برابر عفونت آن اتاق مثل نسیم به نظر میرسید؛ با این حال، هنوز نمیتوانستم ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان بانو دخت - پارت 80
خیابان در قرقِ هیاهو و خشم بود. موجِ جمعیتی که از کوچهها بیرون میزد، راه را بند آورده بود. مردمِ به ستوه آمده، مشتهایشان را در هوا گره کرده بودند و شعار میدادند. تاوانِ شیرینیِ ملی شدن نفت، حالا با تحریمهای فلجکنندهی اجنبیها به زهر تبدیل شده بود و هیولای گرسنگی، چنگالهای بیرحمش را در گل...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
